بازم یک بازی دیگه .. - May 18, 2007 11:29 AM

خوب تقصیر من نیست که هی یک بازی توی وبلاگستان راه می افته و منم بهش دعوت می شم!30.gif

کلا با اینجور بازیها موافقم چون باعث اشنایی بیشتر وبلاگنویسها با هم میشه و دلشون رو گرم می کنه! خواننده ها رو هم بیشتر! قبلا وبلاگهایی مثل نوشی و جوجه هاش نقششون رو به عنوان عامل پیوند دهنده دردنیای وبلاگستان انجام می دادن ! اما حالا که دیگه هنوز کسی نتونسته اونقدر مثل نوشی تاثیر گذار باشه ، این جور بازیها خیلی به رشد وبلاگنویسی در ایران کمک می کنه! 2.gif

خوب حالا من هم با تشکر از لین عزیزم،شروع می کنم،البته بگم که شمردن ترین های زندگی ، همیشه سخت بوده و یکجور شجاعت می خواد و من تقریبا همیشه از اینجور مطلق نگریها فرار کرده ام!! اما لازمه که گاهی هم آدم با خودش صادق باشه!...
بهترین لحظه عمرم:خیلی سخته که آدم انتخاب کنه ! اما باید بگم هنوز هم لحظه ای که ملیکا رو با اون سر کوچولو و موهای مشکیش دیدم و فهمیدم خیلی کوچولو اما سالمه! بهترین لحظه عمرم بوده!
بدترین لحظه عمرم: برای خودم خیلی تلخه و البته نگفتنی! گاهی که بهش فکر می کنم اشکم سرازیر می شه! دلم نمی خواد برای کسی اتفاق بیافته حتی توی خواب!یک لحظه دیگه که البته گفتنیه وقتیه که بهم خبر دادن پدرم زیر آنژیو سکته کرده و دارن احیاش می کنن!
بهترین اتفاقی که ممکنه برام بیافته:اگر بخوام شخصی بگم! قبول شدنم در یک دوره و مقطع بالاتره! اما اگر بخوام کلا بگم، همه آرزوهای پست قبلیمو شامل میشه!
بدترین اتفاقی که ممکنه برام بیافته: خیلی موقعیتیه! فعلا فکر می کنم موندنم تا سن بازنشستگی توی اینجاست!
عزیزترین فرد زندگیم: پدر و مادرم و ملیکا! و البته دوستان خیلی خوبی که دارم مثلا یکیش خواهرم که همیشه دوستش داشته و دارم! و تازگیها بیشتر سعی می کنم بهش بگم چقدر برام اهمیت داره!
منفورترین آدم زندگیم: این هم خیلی به موقعیت وابسته است! هر بار یک کسی بوده ولی کلا بجای کینه به دل گرفتن سعی می کنم افراد رو توی بلک لیست بذارم و یک خط قرمز دورشون بکشم! به این معنی که دیگه کاری کنم که پرشون به قبایم نگیره!( خیلی شیرازی شد!)! اما می تونم بگم اونیه که ۴-۵ سال از زندگیمو هدر دادو یکی از بهترین دوره های زندگیمو به تلخترین دوره ها تبدیل کرد!219.gif

خوب حالا کیا رو دعوت کنم! اول از همه موشی خوبم!
بعد ندای گلم!
نویسنده شخیص وبلاگ نگاهی به جامعه! ...نیمفادورای خوبم ... پلنگ صورتی که تازه به جمع وبلاگنویسها پیوسته و شبناز خوبم ! مهسای خاطرات خانواده!و قهوه چی محترم رو از کافی شاپ!و البته پرنده بارونی رو! ( فکر کنم قانون بازی رو بدجوری زیرپا گذاشتم ولی خوب اشکال نداره، می تونین فرض کنین که هنوز دو تا وبلاگ دارم و با سهمیه هر دو وبلاگم دوستان رو دعوت کردم!)

DSC000041.JPG

اینم عکس اون شیری که در تایمز اسکور کنارش منتظر مهرداد- دوست برادرم ـ ایستاده بودم تا بریم خرید! ! گذاشتم تا صفحه فعلا یکخورده آب و رنگ داشته باشه! فعلا که از ادیتور رنگی خبری نیست!