روی ماه خداوند را ببوس! - June 16, 2007 01:37 PM

مدلهای جدید بیشتر حریره! حریرهای گلدار با رنگهای جذاب و درخشان! دامنها هم بیشتر کلوشه با یک چاک تا زانو یا بالاتر..بیشتر شلوغ پلوغ ، کمتر گیپور استفاده می کنن بیشتر برای خرج حریر.. یا..girl_sigh.gif
این منم که دارم ساعت ۱۱ شب با خواهرم تلفنی صحبت می کنم دراز کشیده ام و گوشی تقریبا زیر سرمه250.gif!می گه خسته ای، نه؟! کی اومدی خونه؟!
-نه عادت دارم! فقط مدلشو قطعی کن که فردا بهش بگم . کلکشو بکنیم! ۴ ماهه پارچه دستشه!خودشم بیچاره تو شرمندگیش مونده!
و نمی گم که چرا فردا نمیرم سر کار و چی توی دلم میگذره! چون می ترسم به مامان و با با بگه و اونا الکی دلواپس بشن!yahoo-default-smileys-55.gif
صبح ماشینو میذارم توی خونه و با آژانس میرم خیاطی دوستم که لیسانس میکروبیولوژیه ویکی از بزرگترین آموزشگاههای شهر رو داره..
و ظهر بر می گردم خونه! یک ماهی برای ملیکا و خودم سرخ می کنم و می پرم توی حموم و.. نمی تونم نلرزم! از زیر دوش که میام بیرون هم چشمهام قرمزه هم بینیم21.gif! به خودم می گم خوش به حال ماهیا که گریه شونو هیچ کس نمی بینه! قرمزی دماغم حتی با زور کرم پودر و کرم ضد قرمزی هم نمیره!دماغم گنده شده اونم بیشتر به خاطر اینکه بیشتر کرمها روی قله دماغم تلنبار شده14.gif!
از پارکینگ می گذرم نگاهی به مستانه- ماشینم ـ می کنم و بهش می گم حالا نه!بذار یوقت دیگه که سرحالتر باشم و دست وپام نلرزه!yahoo-hidden-smileys-16.gif
.. شیشه رو که میکشم پایین گرمای بیرون میزنه توی صورتم! پشیمون می شم و شیشه رو می کشم بالا! ملیکا ذوقزده عروسکش رو بغل کرده و خودشو چسبونده بهم :داریم میریم خونه مادر277.gif... میگم عمه برام خاکشیر درست کنه تا گلوم خوب بشه!و به گلوش و خاری که شاید من ندیده بهش دادم اشاره می کنه!مطمئن نیستم خار بوده باشه! اما ربطش رو هم با خاکشیرخوردن نمیدونم89.gif...همینطور که نازش می کنم صورتش روی دستم سنگینی می کنه و نفسهاش آروم میشه!2.gif...
دوباره می شینم توی ماشین و مسیر رو به راننده می گم: قلبم بلند بلند میزنه! اما فقط چند لحظه!بعد انواع قصه هایی که برای خودم توی این چند روز گفتم از جلوی چشمهام می گذره!.. نهایت همش به خودحذفی میرسه! 06.gifاما نمیدونم ملیکا رو چکار کنم! پس اون چی! ناخوداگاه یک قطره اشک از گوشه چشمم می چکه و یاد اون مریضی می افتم که وقتی با اولین معاینه وجود یک توده- فقط یک توده نه خوش خیم و نه بد خیم رو توی سینه اش تشخیص دادم، شروع کرد به آه کشیدن ! اون روز و روزهای بعد هم که جواب سونو و ماموگرافیش رو آورد این آههای بلندش دلمو خراش می داد!و احتمالا اعصاب اطرافیانش رو23.gif!..
به مطب دکتر که می رسم، بابای ملیکا رو می بینم که دست توی جیب ایستادهyahoo-hidden-smileys-16.gif،با دیدن من حرکتی می کنه و و من به طرفش میرم! از پله ها که بالا میرم مطمئن نیستم.. وارد مطب هم که میشم و روی یکی از صندلیها می شینم!چشم می گردونم و چشمم می خوره به یک خانم مسن اما خیلی شکسته!که از همون اهها می کشه23.gif!و یک خانم دیگه که یک کتاب رو باز میکنه و جلدش رو به طرف من می گیره!روی ماه خداوند را ببوس!
