وقتي توي كلاس اول كنار دستم نشست. تنها چيزي كه مي تونستم در موردش بگم اين بود كه يك دختر درسخونه نه چيز ديگه! نه خوشگل بود و نه خوش صحبت! و نه حتي با نمك! قرار هم نبود رقيب همديگه باشيم و نه حتي دوست!![]()
اول سال معاون مدرسه مون اومد سر كلاس و پرسيد شروين... كيه و اون با افتخار دستشو بلند كرد و من شناختمش! و از اون به بعد با خودم قرار گذاشتم رقيبش باشم! گرچه مي دونستم بچه اي كه از همون اول سال همه معاونها و مدير سراغشو مي گيرن حتما يك دختر استثنائيه! پارتيش هم كلفته! مامان باباش هم حتما كسي هستند و... ![]()
معروف بود كه يك بار باباش رسوندتش مدرسه و دم در جلوي بچه ها به هفت زبون باهاش خداحافظي كرده. من نديده بودم اما مي گفتن باباش با يك پژو مي رسوندش مدرسه .
من با سرويس مي اومدم و عاشق بودم ! قرار بود نويسنده بشم . عاشق دبير ادبياتمون بودم كه همشهريم بود و براش مي مردم. هر روز پشت دفتر شيشه اي مدرسه كه بهش آكواريوم مي گفتيم مي ايستادم . با سعيده كه رشته اش رياضي بود و يك پدر و مادر پير داشت و يكبار هم خودكشي كرده بود! اما موفق نشده بود. با سعيده كه وقتي از طرف دانشكده روانشناسي اومدن، تا اي كيوي بچه ها رو تعيين كنند! اي كيوش 148بود و قرار بود نابغه بشه كه هيچ وقت نشد!
با سعيده مي ايستاديم پشت شيشه ها تا يكبار فقط يكبار، دبيرمون سرشو برگر دونه و نگاهمون كنه و بياد دم در دفتر تا ما قصه ها و كاغذ پاره هامونو كه روش شعر نوشته بوديم بهش بديم! و اون درستشون كنه چرت و پرتامونو بخونه و زير غلطهاي انشاييمون خط بكشه و من و سعيده به هم اعتراف كنيم كه جاي اون غلطها و خط هايي رو كه دبيرمون كشيده بارها بوسيديم! سعيده سال سوم رياضي خوند و شروين هم همينطور! و من تجربي! قرار بود راست شكممو بگيرمو برم تا دكتر اطفال بشم!
تا نيمه هاي سال، كتاب جبرسوم رياضي از دستم نمي افتاد. مونده بودم بين عشق مامانم كه رياضي بود و نا تمام مونده بود و عشق خودم كه ادبيات بود و هيچ وقت بهش نمي رسيدم! شايد يك روز دكتر نويسنده اي مي شدم مثل چخوف يا شايد هم شاعري مي شدم مثل سهراب كه همه شعرهاشوحفظ بودم !
سال آخر بود كه دوباره با شري توي يك كلاس نشستم . دوباره بغل دستش! و باهاش دوست شدم دوباره مثل سال اول و دوم! من قد كشيده بودم خيلي زياد! توي چند تا جشنواره كشوري جايزه گرفته بودم. به خاطر منبت كاري كه يكدفعه نمي دونم چطور وسط اون همه عشقهاي جو رواجور دوره نوجواني سر و كله اش پيدا شد!مصاحبه هام توي چند تا مجله چاپ شده بود و مدعي بودم ،توي دبيرستان و منطقه! وقتي وارد دفتر مي شدم مدير بلند مي شد و باهام دست مي داد- چيزي كه توي اون سالها خيلي نادر بود
وقتي كنار شري راه مي رفتم قدم بلند تر مي شد ! با شاگرد زرنگ مدرسه راه مي رفتم و گرچه احتمالا هر دو زشت بوديم اما من خوشگلتر بودم ! ![]()
شري دندونهاي اضافه در مي آورد و هر روز براي كشيدن دندانهاش مي رفت دندونپزشكي و وقتي معاون مدرسه- جري موشه- توي حياط ميگرفتش و ازش مي پرسيد كه چرا مثلا توي فلان جلسه مهم مدرسه نيومده تا اونو نشون رئيس روسا بدن! با گريه در حاليكه لقمه هاي بزرگ نون و عسلي رو كه مامانش براش پيچيده بود گاز مي زد. اشك وآب بينيش با هم روون مي شد و توضيح مي داد كه نمي تونسته بياد! اين جور وقتها ياد توصيفي كه خواهرم از شري كرده بود مي افتادم و از اينكه من تنها كسي هستم كه در اين لحظه مي تونم ازش دفاع كنم يك عالمه قند توي دلم آب مي شد.![]()
من درس مي خوندم خيلي زياد! بيشتر از اوني كه حتي ديگران مي خوندن! با خودم قرار گذاشته بودم كه بدون كلاس كنكور قبول بشم اما نمي دونستم چه رشته اي!توي راه پله هاي آپارتمانمون مي نشستم و هر كتابي كه دستم مي رسيد مي خوندم.
