درست نمي تونم وضعيت اين روزهام رو توصيف كنم. كاملا پا در هوا!
معلق معلق بين بي تصميمي و يك تصميم سخت كه كاملا مقابلش مقاومت مي كنم. اينقدر فردا برام دوره كه وقتي يك نفر بهم گفت: تمام اين مشكلاتت تا چهل سالگي تموم ميشه، فقط يك لبخند احمقانه تحويلش دادم كو تا هشت سال ديگه . من تا اونموقع هفت كفن... .
اين جمله رو چند بار ديگه هم شنيده بودم: وقتي سي سالت بشه تموم ميشه! وقتي ازدواج بكني تموم ميشه! وقتي بزرگ بشي يادت ميره! اما نه، واقعيت اينه كه من بزرگ شده ام اما خيلي چيزها هنوز يادم نرفته! هنوز گير خيلي از همون اتفاقات ناچيزي هستم كه اينقدر توي خاطراتم پر رنگند كه نمي تونم پاكشون كنم. حتي اگر پيرزني فرتوت باشم با قامتي خميده! كي بود مي گفت كه شاعر در روباهاش زندگي مي كنه! خوب كه نگاه مي كنم مي بينم من هم در روياهام زندگي كرده ام تلخ و شيرين! و اگر هر كدومشون رو خط بزنم چيزي از من امروزيم نمي مونه! واقعيت اينه كه چيزي كه گيج منگولي رو توي اين چند سال خوندني كرده ، همين قصه هاييه كه بدون خود سانسوري نوشته ميشه! قصه هايي كه بارها باخودم لب گزيده ام كه نگو! اما وقتي گفتم ،بارم سبكتر شده! گرچه اين سبك از نوشتن و گفتن توي تربيت ايراني كاملا مطروده! ..
حيفم اومد اين قسمت از متني رو كه هفته گذشته نوشته بودم ومي خواستم توي وبلاگ بذارم ، حذف كنم. واقيعت اينه كه من دوباره كله پا شدم اونم بدجوري
! اونم بعد از خوردن اون داروهاي مزخرفي كه اسمش هم همه رو مي ترسوند و رفتن پيش سونو گرافيست كه دوستمه و تا منو ديد، بدجوري زد توي ذوقم: تو چقدر دل گنده اي! همينطوري دوباره پا شدي اومدي اينجا! چرا توده رو در نمياري؟ مگه مي خواي مثل خانم دكتر..بشي.
توضيح اينكه خانم دكتر... چند سال پيش در اثر سرطان، در اين شهردوست داشتني
فوت نموده اندو كابوس ايشون توي اين چند وقت براي من مدام تكرار مي شد اونم با اظهار لطف دوستان! !!
منو مي گيداصلا به روي خودم نياوردم و مثل هميشه با شوخي و خنده رفتم خوابيدم و خودم رو سپردم دست سونوگرافيست و بعد موقع برگشتن به خونه و توي مسير تمام افكار منفي يكدفعه به ذهنم هجوم آورد.نكنه واقعا راست مي گه! نكنه منم... نكنه ... بعد يكي ديگه از دوستام بهم زنگ زد: من به همه گفتم كه تو چقدر حيفي! كه تو چطور داري جلوي چشم همه مون از بين ميري.
ولي روحيه ات خيلي خوبه! گفتم ببين ، اين دوستمون چقدر خودشو مشغول مي كنه، انگار نه انگار كه ....
![]()
و بعد يك دوست ديگه بهم رسيد ، من به مادر شوهرم گفته ام، نمي خوام مثل فلاني بشم كه اينقدر سكوت كرد كه آخرش ....
با همسرم و مليكا رفته بوديم فيلم - به همين سادگي- رو ببينيم. زن قصه اينقدر به من شباهت داشت . اينقدر توي چمدان پيچيدن و باز كردن ، حالتهاي من رو تداعي مي كرد كه دلم گرفت. ياد رد پاهاي خودم افتادم روي موكت كف اتاق هتل، توي دو پست قبل و تصميمم براي رفتن كه با حرفهاي مليكا ،
عوض شد و ...
همه اينها رو اضافه كنيد به تاثير اون داروي لعنتي كه روز و شب برام نگذاشته بود و اينقدر از همه چيز زده ام مي كرد كه دلم مي خواست پنجره رو باز كنم و يك پارچ آب خنك بذارم بغل دستم و فقط آب بخورم و بعد به غصه هام فكر كنم.
اينقدر دنيا برام بي ارزش شده بود كه دلم مي خواست هر چه زودتر بذارم و برم. يك جاي ديگه دنيا كه فقط از دست اين افكار و خاطرات تلخ و دلسوزيهاي ديگران راحت بشم
! چند بار پاسپورتمو چك كردم و به جاهاييكه مي شد براحتي ويزا گرفت و رفت و از دست اين همه فكر خلاص شد، فكر كردم. حتي به تاجيكستان و دوستي كه اونجا دارم هم فكر كردم و .. توي همين نااميديها بودم كه از دكتر وقت گرفتم تا برم عكسها و سونوگرافي رو نشونش بدم و از اينجا به بعد دلهره اينكه برم دكتر يا نه، شروع شد
... تازه مي فهمم چرا بعضي از بيماراني كه پيشم ميان اينقدر گذاشتن دردشون كهنه بشه و بعد بيان! براي هر كسي، پذيرش بيمار بودن آسون نيست! بويژه اينكه فقط پذيرفتن همين مساله آدم رو چنان از زندگي مي اندازه كه به اين زوديها نمي تونه خودشو جمع و جور كنه! ومساله ديگه اينكه ما – كادر پزشكي – معمولا هيچ مهارتي در گفتن اخبار بد به مردم نداريم و فكر مي كنيم احتمالا صراحت و رك گويي
بهترين كاريه كه توي اين وقتها بايد بكنيم...
