...فرار - March 26, 2008 02:08 PM

به نظرم رسيد فرار كرده! اونم از اون همه مشكلاتي كه روي سرش ريخته بود! و فكر كردم بايد خيلي شجاع باشه! وقتي بهش گفتم فقط شونه ها شو بالا انداخت و خستگي رو بهانه كرد و افقهاي جديدي كه مي دونستم لااقل اينجا نميشه خيلي به دنبالش بود! و باز به نظرم رسيد بحران يك عدد رند زندگي توي شناسنامه، مجبورش كرده كه تصميم بگيره!اما من چي...
روي مبل نشسته ام!توي هال ، قرار بود بيام چراغها را خاموش كنم و برم پيش مليكا بخوابم و براش قصه بخونم! اما نمي دونم چي شد كه نشستم روي مبل و يك لحظه چشمهامو بستم:
صداي مهماندار مياد. از اينكه در اين سفر همراه ما هستيد، بسيار خوشحاليم . ارتفاع پرواز ما 40000 پا و از روي اقيانوس...و بعد همه چيز آبيه و سبز! از روي تمام زردها و خاكستريهاي جنگ و قحطي مي گذريم و هواپيما اوج مي گيره.هوا سرد مي شه و من لذت اين سرما رو بدون اينكه پتويي رو كه مهماندار بهم تعارف مي كنه، بپذيرم.، روي پوستم حس مي كنم و سرما مثل يك جريان الكتريكي ازسر تا پام مي لغزه. . درست مثل اون ميلك شيكي كه توي اون سرما ي آذر ماه ، با بابا توي اون تريا خوردم! انگار مي خواستم به بابا نشون بدم كه من هنوز هم به خوردن چيزهاي خوب عادت دارم، حتي اگر گونه هام توي تب بسوزه! گرچه جرعه هاي آخر ، طعم شوري داشتندو بغض نميذاشت ليوانم رو تموم كنم.
....حالا توي رستورانم. توي هتل نيكو!كنار اوني كه دوستش دارم . دستم رو زير چونه ام زدم و فقط نگاهش مي كنم. هر از چند لحظه سنگيني نگاهم مجبورش مي كنه كه برگرده و نگاهم كنه و من فقط دل سپرده ام به لهجه شيرينش و حروفي كه با ظرافت تلفظ مي كنه و حركات آروم دستهاش!كاش مي شد هميشه پيشش بمونم...
...حالا توي خوابگاهم! توي پانسيون دانشگاه! دارم با دختري كه لباس خدمه ها رو پوشيده و چهره آسيايي داره در مورد فن اتاق حرف مي زنم.گوشي رو بر مي دارم به دوستم ، كه قبل از من اومده ، زنگ مي زنم: ميشه بياي بالا، كارت دارم! و اون مياد چاقتر از قبل و سرحالتر از اونوقتهايي كه با هم همدوره بوديم! ميشينه روي لبه تخت و لبه فنجون قهوه رو به لبهاش نزديك مي كنه!و سيگارشو توي جا سيگاري له مي كنه! سيگارله شده از توي جاسيگاري، دود مي كنه ومن دود رو دنبال مي كنم و به موهاي صاف ويكدست رنگ شده اش نگاه مي كنم! لخت و بلند.
ميگم: خفه مون كردي با اين دودت! از كي تا حالا...خنده اي مي كنه وميگه: چي؟ اينو مي گي؟!و شونه بالا مي اندازه...
ميپرسم : پسرت كجاست؟شوهرت- علي ...اونم درس مي خونه؟شونه بالا مي اندازه! فنجون رو روي ميز ميذاره!و دستهاشو به هم گره مي كنه و زير لب ميگه:تو كه از همه مون بيشتر مشتاق به اومدن بودي! تو چرا مي پرسي؟!يك لحظه ، دهنم باز مي مونه، نميدونم چي بگم.لبهام مي لرزه: من...
......
صداي زنگ موبايلم مياد.يك لحظه سرم رو از زير دوش بيرون ميارم و گوش مي خوابونم: آره، خودشه ! از خونه زنگ مي زنن!تا از توي وان در بيام و دمپايي هاو حوله روبپوشم ، چند بار سر مي خورم.كاش صداي زنگ قطع نشه! چقدر دلم براي شنيدن صداش تنگ شده!گوشي رو به گوشم مي چسبونم و تلخي كلماتش رو ذره ذره مثل يك زهرفرو مي دم:مليكا باهات قهره! نمي خواد باهات حرف بزنه! مامانم، امروز...گوشي از حرارت كلمات بخار گرفته يا از حرارت موهاي خيس من...رد پاهاي خيسم روي موكت كف اتاق مونده!ردپاهايي كه هي رفتن و برگشتن! هي رفتن و برگشت.....
■از بيرون صداي ترقه مياد! هر از چند لحظه ساختمون با يك صداي انفجار مي لرزه! آستينمو بالا ميزنم و منتظر آماده شدن سرنگ مي مونم. دكتر، سوزنو كه توي دستم فرو مي كنه، عذرخواهي مي كنه . ببخشيد امشب همه تكنسينهامونو فرستادم مرخصي! شب عيده! خودم هم فقط اومده بودم...و تورنيكت رو باز مي كنه: خودم هم فقط اومده بودم براي دادن جواب آزمايشها... كه حرفهاشو قطع مي كنم: كه من مزاحم شدم ، ببخشيد ميخواستم دارومو شروع كنم! گفتم اول آزمايش بدم.يكدفعه پلاكتم پايين نباشه!..
جواب آزمايش توي دستمه! خوشبختانه نه كم خونم. نه پلاكتم پايينه!پس امشب دارومو شروع مي كنم.نه، امشب نه! بذار از اول فروردين! و بعد مي خندم: سالي كه با بيماري شروع بشه، لابد با... يك نفر از كنارم رد ميشه و بهم متلك مي گه: چه خوشحاله...!
لابد خيلي توي قيافه ام مشخص بوده! كي بود مي گفت تو با چهره ات حرف مي زني!شونه بالا مي اندازم: خوش بيني يعني اينكه اگه يك روز يك گنجشك روي سرت ر... ، خوشحال باشي كه لااقل گاوها پرواز نمي كنن!...خوش بيني يعني همينكه از يك عمل بزرگ جون سالم بدر بردي ، به خوردن دارويي كه !به نظر خيلي ها جيززززززه... هم راضي باشي!
مليكا از توي اتاق صدام مي كنه: مامان بيا من مي ترسم!چشمهامو باز مي كنم دوباره روي همون مبلم توي هال!هيچ معجزه اي اتفاق نيفتاده!نتونستم فرار كنم. نه از بيماري و نه از...
چراغها را خاموش مي كنم و ميرم توي تخت تازه مليكا كه براش بزرگه مي خوابم. تخت براي من كوتاهه! پاهام به لبه پاييني تخت مي خوره!مليكا غلتي ميزنه و دستش رو دور گردنم حلقه مي كنه: مامان، برام بخون. من مي خوانم:
......