ناخوداگاه از جام بلند می شم و میرم طرفش! خانم از کجا خریدین؟! من خیلی دنبالش گشتم..میدونید برنده جایزه قلم زرین شده؟! کتاب رو بر می گردونه و با تعجب به جلدش نگاه می کنه!از کتابفروشی سوره گرفتم..
منشی صدام می کنه تا از در پشتی وارد بشم..بابای ملیکا میاد دم درمی خوای منم بیام؟! می خندم : نه، ورود همراه ممنوعه!30.gif
اتاق سفید و قدیمی و تخت و روکش پلاستیکیش برام خیلی آشناست گرچه تا حالا اینجا نیومدم! شبیه کابوسهامه! شبیه چیزی که تمام این مدت فکرم رو مشغول کرده بود شبیه.. می خندم، می ترسم و منتظر دکتر می مونم296.gifو..
لبخندش ارومم می کنه : میگن خرده دانش چیز خطرناکیه! چی خوندین؟!11.gif
نه، نگران نباشید لااقل حالا خطرناک نیست . باید بهش مهلت بدیم ببینیم چی میشه!لابد کلی هم برای خودتون غصه خوردین و قصه بافتین!169.gif
می خندم و روسریم رو مرتب می کنم! فکر می کنم حالا قیافه ام چه شکلی شده! و بعد به رفتارهای خداحافظی فکر می کنم که این چند روزه خیلی در گیرش بودم. ورق زدن آلبومها،ارشیو کردن وبلاگم... لوس کردن ملیکا و... از اتاق که میام بیرون احساس سبکی می کنم . نگاهم رو دوباره توی اتاق می گردونم تا اون خانومو با کتابش ببینم که نمی بینم اما پیرزن دردمند هنوز هم نشسته. همسرم می پرسه : چی شد؟!چی گفت؟!07.gif
:می خندم، گفت حالا حالاها باید تحملم کنی!14.gif
پوزخندی می زنه و میگه :دیوونه! 89.gif..و بعد از مدتها یکجوری نگاهم می کنه که خیلی دوست دارم...
میریم داروخونه و بعد همینجوری یک مزون جلوی راهمون سبز میشه و میریم داخلش و چند تا لباس می بینیم و نتیجه می گیریم که نه من اهل پوشیدن اینجور لباسها هستم و نه وقتشو دارم و نه کیفیتشون خوبه! و خانم فروشنده نگاه عاقل اندر سفیهی به هردومون می کنه و لبشو جمع می کنه و می خواد چیزی بگه 69.gifکه یک مشتری دیگه به دادمون می رسه!
بعداون پیشنهاد میده که بریم به کتابفروشی و اونجا دو تاکتاب بر می دارم: روی ماه خداوند را ببوس و شما که غریبه نیستید... میره سراغ قفسه کتابهای جیبی و دو تا کتاب مدیریت بر می داره و از من می پرسه : به نظر تو کدومش بهتره؟ نگاهی به کتابها می کنم و با شیطنت نگاهش می کنم: برای تو فرقی نمی کنه! تو با هردوشون می خوابی! لااقل اون کلفت تره رو بگیر که بتونی به عنوان بالش هم ازش استفاده کنی..!yahoo-default-smileys-16.gif03.gif
میاد طرفم و دستشو به نشونه تهدید تکون میده و می خنده: امروز مجازی هر چی می خوای بگی و بکنی167.gif! دوباره برگشتی حیفی..
میریم جلوی صندوق و من نگاهی به کیفم می کنم. ا..یادم رفته پول توی کیفم بذارم. فقط دو تا هزاری ته کیفم افتاده!مثل همیشه بیرون کیف پولم ! می خوام پولها رو بدم به صندوقدار که دستمو کنار میزنه: نه امروز مهمون منی271.gif!
می ایستم کنار و یکی از کتابها رو باز می کنم. بوی چسب و کاغذ نو میدوه توی دماغم2.gifمهم نیست کی اتفاق میافته شاید یک روز دیگه یا یکسال دیگه شاید هم سی سال بعد250.gif. شاید یکروز توی یک تصادف. اونم وقتی که نه وبلاگمو آرشیو کردم و نه هنوز قصه هامو نوشتم. شاید حتی فرصت خداحافظی هم بهم نده!yahoo-default-smileys-30.gif ...
مهم اینه که فعلا هستم و خدا دوستم داره! 277.gif