مثل اينكه منم بايد از هري پاتر![]()
بنويسم. البته دوست دارم اما نمي تونم زياد چيزي درباره اش بگم جز اينكه چند تا از فصلهاشو ديشب ازاينجا- دانلود كردم و ديشب در سرماي زير كولر ،در حاليكه يك پتو دور خودم پيچبده بودم -جناب همسراجازه نميدن شبها كولرخاموش باشه -
نشستم خوندم. كه به نظرم هم فصلهاش جابجا بود و هم تر جمه اش در خيلي جاها نارسا! ساعت 3 بود كه تازه يادم افتاد بايد بخوابم و رفتم سراغ مليكا ، كه ديدم طفلك داره توي تب مي سوزه- از بعد از ظهر يخورده بي حال بود. خلاصه بقيه شب تا صبح هم به مريضداري گذشت وصبح هم كه مليكا رو برده بودم دكتر، به چند تا كتابفروشي سر زدم كه همه گفتند هنوز نسخه اي از كتاب هفتم هري پاتر به بازار نيومده و اگر بياد بعد از بيستم ماه!
واقعيتش اينه كه جرات ندارم به پايان هري پاتر فكر كنم، توي اين دنياي عجيب و غريب و ناخوشايند، همينقدر كه آدم يك قهرمان داشته باشه كه هر از چند مدت منتظر برگشتش باشه، خودش خيليه! اونم براي ما كه شجاعت نوشتن يك قصه خوندني از قصه هاي جورواجورو و اتفاقا پرماجراي دور و ورمونونداريم ![]()
وگرنه خيلي بيشتر از مردم اونور اب كه بايد سالها و ماهها منتظريك ماجرا بشينن ، سوژه داريم. ولي هنرشو نه! آخرش خيلي زور بزنيم از يك سوژه جذاب مثل جنگ يك فيلمنامه تكراري پر از خرعبلات در مي اريم مثل روز سوم كه هيچ ربطي به مردم اونروزها نداره و حال همه رو مي گيره ويا وقتي مي خوايم فيلمو مثلا جذاب كنيم بازيگر 20 ساله مون رو مي ذاريم توي يك تور كهنه و از اون بالا بدون هيچ حفاظي مي اندازيمش پايين كه بگيم ما هيچ نيازي
به بدل و بدلكار نداريم و اينجور قرتي بازيها مال هاليوود و اونور آبيهاست كه نمي فهمن ميشه با 5000 دلار هم فيلم درست كرد
!