زنا نه ها... - August 8, 2008 09:54 AM

دوباره نوبت يك بازيه. يك مسابقه كه به نظرم وظيفه انجام دادنش بدجوري روي شونه ام سنگيني مي كنه. همه بچه هاي وبلاگستان هم دعوتن، زن و مرد . مسابقه اینجوریه که هر وبلاگنویسی در مورد یک زن یک مطلب می نویسه یا قصه شو بیان می کنه.این زن می تونه خودش باشه مادرش ،مادر بزرگش . يا يك همكلاسي دوره دانشجويي يك همكاريك عابر یا هر کس دیگه ای که به نظرش جالب رسیده . اما زنه! تو رو خدابه هر كي مي شناسيد ياداوري كنيد و دعوتش كنيد. جايزه اش هم پيش من محفوظه! يك جايزه خوب ...
11_1_211.gif
يك نفر بالاخره آخرين نت رو برام نواخت .كه اولش به نظرم يخورده فالش رسيد اما بالاخره معنيشو فهميدم . راستي تا حالا شده دلتون بخواد جاي يك نفر
باشين . و به جاش ببينين و بشنوين و زندگيش رو بازي كنيد.... فكر كنم اين ديگه آخرين قسمتش باشه، آخرين قسمت از مجموعه داستانهاي 1-2 صفحه اي در مورد زنان. كه توي اين مدت نوشتم. بيشترشون لحن خاصي ندارن جز اينكه واگويه هاي يك زن يا دخترن. اوليش داستان زخمه كه به سردبيرمجله محبوب دوران نوجوونيم داده بودم وقتي كنكور كارشناسي ارشد مي خواستم بدم. خوب يادم هست گفت تلخه! خيلي تلخ .و سيگارش رو توي جاسيگاري له كرد. من با دهن باز مونده نشسته بودم لبه صندلي و مي خواستم بقيه حرفمو بزنم كه نمي يومد. گفتم خوب داستانهاي تلخ هم ... شونه بالا انداخت مثل صادق هدايت . منظورت اونه؟! .. و برگه هاي لوله شده قصه رو گذاشت روي ميز. روي صندلي راستتر نشست. قرار نيست فعلا قصه هاي تلخ رو اينجا براي نوجوونا بنويسيم هر چند ارزشمند و بقول خودت واقعي باشه. و من دوباره با دهن بازمونده به دود سيگارش نگاه كردم كه از توي جا سيگاري هنوز بلند مي شد. و بالاخره دهنمو بستم. و بلند شدم و كيف و چترمو برداشتمو و خواستم از اتاق برم بيرون كه صدام كرد. يك سيگار ديگه روشن كرده بود و راحتتر پشت ميزش نشسته بود . من نمي گم هيچ وقت نمي توني چاپش كني ولي حالا توي اين مجله.. نه.
و بعد اين قصه موند كنار قصه هاي ديگه كنار قصه هاي دخترونه و زنونه ديگه اي كه توي طرحم نوشتم و مچاله كردمو ريختم دور و بعد موقع خداحافظي از اون شهر پشت زاگرس.. هول هولكي بلند كردم و توي چمدون سياهم كه همون چمدون انشجوييم بود گذاشتم و خوشحال از در پانسيون زدم بيرون. زدم بيرون اما نه به همين راحتي نه، كلي طول و تفصيل داشت. نسرين اومد دم در و بالاخره دستش رو براي خداحافظي جلو آورد و بغلم كرد و من مغرور خيلي مغرور و شاد . توي گوشش گفتم اميدوارم ديگه زير سايه من زندگي نكني.
كه منو يكدفعه بدجوري از خودش جدا كرد و آزرده نگاهم كرد: خيلي خري، من هيچ وقت زير سايه تو زندگي نكردم . پوز خندي زدم از اون پوزخندهايي كه وقتي حرف توي گلوم گير مي كنه، مي زنم و گفتم: منظورم اين بود كه اميدوارم شر من از سرت كم شده باشه! و مي دونستم خراب كردم واقعا خراب كردم. اونم بعد از اون قهر پر ماجرا و حالا كه اون راضي شده بياد دم در خداحافظي. اين جمله رو كجا شنيده بودم كه يكدفعه اينجا خرجش كردم؟!...
مغرور تر از هميشه بهم نگاه كرد: اين درستتره! برو شايد يوقت آدم بشي. ومن رفتم از زير قراني كه برام گرفته بودن . رد شدم و نشستم توي اتوبوسي كه منو مي برد به يك دنياي ديگه! دنيايي كه اولين منظره اش برام منظره اون دختر بالاشهري بود با سگش كه روي صندلي بغل دستش گذاشته بود و همونجا فهميدم دنيام از اين به بعد خيلي عوض مي شه . ديگه دنياي زنهاي خودسوزي كرده و وامونده اي كه از درد بيچارگي بچه هاشونو مي فروشن نيست.
