عذرخواهي پاييزي - November 8, 2007 07:41 AM

نه قصد تخته كردن در اينجا رو دارم و نه دلم مياد بعد از اين همه زحمت درشو ببندم. اينه كه يك 13 تايي ديگه مي نويسم تا بگم كه قصد ادامه دادن دارم.
1- مسافرت بودم دوبي براي كمتر از يك هفته .
2- عروسي برادرم در دوبي برگزارشد و جاتون خالي خيلي خوش گذشت.
3- كتاب هزار خورشيد درخشان رو تا آخر خوندم و به مقدار زيادي اشك ريختم . توصيه مي كنم بخونيد
4- لباس مليكا موردتوجه بسياري از مهمانان از جمله چندين توريست و عكاس حرفه اي مجله برايد قرار گرفت و. قرار شد پشت جلد ژورنال كار بشه !خوبه اگر مامانش به جايي نرسيد لااقل اين دختره از همين حالا داره براي خودش يك فكري مي كنه و جايي براي خودش باز ميكنه!
5-قيصر امين پور هم رفت. اينقدر اين رفتن ناگهاني بود كه حتي صحبت در موردش بغض توي گلوم مياره! براي من و خيلي از دوستداران و شاگردان قيصر اين رفتن يعني خيلي چيزها! خودش كلي قصه و شعره! كه بايد بنويسيم. هيچ وقت اون چهره آرامش وقتي كه لبه صندلي نشسته بودم و از سرماي بيرون و باران ناگهاني آخر اسفندو خجالت مي لرزيدم و دسته چترو محكم فشار مي دادم . يادم نميره ! اونقدر آروم بود كه بعد از چند ثانيه من هم دليلي براي ترسيدن پيدا نكردم و دوباره شدم همون ميتراي وراج 17 ساله!
6-كتاب (من او) رو هم خوندم باز هم منو نگرفت. نمي تونم توصيه اش نكنم. شما بخونيد شايد براتون جذابتر از من بود. از يك قسمتش خوشم اومد كه موشكبارونها رو خيلي واقعي توصيف كرده بود. و.لي بازهم همون بخش موشكبارانهاي كابل در هزار خورشيد درخشان خالد حسيني بهتر و جذابتر بود. هيچ متني رو با شعر جنگ قيصر و توصيفهاي او از موشكبارون دزفول عوض نمي كنم. به نظرم ناچاريم قبل از اينكه از يادمون بره ما هم توصيفهامون رو بنويسيم وگرنه دنيا چيزي از جنگ ما يادش نمونده!
7- دوبي با 15 سال پيشش كلي فرق كرده بود .شده يك شهر آهني با يك عالمه برج به نظرم گرچه بعنوان يكي از معدودشهرهاي با استاندارتوسعه انساني بالادر آسيا شناخته شده ، روابط انساني داخلش خشكتراز كوالالامپور در مالزيه! كلا منو نگرفت به نظرم بيشتربراي كساني كه از زرق و برق و مال(بازار) و خريد خوششون مياد، بهتره و اون كساني كه ميخوان اول زند گي پيشرفت كنند، تا كساني كه به دنبال جايي براي زندگي مي گردن!
8- دوباره براي يك كنفرانس يوگاي ديگه دعوت شدم هند- شهر چانديگر! اما قصد رفتن ندارم. دوست دارم يوقت ديگه انشالله بدون استرس و وقتي سرم خلوتتر شد يك سر ديگه به هند بزنم. اما حالا نه! كسي مي خواد جاي من بره؟!
9- كتريم روي آتيش سوخت و ديرم شده اما تا اين پستو ننويسم قصد ندارم از جام بلند شم. فرمايشات دوستم مهساي خانواده حقيقي اصولا بهم برخو.رده ميخوام حتما امروز آپ كنم.
10-فعلا عكس جالبي از سفرمون ندارم . قبلا بيشتر عكس مي گرفتم اما اين سفر بيشتر فيلم گرفتم. اونم از نوع خانوادگي براي همين اصلا موفق نشدم عكسهاي با كيفيتي بگيرم يكي ،دوتا با موبايل گرفته بودم كه اونم مليكا خانوم حذف كرده
11-جواب بيوپسي بالاخره بعد از 40 روز و يك دور ترس و لرز ناشي از مشكوك بودن جواب به بدخيمي اومد .خوشبختانه در آزمايش و رنگ آميزي سري دوم نشانه هاي بدخيمي ديده نشده بود اما نمي تونم بگم وقتي كه اول منشي آزمايشگاه و بعد كارشناس آزمايشگاه و در آخر خود دكتر پاي تلفن اومدند اونم با اونهمه مكث و سكوتهاي نفس گيروازار دهنده و آخرش دكتر ازم اجازه گرفت تا دوباره آزمايشو تكرار كنه چه حالي بهم دست داد. بدبختي شغل ما اينه كه همه فكر مي كنن چون مي دونيم ،نبايد برامون خيلي مهم باشه كه مثلا از چه بيماريي داريم رنج مي بريم اين بود كه با وجود اينكه خودمو خونسرد نشون دادم همونشب موقع برگشتن از مطب توي خيلبون به همه آدمهاي خوشبختي كه بيمار نيستن يا از بيماريشون خبر ندارن نگاه مي كردم و غبطه مي خوردم چندين بار فصلهاي مربوط به اين بيماري رو توي كتابهام خوندم و آخرش توكل كردم به خداو فقط صبر كردم! كه بايد هم از همون اول اين كارو مي كردم.
12- از كليه كساني كه بخاطر بيماري من متحمل زحماتي شده و احتمالا كلي صلوات و نماز و چند كيلو شله زرد و آش روي دستشون مونده تشكر مي كنم واعلام مي كنم در اجراي نذوراتشون كاملا پايه ام. هم توي آش و شله زردش و هم توي نماز و صلواتش !البته بعد از اين امتحان 8 آذر ماه انشالله.
13- ديدين بالاخره نوشتم.... !