توي شيمي، اول بودم. اينقدر كه يك روز دبيرمون كه به بچه هاي زرنگ و پولدار كلاس ، درس خصوصي مي داد. جلوي همه گفت: اگر كسي توي اين كلاس حقش پزشكي باشه فقط همينه! و من با تعجب نگاهش كردم ! اما من مي خوام ادبيات بخونم. و شري با بدجنسي تمام زير گوشم گفت:بيچاره، خوشحال نشو،كريم زاده از اين تعريفها زياد مي كنه!!
نگاهش كردم و بازهم اون چيزي كه خواهرم گفته بودم، اومد جلوي چشمهام! مجبور بودم ببخشمش!
....زنگ تفريحها همچنان به شري با اون دندانها وفك كوچيكش دستمال مي دادم. تا اشكهاشو پا ك كنه وشعرهامو با سعيده مي خوندم وبه فكر نجات بشريت بودم!![]()
.. معدل ديپلمم درست يك نمره از رتبه دوم منطقه بالاتر بود! و از شري هم احتمالا 4- 5 نمره ! چون بچه هايي كه براي كنكور مي خوندن، به درسهاي دبيرستان اهميتي نمي دادن و سر كلاسها نميومدن!چون همون درسها رو با معلمهاي خصوصيشون كه اتفاقا خود دبيرهامون بودن، خونده بودن!..
... 2- سال بعد، وقتي يكبارشري براي ناهار به سلف دانشكده مون اومد! من هنوز گيج و مبهوت بودم باز هم شعر مي نوشتم و زير درخت شاه بلوط هندي دانشكده براي سعيده كه فيزيك مي خوند و عاشق شده بود، مي خوندم .
نمي دونم چه عمدي داشتم كه سيني غذامو ببرم و دقيقا روبروش بشينم و بهش سلام كنم. و وقتي با اون سرخوشي مخصوص بچه هاي پزشكي جوابمو داد! هر چي كينه و نفرت داشتم ريختم توي يك جمله و بهش گفتم: امروز فاصله من و تو قد عرض يك ميزه! اما فردا قد يك دنياست!و اون با چشمهاي از حدقه در اومده فقط نگاهم كردو باز فكر كردم چقدر شبيه اون چيزي شده كه خواهرم در موردش گفته بود![]()
باز هم ديدمش، از پشت فنسهاي بيمارستان . قدش بلند تر شده بود و بالاخره ارتدونسي كرده بود! زير ابرو برداشته بود و رنگ لپها و لبش قرمز شده بود. با دوستهاي بهتر از خودش راه مي رفت و گاهي قهقهه مي زد. نگاهش مي كردم و فكر مي كردم كه پول و خوشبختي آدمو خوشگل هم مي كنه! و به سعيده كه باباي پيرش ديگه مرده بود!نگاه مي كردم كه بايد همراه مادرش ، كارهاي سرايداري اداره باباشو بكنه تا بذارن توي همون دو تا اتاق زير زميني و كثيف بمونن! به سعيده كه هي عاشق مي شد و هي از دست مي دادو من مي ترسيدم دوباره فكر قرصها رو بكنه واين دفعه ديگه نتونم جلوشو بگيرم !..
