مدلهای جدید بیشتر حریره! حریرهای گلدار با رنگهای جذاب و درخشان! دامنها هم بیشتر کلوشه با یک چاک تا زانو یا بالاتر..بیشتر شلوغ پلوغ ، کمتر گیپور استفاده می کنن بیشتر برای خرج حریر.. یا..![]()
این منم که دارم ساعت ۱۱ شب با خواهرم تلفنی صحبت می کنم دراز کشیده ام و گوشی تقریبا زیر سرمه
!می گه خسته ای، نه؟! کی اومدی خونه؟!
-نه عادت دارم! فقط مدلشو قطعی کن که فردا بهش بگم . کلکشو بکنیم! ۴ ماهه پارچه دستشه!خودشم بیچاره تو شرمندگیش مونده!
و نمی گم که چرا فردا نمیرم سر کار و چی توی دلم میگذره! چون می ترسم به مامان و با با بگه و اونا الکی دلواپس بشن!![]()
صبح ماشینو میذارم توی خونه و با آژانس میرم خیاطی دوستم که لیسانس میکروبیولوژیه ویکی از بزرگترین آموزشگاههای شهر رو داره..
و ظهر بر می گردم خونه! یک ماهی برای ملیکا و خودم سرخ می کنم و می پرم توی حموم و.. نمی تونم نلرزم! از زیر دوش که میام بیرون هم چشمهام قرمزه هم بینیم
! به خودم می گم خوش به حال ماهیا که گریه شونو هیچ کس نمی بینه! قرمزی دماغم حتی با زور کرم پودر و کرم ضد قرمزی هم نمیره!دماغم گنده شده اونم بیشتر به خاطر اینکه بیشتر کرمها روی قله دماغم تلنبار شده
!
از پارکینگ می گذرم نگاهی به مستانه- ماشینم ـ می کنم و بهش می گم حالا نه!بذار یوقت دیگه که سرحالتر باشم و دست وپام نلرزه!![]()
.. شیشه رو که میکشم پایین گرمای بیرون میزنه توی صورتم! پشیمون می شم و شیشه رو می کشم بالا! ملیکا ذوقزده عروسکش رو بغل کرده و خودشو چسبونده بهم :داریم میریم خونه مادر
... میگم عمه برام خاکشیر درست کنه تا گلوم خوب بشه!و به گلوش و خاری که شاید من ندیده بهش دادم اشاره می کنه!مطمئن نیستم خار بوده باشه! اما ربطش رو هم با خاکشیرخوردن نمیدونم
...همینطور که نازش می کنم صورتش روی دستم سنگینی می کنه و نفسهاش آروم میشه!
...
دوباره می شینم توی ماشین و مسیر رو به راننده می گم: قلبم بلند بلند میزنه! اما فقط چند لحظه!بعد انواع قصه هایی که برای خودم توی این چند روز گفتم از جلوی چشمهام می گذره!.. نهایت همش به خودحذفی میرسه!
اما نمیدونم ملیکا رو چکار کنم! پس اون چی! ناخوداگاه یک قطره اشک از گوشه چشمم می چکه و یاد اون مریضی می افتم که وقتی با اولین معاینه وجود یک توده- فقط یک توده نه خوش خیم و نه بد خیم رو توی سینه اش تشخیص دادم، شروع کرد به آه کشیدن ! اون روز و روزهای بعد هم که جواب سونو و ماموگرافیش رو آورد این آههای بلندش دلمو خراش می داد!و احتمالا اعصاب اطرافیانش رو
!..
به مطب دکتر که می رسم، بابای ملیکا رو می بینم که دست توی جیب ایستاده
،با دیدن من حرکتی می کنه و و من به طرفش میرم! از پله ها که بالا میرم مطمئن نیستم.. وارد مطب هم که میشم و روی یکی از صندلیها می شینم!چشم می گردونم و چشمم می خوره به یک خانم مسن اما خیلی شکسته!که از همون اهها می کشه
!و یک خانم دیگه که یک کتاب رو باز میکنه و جلدش رو به طرف من می گیره!روی ماه خداوند را ببوس!
