1- عرض به خدمت اون دوستاني كه از پست قبل چيزي سر در نياوردن ، بگم كه پست قبل به قول دوست خوبم نيمفادورا، يجور كاتارسيس بود شايد هم Self- disclosure! يعني چي؟ يعني يجورتخليه هيجاني و خود افشايي براي يك گيج منگولي بيچاره!
كه خودش هم تكليفش رو نميدونه كه بايد بره يا بمونه!اينه كه داره با همه اتفاقاي دور و برش فال مي گيره
2- فيلم به همين سادگي رو ببينيد نميدونم چرا اينقدر با زن قصه ،هم ذات پنداري دارم! شايد هم خودمم كه قصه ام رو يجور ديگه نوشتم .فقط اينو بگم حافظ بيچاره توي خونه ما از دست من عاجزه! بعد از يك امتحان و يا تا جواب يك آزمايشو بگيرم ، كتابشو برگ برگ مي كنم تا اون جوابي رو كه دلم مي خواد ازش بگيرم.
وگرنه طفلك تبعيد مي شه به زير تخت و تا اطلاع ثانوي نميره توي كتابخونه پيش بقيه كتابها
3- رانندگي توي جاده هاي ارديبهشتي فشنگترين چيزيه كه مي تونم تصورش رو بكنم. فقط يك قسمتش اون هفته خيلي بد گذشت. اونم وقتي كه لنت چرخ طرف خودم گير كردو چسبيد به ديسك و با اجازه تون تا برسم دانشگاه، ترمز خالي كردم!تا رسيدم دانشگاه ،سوئيچ رو دادم دست يكي از بچه هاي خدماتي و گفتم يا لنته يا رينگ ماشين ! برو چك كن ! 5 دقيقه بعد با چنان وحشتي در كلاس رو مي كوبيد كه همه بچه ها خنده شون گرفت. طفلك با ترس و
وحشت اومده ميگه تو چطور با اين ماشين40-50 كيلومتر اومدي ؟ مگه از جونت سيرشدي!
حالا نه! اما موضوع مربوط به بهمن ماه و اون باري بود كه با سرعت 120 تا رفتم توي گارد ريلهاي يكي از همين پلهاي شهر و چرخ جلو رفت توي نرده ها! چون فقط قالپاق پريده بود و ضايع بود رانندگي زنونه رو اونم بعد از اون سبقت از راست جانانه ، به سبيل كلفتهاي پشت كاميون نشين نشون بدم !
كمتر از 30 ثانيه پشت فرمون لرزيدم و بعدهم شارژ و توپ ، راه افتادم و سر راهم هم رينگو صاف كردم هم قالپاق خريدم! اما به عقلم هم نرسيد كه ممكنه سر لنتم بلايي اومده باشه كه نمي دونم چي شد كه حالا بعد از اين همه مدت و بعد از 200 كيلومتري كه پنج شنبه گذشته باهاش توي گرما رفتم ، خودشو نشون داد!
4-ميگن قانون جذب، بد چيزيه ، هر چيزي رو تصور كني بهش مي رسي! تمام پاييز و زمستون پارسال كه من توي تصميم موندن و رفتن و نگراني از نتيجه آزمايشهام بودم ، به يك تصادف فكر مي كردم اونم رو يا زير يك پل با سرعت بالا، براي درجا رفتن و توي يك لحظه تموم شدن ! اين بود كه بالاخره اين اتفاق افتاد و جز ضايع شدن هيچ نتيجه اي نداشت![]()
5-تولد پنج سالگي گيج منگولي هم در سكوت برگزار شد، نمي تونم نقشي رو كه در آروم كردن هيجانها و ، براورده كردن آرزوها و از بين بردن ترسهام داشته ، به اندازه كافي توصيف كنم. فقط اينو مي گم كه گرچه باهاش خيلي در يك سال گذشته دوست نبودم و دست محبت به سرش نكشيده ام، اما خيلي دوستش دارم و به عنوان يك رسانه دوست داشتني قدرش رو مي دونم. زير زميني كه گيج منگولي داخلش متولد شد حالا ديگه دفتر كار هيچ كس نيست. برادرم كه ايده ساختن وبلاگ رو بهم داد حالا كيلومترها ازم دوره . وميترايي كه اون روزها اونقدر شجاعانه وبلاگ مي نوشت مدتهاست توي همين سطرها گم شده. گيج منگولي امروز فقط يك سايه از اون گيج منگولي واقعيه كه ياد گرفته به شكستها عادت كنه اما چهر ه اش رو شاد نگه داره!
6- درمورد دعوت دوست خوبم ،نويسنده وبلاگ نگاهي به جامعه كه پيش از عيد من رو به شركت در بازي ترانه ها دعوت كرده بود، بايد بگم ،قشنگ ترين ترانه اي كه من توي عمرم زمزمه كردم. ترانه كارتون اناستازياست! الان ندارم بزارمش اينجا. اما مي تونيد با ديدن كارتون ، ترانه رو هم كامل يادداشت كنيد! اين قسمتش معجزه مي كنه!
