پرانتز باز... - September 10, 2007 02:21 PM

گاهي ادم بايد بين دو قسمت از زندگيش يك پرانتز باز كنه براي يك چيز ديگه كه شايد باز هم بهش بشه گفت زندگي اما با يك شكل ديگه!براي من اين پرانتز اين سري يكدفعه خيلي بزرگ شد اينقدر كه حتي دوستهام هم صداشون در اومد كه كجايي و داري چكار مي كني250.gif
تا اونجا كه من مي دونم هيچ كار ،جز زندگي! اما گاهي خيلي با خودم جنگيدم و بعد تصميمم رو گرفتم البته نصفه و نيمه! اولش سرور اشكال داشت و موبل تايپ اجازه نمي داد هيچ چيزي رو اينجا بنويسم كه بعد از كلي مكالمه با برادرم و دوستش بعد از يك ماه بالاخره موبل تايپ برقرار شد اما پلاگين و فارسي نويسش پريده بود و همه چيز انگليسي شده بود كه هنوز هم همينطوره ! بعدش قصه هري پاتر شروع شد و قرار شد بخونمش كه خوندمش و توي اندوه تمام شدن قصه به خودم قول دادم منم يك چيزي شبيه اين بنو يسم البته اگر زندگي بهم فرصت دادyahoo-hidden-smileys-16.gif
ودر نهايت تصميم گرفتم برم شيراز! تا فقط براي چهار روز زندگي رو يجور ديگه تجربه كنم كه انگار نشد يا شايد هم شد اما من اينجوري دوست نداشتم!واقعيت اينه كه آدم تا وقتي از جايي كه دوستش داره دوره،فقط با خاطراتش از اونجا زندگي مي كنه و معمولا تمام صحنه هاي بد زندگي در اونجا رو به مرور زمان از ذهنش حذف مي كنه اما بعد از برگشت، واقعيت بدجوري اونو توي خودش فرو مي بره
.اينو وقتي كه توي سالن انتظار درمانگاهي كه سالهاي دانشجوييم رو توي اون گذرونده بودم نشسته بودم فهميدم، مي گن خاطره ها خيلي سريع از طريق بو منتقل ميشه ! و براي من همينجور بود.همو.نطور كه اونجا نشسته بودم و بوي ادرار مخلوط با وايتكس و ساولن رو استشمام مي كردم و منظر نوبتم بودم رفتم به سالهاي خيلي دور و بعد يكدفعه احساس كردم اصلا نمي خوام اونجا باشم. چند بار به سمتي كه بابام نشسته بود و لاغر و خميده توي فكر فرو رفته بود ، نگاه كردم و ارزو كردم مي تونستم از اينجا و اين همه هجوم خاطرات فرار كنم.از اينكه وضع با ده سال پيش كه اينجا دانشجو بودم هيچ فرقي نكرده حالم گرفته بود و داشتم به اين فكر مي كردم حالا منم يكي از اون مريضهاي بدبختي هستم كه بايد همه چيزمو بذارم در اختيار علم و بشريت توي يك مكان آموزشي كه هيچ حريمي براي كسي وجود نداره161.gif
! و احتمالا چند تا دانشجوي بي سوادتر از اون روزهاي خودم ميان و نظر ميدن و بعد استادشون مياد و نظرشونو نقض مي كنه و از نمره شون كم مي كنه ويك آدم دردمند مي مونه با.. راستش اگر اصرار پدر و مادرم كه حالا مريضتر و گرفتار از اينند كه بشه روي حرفشون حرفي زد نبود اصلا پامو هم اونجا نمي ذاشتم . اما مجبور بودم اونم بعد از اون همه صحبت تلفني و !اصرار براي اينكه بيا تا دكترهاي اينجا ببيننت.
نتيجه اينكه بالاخره تصميممو گرفتم و از بيوپسي و نمونه برداري و هر چيزي كه احتمالا به اينده سلامتيم مربوط ميشه صرفنظر كردم. 16.gif
چون واقعا فكر مي كنم پزشكي براي اينكه كيفيت زندگي مردم بالاتر بره اختراع شده و وقتي اينجا توي اينكار ناتوانه پس بهتره كه از ادامه صرفنظر كنم. مي خواد هر چي پيش بياد مهم اينه كه گاهي ندونستن بهتر از دونستن و زجر كشيدنه!اصلا به مبارزه به خاطر كساني كه دوستشون دارم اعتقادي ندارم.
شايد خودخواهي باشه اما واقعا فكر مي كنم بيماري توي جامعه ما فقط يك نشونه است كه وقتي روي پيشوني كسي مي خوره، اونو توي زندگيش فلج مي كنه قيل از اينكه بيماري از پا درش بياره! اينو توي همين چند روز با گوشتو پوستم حس كردم. همينقدر كه اطرافيان بفهمن كه بيماري، از روي دوستي نصف زندگيتو ازت مي گيرن روي خيلي از چيزهايي كه براشون تلاش كردي و به دستشون آوردي ، خط مي كشن و از سر دل سوزي كارو تلاش زيادتو دليل بيماريت مي دونن و آخرش بدون اينكه .واقعا بخوان تو رو از خيلي از چيزها كنار مي ذارن.
گاهي ميشه انتخاب كرد . اينجا هم براي من يك فرصت براي يك انتخاب جديده ! كه اگر زود نجنبم از دستم ميره .نمي خوام كارهاي تشخيصي و درماني رو اصلا ادامه بدم. حالا هر چي كه پيش بياد.نمي خوام استيگماتيزه بشم و به نظرم اين حق منه! و به رشته اي كه خوندم و درسش مي دم و توش كار مي كنم هيچ ربطي نداره. سعي مي كنم گوشم يك مدت براي شنيدن هر جور نصيحت و همدردي سنگين بشهyahoo-hidden-smileys-32.gif
. تا بعد كه ببينم خدا چي مي خوادالبته قول مي دم از اين به بعد دوباره مرتب بنويسم پس تنهام نذارين..
وبلاگاتونو مي خوندم و مي خونم. و از اين به بعد كه كلاسهاي دانشگاه شروع ميشه منظمتر هم ميشم بخدا قول ميدم277.gif

m-aroos2.JPG
اينم يه جورشه نه!