ناخوداگاه از جام بلند می شم و میرم طرفش! خانم از کجا خریدین؟! من خیلی دنبالش گشتم..میدونید برنده جایزه قلم زرین شده؟! کتاب رو بر می گردونه و با تعجب به جلدش نگاه می کنه!از کتابفروشی سوره گرفتم..
منشی صدام می کنه تا از در پشتی وارد بشم..بابای ملیکا میاد دم درمی خوای منم بیام؟! می خندم : نه، ورود همراه ممنوعه!![]()
اتاق سفید و قدیمی و تخت و روکش پلاستیکیش برام خیلی آشناست گرچه تا حالا اینجا نیومدم! شبیه کابوسهامه! شبیه چیزی که تمام این مدت فکرم رو مشغول کرده بود شبیه.. می خندم، می ترسم و منتظر دکتر می مونم
و..
لبخندش ارومم می کنه : میگن خرده دانش چیز خطرناکیه! چی خوندین؟!![]()
نه، نگران نباشید لااقل حالا خطرناک نیست . باید بهش مهلت بدیم ببینیم چی میشه!لابد کلی هم برای خودتون غصه خوردین و قصه بافتین!![]()
می خندم و روسریم رو مرتب می کنم! فکر می کنم حالا قیافه ام چه شکلی شده! و بعد به رفتارهای خداحافظی فکر می کنم که این چند روزه خیلی در گیرش بودم. ورق زدن آلبومها،ارشیو کردن وبلاگم... لوس کردن ملیکا و... از اتاق که میام بیرون احساس سبکی می کنم . نگاهم رو دوباره توی اتاق می گردونم تا اون خانومو با کتابش ببینم که نمی بینم اما پیرزن دردمند هنوز هم نشسته. همسرم می پرسه : چی شد؟!چی گفت؟!![]()
:می خندم، گفت حالا حالاها باید تحملم کنی!![]()
پوزخندی می زنه و میگه :دیوونه!
..و بعد از مدتها یکجوری نگاهم می کنه که خیلی دوست دارم...
میریم داروخونه و بعد همینجوری یک مزون جلوی راهمون سبز میشه و میریم داخلش و چند تا لباس می بینیم و نتیجه می گیریم که نه من اهل پوشیدن اینجور لباسها هستم و نه وقتشو دارم و نه کیفیتشون خوبه! و خانم فروشنده نگاه عاقل اندر سفیهی به هردومون می کنه و لبشو جمع می کنه و می خواد چیزی بگه
که یک مشتری دیگه به دادمون می رسه!
بعداون پیشنهاد میده که بریم به کتابفروشی و اونجا دو تاکتاب بر می دارم: روی ماه خداوند را ببوس و شما که غریبه نیستید... میره سراغ قفسه کتابهای جیبی و دو تا کتاب مدیریت بر می داره و از من می پرسه : به نظر تو کدومش بهتره؟ نگاهی به کتابها می کنم و با شیطنت نگاهش می کنم: برای تو فرقی نمی کنه! تو با هردوشون می خوابی! لااقل اون کلفت تره رو بگیر که بتونی به عنوان بالش هم ازش استفاده کنی..!![]()
![]()
میاد طرفم و دستشو به نشونه تهدید تکون میده و می خنده: امروز مجازی هر چی می خوای بگی و بکنی
! دوباره برگشتی حیفی..
میریم جلوی صندوق و من نگاهی به کیفم می کنم. ا..یادم رفته پول توی کیفم بذارم. فقط دو تا هزاری ته کیفم افتاده!مثل همیشه بیرون کیف پولم ! می خوام پولها رو بدم به صندوقدار که دستمو کنار میزنه: نه امروز مهمون منی
!
می ایستم کنار و یکی از کتابها رو باز می کنم. بوی چسب و کاغذ نو میدوه توی دماغم
مهم نیست کی اتفاق میافته شاید یک روز دیگه یا یکسال دیگه شاید هم سی سال بعد
. شاید یکروز توی یک تصادف. اونم وقتی که نه وبلاگمو آرشیو کردم و نه هنوز قصه هامو نوشتم. شاید حتی فرصت خداحافظی هم بهم نده!
...
مهم اینه که فعلا هستم و خدا دوستم داره! ![]()