يك ترانه قديمي، بوي يك عطر قديمي، شنيدن صداي يك دوست قديمي و.. همه اون چيزيه كه اين روزها من رو به گذشته بر مي گردونه و به خودم. خاطراتي كه روزي با دوستام قسمت كرده ام، حالا كم كم...

درست نمي تونم وضعيت اين روزهام رو توصيف كنم. كاملا پا در هوا! معلق معلق بين بي تصميمي و يك تصميم سخت كه كاملا مقابلش مقاومت مي كنم. اينقدر فردا برام دوره كه وقتي يك نفر بهم گفت: تمام اين...

1- عرض به خدمت اون دوستاني كه از پست قبل چيزي سر در نياوردن ، بگم كه پست قبل به قول دوست خوبم نيمفادورا، يجور كاتارسيس بود شايد هم Self- disclosure! يعني چي؟ يعني يجورتخليه هيجاني و خود افشايي براي...

خواب بود يا بيداري! خواب بود اما مثل بيداري.. يك لاك پشت بود كه يك مرغابي رو خورد.. از ديدن پرهاي مرغابي كه از توي دهن لاك پشت بيرون زده بود چندشم شد! انگار معده ام اومد توي دهنم.. انگار...

راستش وقتي 3 سال پيش مقاله اي رو در مورد رحم اجاره اي مي نوشتم. اين موضوع و مسائل حقوقيش براي خودم هم جديد بود. البته من بيشتر به مشكلات مادر اجار ه اي و و عوارض اون توجه...

در اينكه اين بار نوشتنم خيلي به تاخير افتاده و بدجوري دارم همه دوستان و خواننده هام رو از دست مي دم اصلا شكي نيست . هيچ دليل تازه اي هم نمي تونم بيارم جز يك مقدار افسردگي و سر...

نه قصد تخته كردن در اينجا رو دارم و نه دلم مياد بعد از اين همه زحمت درشو ببندم. اينه كه يك 13 تايي ديگه مي نويسم تا بگم كه قصد ادامه دادن دارم. 1- مسافرت بودم دوبي براي كمتر...

1-خوب منم بايد از دست يك نفر ،نه دو نفر تقلب كنم وگرنه به اين زوديها حالي براي نوشتن پيدا نمي كنم. دليل داره! از وقتي وبلاگهايي رو كه به شيوه 13 تايي نوشته مي شه مي خونم احساس...

گاهي ادم بايد بين دو قسمت از زندگيش يك پرانتز باز كنه براي يك چيز ديگه كه شايد باز هم بهش بشه گفت زندگي اما با يك شكل ديگه!براي من اين پرانتز اين سري يكدفعه خيلي بزرگ شد اينقدر كه...

مثل اينكه منم بايد از هري پاتر بنويسم. البته دوست دارم اما نمي تونم زياد چيزي درباره اش بگم جز اينكه چند تا از فصلهاشو ديشب ازاينجا- دانلود كردم و ديشب در سرماي زير كولر ،در حاليكه يك پتو دور...

وقتي توي كلاس اول كنار دستم نشست. تنها چيزي كه مي تونستم در موردش بگم اين بود كه يك دختر درسخونه نه چيز ديگه! نه خوشگل بود و نه خوش صحبت! و نه حتي با نمك! قرار هم نبود رقيب...

مدلهای جدید بیشتر حریره! حریرهای گلدار با رنگهای جذاب و درخشان! دامنها هم بیشتر کلوشه با یک چاک تا زانو یا بالاتر..بیشتر شلوغ پلوغ ، کمتر گیپور استفاده می کنن بیشتر برای خرج حریر.. یا.. این منم که دارم ساعت...

شنيدي که آشنايي به جان است نه به مکان! هميشه اين را ميشنيدم ولي کمتر شده برايم انقدر ملموس بشه که اين دنياي مجازي با ارتباطات قشنگ خودش بهم فرصت داده. وقتي نوشته هايت را يادداشتهايت را آفلاينهايت را ميخونم...

خوب تقصیر من نیست که هی یک بازی توی وبلاگستان راه می افته و منم بهش دعوت می شم! کلا با اینجور بازیها موافقم چون باعث اشنایی بیشتر وبلاگنویسها با هم میشه و دلشون رو گرم می کنه! خواننده ها...

راستش با خودم قرار گذاشته ام که بالاخره در مورد آرزوهام بنویسم. بویژه اینکه موشی جونم دعوتم کرده. اما همونطوری که به موشی خوبم هم گفتم هیچ وقت چنین سعادتی بهم رو نکرده که در آن واحد بتونم بیش از...

همیشه قرار بوده دختر خوب بابا باشم که این بار به نظرم ،نبودم... اینو وقتی که توی هواپیما کنار ملیکا نشسته بودم و به چراغهای زیر پامون که دیگه کم نور میشدن، نگاه می کردم ،با خودم می گفتم و...

بوی عطر توی فضا پیچیده، انواع عطرها و اودکلنها توی ویترین فروشگاه چیده شده و هر لحظه کلی خانم خوش تیپ وارد فروشگاه می شن. با ملیکا رو ی کاناپه نشسته ایم و خانم فروشنده هر از چند لحظه ،...

