بازگشت به گيج منگولي - July 1, 2008 05:37 PM

يك ترانه قديمي، بوي يك عطر قديمي، شنيدن صداي يك دوست قديمي و.. همه اون چيزيه كه اين روزها من رو به گذشته بر مي گردونه و به خودم. خاطراتي كه روزي با دوستام قسمت كرده ام، حالا كم كم بهم بر مي گردن و بعد از مدتها باعث مي شن من به خودم بر گردم و به باورهام!
نمي تونم بگم معجزه شده ، اما واقعا بهترم. خيلي . ديشب توي ماشين و موقع برگشتن به خونه. به حرفهاي الهه_ دوستم فكر مي كردم و اينكه اون دختر شاد و پر جنب و جوشو مصمم اونروزها كجا رفته و بعد از مدتها چشمه اشكهام جوشيد.
كتاب بابا لنگ دراز روشايد براي بيستمين بار مي خونم . خورشيد را بيدار كنيم و داستان زه زه_ پسري كه يكروز درد را كشف كرد و يكبار ديگه خودم رو پيدا مي كنم. فقط همين.
براي شروع ،تمام پستهاي گذشته اي رو كه در مورد روزهاي بدم بود،از صفحه نمايش وبلاگم به آرشيو منتقل كردم. نمي خوام اينجا و نوشته هام كسي رو ياد غم و غصه هاش بندازه، من مثلا گيج منگوليم! !و اين يعني بايد همه چيز رو آسون بگيرم. درست نمي دونم اون شوخ طبعي اون روزهام كجا رفته اما مي نويسم و سعي مي كنم دوباره روي پاهام بايستم درست مثل يك بچه نوپا!
حالا كه خودم رو درآيينه نگاه مي كنم يكبار ديگه ميترا رو مي بينم كه با وجود اينكه زيبا نيست ته چشمهاش برقي از روشني هست. و اين برق چشمها سرمايه ايه كه از دست دادنش در روزهاي گذشته خيلي برام گرون تموم شد.
از همه دوستان خوبم كه توي اين مدت كلي انرژي بهم دادن ممنونم. نمي تونم آرزو كنم كه هيچكدوم هيچ مشكلي در زندگي نداشته باشين ، چون اين حرف
فقط يك تعارف تو خاليه! فقط مي تونم آرزو كنم كه توي سختيهاتون تنها نمونين

!juddi2.jpg