.. اما اشتباه كرده بودم . باز هم زنا بودنو قصه هاشون و باز هم بايد مي نوشتم. بايد به كسي نشون مي دادم كه نشد و نشد تا اون روزي كه رفتم توي دفتر مجله دوست داشتنيم كه فقط يك خيابون با خوابگاهمون فاصله داشت و به نگهبان گفتم كه مي خوام استاد رو ببينم كه صداي حسرتش بلند شد و سر تكون داد. از پشت ميز اطلاعات اومد بيرون و گفت: استاد...؟ استاد رفت.و آه بلندي كشيد
. استاد توي تصادف جاده...بيمارستان، دياليز...
و خون توي رگهام منجمد شدو بعد فهميدم همه چيز واقعي بوده . كه اون خبر تصادف وحشتناك جاده شمال شايعه نبوده و ديگه من نمي تونم نويسنده محبوب نوجوانيم رو ببينم .كه اون هم براي من به قصه ها پيوسته وبعد.. باز هم نوشتم تا..
نمي تونم بگم چيز كامليه. نه كاملا ناقصه . اما دوست دارم منتشرش كنم. يا اگر من نبودم به كسي مي سپارمش تا منتشرش كنه. چون كلي واگويه است قصه هاي آدمهاي نزديك به ما! كه جلوي چشمهامون اومدن و زندگي كردن و رفتن! يا فقط چند لحظه توي يك اتوبوس يا توي مترو ظاهر شدن و با ظاهرشون و حرفهاشون، قصه هاشونو گفتن و بعد گم شدن . رفتن توي جمعيت و ديگه نديديمشون اما مي دونيم كه هستن كه وجود دارن كه نشونه اي از زنها و دختراي ايراني اين دوره ان!زنهايي كه ديده نمي شن اما بايد ببينيمشون و ثبتشون كنيم وگرنه يك تكه از پازل زن- اي راني خالي مي مونه. و يك خلا. خلايي كه هيچ وقت پر نمي شه .مي مونه و به تموم تاريخ زنهايي كه با معشوقه بودن و مردن شروع كردن و با قهرمان شدن تموم كردن دهن كجي مي كنه.... .
.گاهي مثل يك عكس مي مونه يك تصويركوتاه و گذرا اما به ياد موندني. تكراري اما دوست داشتني..
زني آويزون به ميله اتوبوس با يك ساك سنگين روي دوش و موهاي نامرتب بيرون زده از مقنعه كه چشمهاي نگرانش رو به خيابون درحال حركت دوخته و هر از چند لحظه با هر توقف اتوبوس هل مي خوره و با شرمندگي از اونايي كه روي صندلي نشستن معذرت مي خواد و به بچه گرسنه اش توي مهد فكر مي كنه و سينه هاي رگ كرده اش اينقدر سنگينه كه مي ترسه همين آلان رسواش كنن ودستش رو به سينه فشار ميده تا نكنه .. .
يا اون دختر تو سري خورده توي مطب با چشمهايي كه دو دو مي زنن و از ترس فاش شدن رازشون هي به زمين دوخته مي شن و لبي كه هي گزيده مي شه و ديگه اين گزيده شدن حتي اگر خون بياد دردي از هيچ چيز دوا نمي كنه و همه چيز به يك كاغذ وابسته است و به...
و يا اون پيرزني كه مدام چشمهاي قي كرده اش رو در حسرت چيزي كه نيست با گوشه روسري پاك مي كنه و زانوهاي دردناكش رو مي ماله يا..
راست مي گفت تلخه، مثل زهر، مثل دوايي كه با هيچ چيز نمي شه شيرينش كرد نه با ساخارين نه با شكر...
اما مي شه شيرين گفتشون، حتي مي شه شيرين خوندشون...

پي نوشت: بعد از يك سال و نيم ابعاد قضيه نفوذ به وبلاگ قبليم برام. واضحتر شد. ظاهرا دو نفر از همكاران كه يكيشون هم با اجازه تون رئيسه مطالب وبلاگ قبلي رو خوندن و پرينت گرفتن و به اسم من به اين و اون نشون دادن! اولش عصباني شدم و. خواستم واكنش نشون بدم اما بعد به اين نتيجه رسيدم كه اين فقط مي تونه از حس حقارتي باشه كه دارن وگرنه . گرچه اين صفحات رو خيلي از دوستان قديم و جديد از سر لطف مي خونن اما اين نوشته ها نه چيزي رو اثبات مي كنه و نه رد!گرچه شوري رو كه براي نوشتن توي اون وبلاگ داشتم ديگر هرگز بدست نخواهم آورد و بسياري از حرفهاي خودموني رو كه توي اون وبلاگ مي زدم ديگه هر گز نخواهم زد و...
پي نوشت 2: حيفم اومد نخونين . اينجا
كوچكترين مدرسه دنياست با 4 تا شاگرد . يك سرباز معلم جوون اثبات كرده كه ميشه ازهيچ، همه چيز ساخت. خيلي منو ياد دوره طرحم مي اندازه! هنوز هم ميشه خيلي كارها كرد.