هر کاری کردم که بتونم توی این مدت آپدیت کنم . نتونستم. اصلا دست و دلم به نوشتن نمی رفت. بیشتر به خاطر بیماری بابام . که از وقتی برای نامزدی برادرم به تهران اومده. بیمار و بستری شده! و...

گاهی آدم حال نوشتن سفرنامه رو هم نداره! همونطور که حال انجام کارهای روزانه رو! یک همکار دارم که کلی ادعای انرزی درمانیش میشه!و در مورد هاله و انرژی دیگران خیلی نظر میده! فکر کنم از نظر اون من دیگه...

منو کسی دعوت نکرده! یعنی قرار بوده دعوت کنن اما ترسیده که چون اون بلا سر وبلاگ پرشنبلاگم اومد، دلم نخواد اینجا هم افشا بشه! اما واقعیت اینه که من باید کارم رو ادامه بدم. چون فکر می کنم که...

خیلی خوبه که آدم ، دوستای خوبی داشته باشه که مرتب بهش سر بزنن و بهش امیدواری بدن. آدم کلی انرژی می گیره اونهم توی این قحطی انرژی! راستش من یکخورده بیشتر از یکخورده گرفتار بودم برای همین فرصت...

تابستون هم مثل برق و باد گذشت. هیچ جا نرفتم. حتی شیراز! گاهی از خودم تعجب می کنم که چطور طاقت میارم درست ۶ ماهه که هیچ کدام از اعضای خانواده ام را ندیدم. گذشته از تنبیهاتی که معمولا برای...

صدایش همون صداست. اما خودش میگه پیر شده ام. توی این فکرم که چند تا بچه ، بعد از من عاشقش شدندو حالا فراموشش کرده اند. چند نفر را نویسنده کرده.چند تا دختر ،دفتر خاطراتشون را به ۴۰۵ ـ اسمش...

من همین جام . جایی نرفته ام. یعنی البته تا امروز. شاید وقتی دوباره رفتم دانشکده. فکری برای تغییر ادرسم بکنم. چند روزی یکخورده گرفتار بودم. اما حالا اوضاع بهتر شده مرخصی یک ماهه ام تموم شد و هیچ جا...

فکر می کنید . این تصویر مربوط به کجاست؟ شاید فکر می کنید نزدیک به یک قبرستان یا حمام آخرت؟ ! نه ، هیچکدومش این تبلیغ مرده شویی مدرن ، روی یکی از دیوارهای یک منطقه اعیان نشین اصفهان...

دستهام شبیه دستهای خاله امه. چانه ام شبیه مادر بزرگ پدریم که قدش بلند بود و جوونیهاش بهش می گفتندکلانتر. موهام به مادر بزرگ مادریم رفته. هوشم به مامانم. مهربونیهام به ... چند تاویژگی خاص دارم که احتمالا به هفت...

من هم یکیش رو دارم که البته خیلی هم فعال و پرکار است و در عین حال ولخرج.. اغلب به جای من تصمیم می گیره و می نویسه . والبته خیلی هم پر حرفه. خیلیها را هم دلتنگ می...

گاهي پيش مياد... گاهی خیلی طول می کشه .. گاهي فردا خيلي دير ميرسه . براي من كه خيلي وقتها اينجور بوده .وقتي پاهام را توي چكمه هاي پلاستيكي قرمز زايشگاه از فرط ورم و درد نمي تونستم تكون بدم...

نميدونم چطور شد که از توپخونه سر در آوردم چتر قرضی دوستم هنوز توی دستهام بود و شيشه ها از بخار نفسم کدر شده بود که يکدفعه شنيدم راننده با يکی از مسافرها داره از توپخانه حرف ميزنه و اين...

وقتی بخواد حال يکی گرفته بشه ميشه مثل من! وای خدايا مردم از بی کامپيوتری از صبح ۳ بار پياز داغم سوخته ۱۰ بار هم سيستمم ری استارت شده بخونيد هنگ کرده کل ديتا هام از دست رفته از ياهو...

بابا بود که دستم را گرفت . دستش خیلی زبر بود اما گرم و بزرگ. فقط یک لحظه دستم را گرفت و فشار داد. داشتم شانه به شانه اش راه می رفتم. تازه از جشن فارغ التحصیلی برگشته بودیم. مامان...

این چند روز گذشته را یکخورده که نه. به مقدار زیادی مریض بودم . اونهم بعد از نوشتن اون پست کذایی ،در مورد شایعات پراکنده،( جای اون اسمایلی زبون در آوردن خالیه! )ولی به هر حال حالا اومدم و...

بالاخره قالب به اون شکلی که دلم می خواست در اومد . این کار را مدیون دو تا داداش گلم و اون داداش سومی هستم که همیشه برای کمک به من حاضر بوده! از این به بعد بیشتر در اینجا...


انگار من هم از همون خم کوچه دارم حسن را با چشمهای مظلومش نگاه می کنم و از خودم خجالت می کشم! بارون مياد و روی شيشه های ماشين پخش ميشه. دانه ها اينقدر بزرگن! که ياد حرف بچگيهای خودم...

اسباب کشی به یک خونه جدید ، همیشه جالبه بخصوص اینکه این خونه جدید مال خود آدم هم باشه !یعنی اجاره ای هم در کار نباشه. یک خونه مستقل و جدید. همه چیز نو. به هر چیزی که دست می...