مدتيه يك بازي در وبلاگستان شروع شده با عنوان بهترين پست وبلاگ. من هم
با تاخير زياد بهترين پست وبلاگم رو دوباره اينجا ميذارم. دوستاني كه وبلاگ قبلي من رو مي خوندن حتما اين پست رو خوندن . اما براي خودم به دوباره خوندنش مي ارزه!
:چقدر به حساب می گذارین؟!
- 300 تومن
: نام و نام خانوادگی و آدرستون را روی این کارت بنویسید برای افتتاح حساب ضروریه.
و حرکت قلم را با دقت دنبال کرد. خیابان صفا.. کوچه ... دو روز بعد با دسته گل و یک جعبه شیرینی دم در خونه دختری بود که تازه دانشگاه قبول شده بود.
...همیشه دوستش داشته ام. تخصصش در خرید چیزهای کوچک و به قول خودش شکیله. مثلا یک پیچ گو شتی کوچولو برای عینک. یا یک مداد تراش برای مدادلب و چشم. یا یک آدامس پی کی یا ریلاکس..وچیزهایی که اصلا به چشم نمیان. اما فقط و فقط حضور اون را اعلام می کنند. هنوز هم صداش موقع خرید جامدادی قرمزم توی گوشم می پیچه. این شکیلتره. برای تو که دختری همین خوبه...
توی درمانگاه بودم که دلم هواش را کرد. می دونستم اون روز. روز سختی برای اون و تمام خانواده است. اما تصمیم گرفته بودند که این کار را تنهایی انجام بدن. بدون حضور من.. شماره موبایل برادرم را گرفتم. جواب نمی داد. دلم به شور افتاد. شماره بیمارستان را گرفتم. یک نفر از همراهان آقای.. من دخترشم. از اصفهان.. لهجه غلیظ شیرازی داخل گوشی پیچید.. حالشون خوبه از آنژیو برگشتن. همه دور و برشونن... بعدا زنگ بزنین...
دوباره زنگ زدم . این بار شوهر خواهرم امد پای گوشی.. میترا. حالش خوب میشه! نگران نباش. دارن بهش تنفس مصنوعی میدن ...
دیگه حال خودم را نفهمیدم: پس زیر آنژیو. طاقت نیاورده .... خدایا من بابا را از تو می خوام...
عصر توی سالن فرودگاه بالا و پایین می رفتم و به خاطراتش فکر می کردم. چقدر دلم برای خنده های بلندش تنگ شده. عید که من برگشتم. سرحال بود. آخرین بوسه اش را وقتی بهم داد که از ماشین پیاده می شدم: شجاع باش. من به تو. ایمان دارم... تو می تونی. صبر داشته باش. جوابشون را نده. تو دختر خودمی.
اشکالی نداره . اصلا به من فکر نکن. ما غصه نمی خوریم. حالا زنگ بزنن یا نه! اینا می خوان ما را عذاب بدن! می خوان تو را از پا در بیارن... فکر می کنن تو اینجوری تسلیم می شی.. اشکهام را که خودبخود پایین می آمدند پاک کردم. سنگینی ملیکا را توی بغلم و غصه تنهاییهام را روی قلبم حس می کردم. ولی بابا. تو ناسلامتی عموشون هستی! باید احترامت را نگه دارن. ... دستهای زبرش را روی دستم گذاشت_ آخ بابا به کاغذهای اسکناس حساسیت داشت. پوست دستاش قاچ قاچ می شد _ برو به سلامت . به ما فکر نکن!
.. تمام آن سالنهای آشنا و پر از مهتابی را با سقف کوتاهش. دویدم. همین جا بود که اولین بار مرگ را دیدم و تجربه کردم: خدایا! یعنی بابا هم... ! نه زبونت را گاز بگیر.. در سی سی یو روی یک دانشجوی قدیمی باز شد تا پدرش را لاغر و تکیده . افتاده روی تخت ببینه!
بابا من اومدم! هنوز هم لوله داخل نایش بود. موهای سفیدش را از پیشانی عرق کرده اش کنار زدم و بغل دستش روی صندلی نشستم . خواسته هایش را با نوشتن بیان می کرد: اشاره کرد که کاغذ و مداد به دستش بدم و برام با دست خط کج ومعوجی که هیچ شباهتی به خط خوانا و مردانه اش نداشت- نوشت: چشم به راهت بودم! چه خوب شد که اومدی.. .
و من دست در دستش از پنجره اتاق بیمارستانی که اغلب روزهای دانشجوییم را در آنجا گذرانده بودم. صبح را دیدم . چقدر اون روزها آرزو کرده بودم یکروز بیاد اینجا و من را در روپوش سفید ببینه و بادی به غبغبش بندازه و جلوی دوستاش بگه: اینم دختر کوچیکمونه... چقدر..
یادم اومد که وقتی اسمم را برای گرفتن لوح فارغ التحصیلی اعلام کردند. آنقدر ذوق زده شد که از جاش بلند شد و چند قدم با من تا سن اومد و صدای کف زدنش بلند ترین صدای دستی بود که توی گوشم پیچیده بود...
صدای مامان باعث شد به خودم بیام: شبها تمام مدت راه می رفت از غصه تو خوابش نمی برد. از غصه تنهاییهات. می گفت: تو مستحق رفتارهایی که باهات میشه نیستی! باورش نمی شد بچه های فامیلش با تو اینجوری برخورد کنن! تمام مدت منتظر یک تلفن بود. منتظر شنیدن صدای تو...
وحالا یک سال از آن ماجرا می گذره:
فروشگاه آنقدر شلوغ است که فروشنده به زور صدای من را می شنوه: ببخشید آقا . یک پیرهن شماره 16 می خوام. از این طرح.. . نمیدونم اندازه اش هست یانه؟!یاد عید و گردن لاغرش که از پیرهنی که براش خریده بودم . بیرون زده بود می افتم. باز هم یک کادوی تکراری! چرا من نمی تونم مثل بابا. کادوهای منحصر بفرد بخرم؟!
یک بسته آدامس پی کی! یک پیچ گوشتی کوچک برای عینک! یک مدادتراش برای..
![]()