سيزده تايي پاييزي... - September 28, 2007 08:00 AM

1-خوب منم بايد از دست يك نفر ،نه دو نفر تقلب كنم وگرنه به اين زوديها حالي براي نوشتن پيدا نمي كنم. دليل داره! از وقتي وبلاگهايي رو كه به شيوه 13 تايي نوشته مي شه مي خونم احساس مي كنم زندگي قشنگتر و متنوعتر از اون چيزيه كه من اين روزها براي خودم ساختم! وقتي فقط به يك موضوع براي نوشتن فكر مي كني همه تمركزت روي اون مطلب مي ره و بقيه چيزها رو نمي بيني. اما وقتي سيزده تا موضوع براي نوشتن داشته باشي! كلي حالت بهتر ميشه و افق ديدت بازت. اينه كه منم تصميم گرفتم از روي دست خانوم حنا و آلوچه خانوم تقلب كنم و شما رو هم دعوت كنم كه اين تقلب خوشايند رو براي مدت مديدي كه دلتون مي خواد ادامه بدين! به03.gif امتحانش مي ارزه
2- لينكهاي جديد رو در يك اقدام ناگهاني و محير العقول عوض كردم و يك نمه حالم بهتر شد. اينجوري مي تونم به خيلي از وبلاگهاي دوست داشتنيم بدون دردسر كپي پيست كردن دسترسي داشته باشم!14.gif يك چيز ديگه هم هست وبلاگ قديمم دوباره با اين اقدام هكرها باز شده دستشون درد نكنه به اين ميگن عدو شود سبب...
3-پلاگين فارسيم هنوز درست نشده براي همين شماره ها به اين سبكي كه مي بينيد نوشته ميشه پس لطفا تحمل كنيد حتي فونت ريز و ناخواناش رو!
4- مليكا بالاخره به كلاس آمادگي رفت! نمي دونيد چه قندي توي دلم آب شدوقتي توي اون روپوش آبي فيروزه اي گشاد با اون چهارخونه هاي سر آستينو يقه اش ديدمش!277.gif هزار بار بغلش كردم و چرخوندمش، باور مي كنيد درست يادم نمياد روپوش كلاس اول خودم چه رنگي بوده چون حتي يكبار هم براي مدرسه رفتن نپوشيدمش. همونجوري توي كمد موند تا صدام اومد و بردش! احتمالا براي دخترش! ( به نظرم يه نمه خل شدم! صدام روپوش يك بچه كلاس اولي 5 ساله رو مي خواست چكارgigglesmile.gif
5-اين روزها همه افكارم ماشيني شده تصحيح مي كنم اتومبيلي- يعني همه چيز رو موقع رانندگي با خودم مرور مي كنم! حسرتها، برنامه هاي امروز و فردايي كه به يك نحو عجيبي اين روزها خيلي دور از ذهنمه! اونم با بك گراند ترانه سلين ديونmy heart will go...
6- سال تحصيلي شروع شده و ما هنوز توي دانشكده يك جاي درست و حسابي براي نشستن و روزه خواري نداريم البته در موارد لزوم! نصف ساختمون رو خراب كردن و دارن مي سازن يا بهسازي مي كنن ! سه ،چهارتا كلاس دارن اضافه مي كنن براي دانشجويان ارشد و كارشناسي تازه وارد! نتيجه اينكه تمام لباسها و كيف و وسايلمون پر خاك ميشه حالا هي بشين وبشور و اتو بكش.29_3_13.gif فكر نمي كنم به اين زوديها هم درست بشه!
7- بدجوري بوي پاييز مياد! من خيلي دوستش دارم اما هيچوقت از اضطرابش خلاص نمي شم شب 31 شهريور بدجوري دلم تاپ تاپ مي زد صد بار رفتم به وسايل خودم و مليكا سركشي كردم تا همه چيز مرتب باشه!
8-يك كتاب جديد دستم گرفتم به اسم من او از رضا اميرخاني گرچه در طول يكسال به چاپ 10 رسيده و تو سايت خوابگرد هم به عنوان كتاب پرخواننده اي معرفي شده بود اما نميدونم چرا نگرفتتم! يجورايي مدام مي خوام سرو تهش رو هم بيارم و زود بخونم كه تموم بشه اما نميدونم چرا همه اش سر خوندنش خوابم مي بره( مساله اي كه معمولا در مورد من خيلي نادره) هزارخورشيد درخشان از خالد حسيني رو هم گرفتم كه بخونم اما هنوزفرصت نشده! فقط همينقدر مي دونم كه قصه دو تا هوو است كه با هم دوستن اونم توي جريان جنگ افغانستان!
ما هم بايد كم كم خودمونو راضي كنيم به جاي سريالهاي اونجوري _ ميوه ممنوعه_ از اين كتابها بنويسيم هم پرفروشتره هم با شرايط روز، جورتر16.gif
9-عروسي برادرم اگر خدا بخواد تا يك ماه ديگه در دبي برگزار ميشه! دوست دارم برم اما نميدونم مي تونم يانه؟ هر چند مقدماتش رو تقريبا فراهم كردم! اوليش يك لباس عروس سفيد و زرد خوشگل براي مليكاست كه بدجوري دلمو برده! مثل دخترهاي كارتوني ميشه girl_sigh.gif
10-اين سيزده تايي نوشتن هم خيلي حال و موضوع مي خواد.
11-از بعضي دوستان زياد خبري نيست با چندتاشون تماس گرفتم،خوب بودن اما زياد حال نوشتن نداشتن! توصيه مي كنم بنويسن موضوع خودش مياد!
12- به اين نتيجه رسيدم كه بيشتر عمرم- نه بگو تمام عمرم- از ديد مادرم به خودم نگاه مي كردم، براي همين اينقدر از خودم اشكال و ايراد مي گرفته و مي گيرم! نمي دونم حالا بايد چكار كنم، فقط دونستن كافي نيست، نتونستم هنوز راه حلي براش پيدا كنم. اونم بعد از اين سفر آخر به شيراز! هنوز با خودم در جنگم! 161.gif
1+12 به نظرم ارزش و توانايي هر كدوممون به مدت زمانيه كه بعد از كله پا شدن براي برگشتن به حالت عادي صرف مي كنيم. براي من اين مدت، اين دفعه خيلي طولاني شد اينو خوابهاي شبانه آشفته ام ميگه! راستي بالاخره خودمو راضي كردم بيوپسي رو انجام بدم! فكر مي كردم به شجاعت نياز داره ولي نداشت! بيشترش تنهايي بود و احساس بيماري و درماندگي، همونطوري كه خودم فكر مي كردم!
بدترش اونموقعي بود كه موبايلم داشت زنگ مي زد و مي دونستم مامانمه و نمي تونستم جوابش بدم .چون زير دست جراح بودم.258.gif آخرش بغض بدجوري اومد سراغم، جوري كه وقتي همسرم زنگ زد بالاخره راضي شدم بياد دنبالم تا با هم بريم پاتولوژي! فعلا خوبم! گيجم، اما خوبم...