.....وقتي بالاي سر بابا رسيدم،هنوز لوله توي نايش بود . با چشمهاي وحشت زده و قي كرده، دستمو فشار داد و من فكر كردم حالا ديگه نوبت منه كه دستشو بوس كنم.و براش حرفهاي باور نكردني اما دلخوش كننده بزنم.بالاي سرش اسم دكترها شو نوشته بودن، دو تاشون استاد خودم بودن. اما وسطي...
نمي دونم چطور به ذهن مامان رسيد كه ممكنه اون باشه!قلبم اونقدر بلند بلند مي كوبيد كه خودم هم صداشو مي شنيدم! : نه، فكر نمي كنم.! يك لحظه به غرور از دست رفته ام توي اون سالها فكر كردم و اون چيزي كه قرار بود بشم و نشدم. نه، قرار نبود مامان به رويم بياره
!
گوشي رو كه برداشتمو شماره پاويون گرفتم ، نبضم رو توي گوشي هم حس مي كردم. يك صداي خوابالود جواب داد.: بله،
-خانم شروين..
![]()
اه بلندي كشيد. حدس مي زدم دوباره دهانش باز مونده! دوباره مثل همون چيزي كه خواهرم ميگفت! و از تصورش توي اين حالت لذت مي بردم.
نمي دونم چرا ،ولي خيلي زودتمام اقتداري رو كه توي اين سالها پيدا كرده بودم، توي يك جمله خلاصه كردم: مي خوام ببينمت! زودتر! وقت ندارم، بايد برم!
وقتي رسيد : لپهاش گل انداخته بود، نه از اون روژ گونه هايي كه توي اون سالهاي حسرت من مي ماليد. از هيجان! شكل فكش مناسب شده بود و نمي دونم چرا اصلا شكل اون چيزي كه فكر مي كردم نبود! اونقدر سفت بغلم كرد كه از همه فكرهاي بدي كه در موردش كرده بودم، پشيمون شدم.![]()
دستشو گرفتم و روي صندلي قراضه كنار در سي. سي. يو كه مال نگهبان بود نشوندمش و خوب نگاهش كردم
: ...پس دكتر شروين.. تويي، نه؟ خنديد: اگه دانشجوهام منو ببينن كه اينجا نشستم ديگه برام اعتبار نمي مونه! خنديدم : منم! خوب تعريف كن.
..يادم نرفت ازش بپرسم كه چه شكلي شدم و اون نگاهم كرد، خيلي دوستانه: خوشگل ، خيلي خوشگل! انگار بچه تر از اون سالهاشدي!من چي؟
نمي تونستم نگم كه خوشگلتر شده! خيلي بهتر از اون سالهايي كه بدجنسيهاش زشتش كرده بود. دستمو فشار داد : يادته كلا س شيمي؟!
تو خيلي زرنگ بودي، بهتر از ما!..
...وقتي براي آخرين بار رفتم ازش خداحافظي كنم. دوباره اون خانم دكتر بود و من همراه بيمار! رفتم توي اتاق كنفرانس بخش، با يكي از رزيدنتهاي سال پايين نشسته بود و داشت نوار قلب مي ديد! مثل يك متخصص بهم اطمينان داد كه هر كاري مي تونه براي بابام مي كنه و من مثل يك دوست قديمي بهش گفتم: شري مراقب خودت باش! ![]()
و اون به رزيدنتش نگاه كرد و لب گزيد:بهت زنگ مي زنم...
از بيمارستان كه اومدم بيرون دوباره همون فنسها بودند و يك شاه بلوط قديمي ،و چند تا دختر كه داشتند زير درخت درس مي خوندن! كاش به سعيده هم گفته بودم، مراقب خودش باشه! كاش آخرين شعرشو جدي گرفته بودم. كاش يكخورده به قهوه تلخ اونروزهامون شكر اضافه كرده بودم!.كاشكي...