بالاخره در اوج نااميدي همون كاري رو كردم كه زن داستان به همين سادگي كرد. توي مراسم ختم مرد همسايه مون بوديم. قران آوردند،و من از روي حس مسووليت بود يا هر چيز ديگه اي، قران رو باز كردم و مقابلم گرفتم وخوندم. سرسري يا جدي خودم هم نمي دونم. اينقدر بود كه به اين آيه رسيدم. و "هر كسي كه به نصرت و ياري خدا اميدوار نيست، به او بگو طنابي در سقف آسمان بياويزد و به گردن افكند پس طناب را ببرد و ببيند كه آيا اين كار او خشمش را از بين مي برديا جز ضرربراي او نخواهد داشت....."
![]()
....به هر حال امروز بعد از مدتها مي تونم يك نفس راحت بكشم .
اونم بعد از حرفهاي جراح كه خيالم رو راحت كرد. هر چند نوبت بيوپسي باز رو خودم تا سه ماه ديگه به تاخير انداختم. اما حالا كه تصميمم رو گرفتم انگار تمام سرو صداها ي جعبه
جومانجي خاموش شده!ديگه هيچ خاطره منفي از جعبه در نمياد تا كنار قصه امروزم بشينه و اونو تبديل به غصه كنه.
گرچه هميشه خودم رو به گربه اي تشبيه مي كنم كه به هرصورت بعد از افتادن از بلندي، روي چهار دست و پاش پايين مياد!بايد بگم اينبارهم بدجوري كله پا شدم و تا دوباره دست و پامو جمع كنم، خيلي طول كشيد. يكبار ديگه هم گفتم ارزش هر آدمي به مدت زمانيه كه بعد از افتادن و كله پا شدن براي دوباره روي پا ايستادن صرف مي كنه!
حالا دوباره دارم سعي مي كنم. سعي مي كنم فقط به مليكا فكر كنم و فردا!
![]()
كي باورش ميشه كه اين كوچولوي چهل سانتي اونقدر بزرگ شده كه بزودي به كلاس اول ميره؟1 تموم دو هفته گذشته رو درگير ثبت نام كلاس اول مليكا-
بودم و از اين مدرسه به اون مدرسه مي رفتم! بوي آشناي مدرسه و نيمكتهاي كوچولو توي كلاسهاي تنگ . منو ياد مدرسه و كلاس اول و پنج سالگي خودم انداخت توي اون دبستان قديمي شيراز! با اون كاجهاي بلندش!و غربت روزهاي اول . توي شهر غريبي كه بعدا خيلي آشنا شد و بعد هم به آرزوهام پيوست.
.مليكا به اغلب سوالها ي سنجش خوب جواب ميده اما هم به نظرم خيلي كمروست و هم جثه اش از بچه هاي همسن وسالش كوچكتره! با اين حال نگرانيهام در مورد زودرس بودنش هنوز وجود داره !
3- كتاب راز سايه نوشته دبي فورد كه رو كه دوست خوبم نويسنده وبلاگ پنير خامه اي توصيه كرده بود خوندم. و به نظرم خيلي جالب رسيد. خلاصه اش اينه كه ما معمولا با نقابهامون زندگي مي كنيم و انچه معمولا پنهان است سايه است كه شخصيت اصلي ما رو تشكيل ميده و بعضي وقتها بدجوري به زمين مي زندمون. سايه معمولا يك داستان پر شاخ و برگ با كلي آه و ناله و حسرت و خاطرات منفي يا مثبت داره كه ما رو گاهي حتي از تصميم گيريهاي مهم باز مي داره شجاعتمون رو مي گيره و فلجمون مي كنه! مثلا خيلي ديديم كه وقتي چند نفر كنار هم مي شينن و از بدبختيهاشون مي گن معمولا قصه هاشون مشابهه! و توي همه شون يك آدم بدبخت و ناكام وجود داره كه توسط فرد يا افرادي متوقف شده مورد ظلم قرار گرفته و خلاصه قصه رفيق بد و زغال خوب- همه جا تكرار مي شه. ![]()
به نظر من كه كتاب جالبي رسيد اگر به كتابهاي روانشناسي علاقه دارين حتما بخونيدش. من هم دارم سعي مي كنم براي اين تصميم گيري آخرم از توصيه هاي كتاب استفاده كنم. اما هنوز هم ترديد دارم.
4-. نويسنده وبلاگ پنير خامه اي
موشي خوبم، دختركوچولوي نازش رو به دنياآورد. به شجاعتش آفرين و از همين جا تولدكوچولوش رو تبريك مي گم.
5- اين نوشته رو در مورد فيلم به همين سادگي اينجا ببينيد.
و هيمنطور فيلم اثر پروانه اي رو، خيلي به جعبه جومانجي و خاطرات و مرور اونها و مطلب امروز من ارتباط داره! همينقدر بگم كه
خيلي خوب نشون ميده نميشه خيلي چيزها رو درگذشته تغيير بدي ،بدون اينكه چيزهايي رو در امروزت از دست بدي!
پي نوشت: جومانجي نام فيلمي كه چندين بار از شبكه دو پخش شدو درمورد دو تابچه بود كه يك جعبه بازي داشتن كه در هر مرحله ، چيزهاي مختلفي
ازجعبه در مي آمد.