شازده كوچولو روي سنگي نشست و به آسمان نگاه كرد: به خودم مي گويم ستاره ها براي اين روشنند كه هر كسي بتوانديك روز مال خودش را پيدا كند! .. سياره مرا نگاه! درست بالاي سرمان است.. اما چقدر دور است!
مار گفت: قشنگ است. اينجا آمده اي چكار؟
شازده كوچولو گفت: با يك گل بگومگويم شده.
مار گفت: عجب! وهردوشان خاموش ماندند. دست آخر شازده كوچولو در امد كه: آدمها كجاند؟ آدم تو كوير يك خرده احساس تنهايي مي كند.
مار گفت: پيش آدمها هم احساس تنهايي مي كني!......مار دور مچ پاي شازده كوچولو پيچيد. عين يك خلخال طلا.و باز گفت: هر كس را لمس كنم به خاكي كه از ش در آمده برش مي گردانم ... تو رو زمين اينقدر ضعيفي كه به حالت رحمم مي آيد.روزي روزگاري اگر دلت خيلي هواي اختركت را كرد بيا من كمكت مي كنم. من مي توانم...حلال همه معماهام من.
و هر دوشان خاموش ماندند
.
...مليكا دوباره غلتي مي زند.شازده كوچولو چي شد؟دستم رو توي موهاي نرم و لختش فرو مي كنم . رفت پيش گلش توي سياره اش!
چرا مكه نمي خواست دوست پيدا كنه ؟ چرا! اما گلش زودتر اهليش كرده بود. درست مثل تو كه منو اهلي كردي!با تعجب نگاهم مي كنه: من؟ - آره، تو!گل مني و آدم تا زنده است نسبت به آني كه اهلي كرده، مسووله! اينو روباه گفت مگه يادت نيست؟....
... وچشمهام رو مي بندم و توي خيالم تمام چراغها را خاموش مي كنم.....
اين عكس رو از گلي كه با مليكا كاشتيم گرفتم و و اين هم سفره هفت سين پارساله كه امسال هم تكرارش كرديم . اميدوارم براي همه سالي پر از شادي وسلامتي باشه!
DSC005551.JPG

DSC005491.JPG