Someone holds me safe and warm, once upon A December…
از بقيه ترانه ها هم يكي از ترانه هاي قديمي گو-گو-ش رو دوست دارم: تو از راه مي رسي پر از گردو غبار، تمومه انتظار... مياد همرات بهار...
از قميشي و ابي هم بترتيب غروب و ستاره هاي سربي و مدادهاي رنگي رو !
ياد تو هر تنگ غروب تو قلب من مي كوبه،...
يك ترانه هم هست كه بدجوري حس نوستالژي رو توي من بيدار مي كنه ! توي صفحه اول داستانم هم آوردم( غروبها كه ميشه، روشن چراغها.. ميان از مدرسه ،خونه كلاغها...) منو ياد پل خرمشهر و مامان شاد و خودم با موهاي گو-گو-شي مي اندازه! چقدر حالا مليكا با موهاي كوتاه شبيه اون روزهاي خودم شده.
7- اين روزها بدجوري شبيه كلاريس كتاب چراغها را من خاموش مي كنم شدم! مدام خاطره هاي كوتاهم از جنوب زنده ميشه و چيزهايي كه ديگه نيست! ور شيرازيم خيلي غالبه! و با ور اصفهاني كه بالاخره بعد ازهشت سال به وجودش پي بردم در حال جنگه! و اغلب خوشبختانه ور شيرازيم
پيروز ميشه! مي ترسم نكنه يك روز اصفهانيه موفق بشه؟!در مورد مليكا كه انگار بدجوري توي تربيتش اثر گذاشته!
8- مليكا خانوم روز آخر عيد رو با يك سر شكسته و 7 تا بخيه توي پيشوني به دهن همه مون زهر كرد! با عمه اش رفته بود پارك و تاب سواري و اونجا دستش رو ول كرده بود و تالاپي خورده بود زمين! وبعدش هم بيمارستان و بخيه و .. بدتر از همه اش اين بود كه بعد از اين قضايا مادر شوهرم بدجوري فشارش رفت بالا و مجبور شديم اونو تا عصر توي بيمارستان نگه داريم!نميدونم شايد واقعا بعد از 8 سال منم دارم يك ور ترسناك براي خودم پيدا مي كنم كه باعث ميشه بعضيها از ترس ،فشارشون بالا بره
يا شايد هم هيچ ربطي به حساب بردن از من نداره!
9- يكي دو روز مونده به عيد،در و ديوار درمانگاهي رو كه توي دوتا پست قبل توصيف كرده بودم، رنگ زديم، و از بچه ها خواستم هر كاري كه مي دونن ميشه براي تغيير اونجا انجام بدن ، بگن! يك تعداد ايده جمع كرديم به اضافه يك تعداد جامدادي و قاب و گلدون براي زيبا سازي محيط! حالا حداقل قيافه اتاق مامايي اونجا شبيه خونه آدمهاشده! قرار شد بريم توي باغچه شون هم گل بكاريم كه وقتي يك سمندLX رو كه مال سرايدار درمانگاه بود
و 206 پارك شده توي باغچه رو كه مال خانم دكتر اجاره اي اونجا بود ديدم! يخورده از پيشنهادم پشيمون شدم! مدام دارم به اين فكر مي كنم كه چرا فرهنگ جامعه ما همچين ملغمه اي از نرم افزارهاي عقب افتاده! يا بخونيد فرهنگ عقب افتاده به اضافه سخت افزارها يا تجهيزات تازه به بازار آمده است! يعني ميشه ما هم يك روز مثل اروپاييها از كودكي بشريت در بياييم و يخورده قد بكشيم؟!
10- دوباره بعد از دوازده سال دارم خاله مي شم. به نظرم كمي تا قسمتي هيجان انگيز اومد. يكي ديگه هم هست. موشي دوست خوبم و نويسنده وبلاگ پنير خامه اي بزودي كوچولوي دومش رو مياره!
11- اين روزها يك اصفهاني با مثانه پر به اندازه يك بشكه نفت خام برنت مي ارزه! به كوري چشم بعضيها . بعد از ام اس و كانسر ، چشممون بزودي به عوارض نفتي كولاهاي خورده شده توسط مردم اينجا روشن ميشه
هي مي خوام نگم ،نميشه: خلايق هر چه... .
12- بوي محبوبه ها اتاق رو پر كرده، شب كه از مطب بر مي گشتم، با چنان قدرتي اين بوي خوش رو توي ريه هام كشيدم كه خودم هم ذوق زده شدم. نگاهم كه به آسمون پر ابر افتاد، يادم افتاد يك روز آرزوهاي من هم به بلندي همين آسمون بود. اما حالا قد آرزوهام كوتاه شده...
13- بهار نارنج... اگر كسي داره، فقط يخورده به من برسونه.، بدجوري توي خماري موندم ، امسال توي سفر سه روزه به شيراز فقط از بوش كه حتي از پشت پنجره هاي بسته هم خودش را داخل مي كشيد ،سرمست شدم.![]()
اما نشد چيزي براي خودم بيارم .راستي چرا اينجا هيچ خبري از بهار نارنج نبوده و نيست؟!