بازی ترس و آرزو... - May 11, 2007 06:09 PM

راستش با خودم قرار گذاشته ام که بالاخره در مورد آرزوهام بنویسم. بویژه اینکه موشی جونم دعوتم کرده. اما همونطوری که به موشی خوبم هم گفتم هیچ وقت چنین سعادتی بهم رو نکرده که در آن واحد بتونم بیش از ۳ آرزو بکنم برای همین هیچ وقت به چهارمین و پنجمین آرزو فکر نکرده ام!

اگر بخوام به سبک موشی جونم بنویسم باید بگم :
آرزوی جهانیم اینه که همه توی زندگی بهشون خوش بگذره! و درد و بیماری و جنگ هیچ خانواده ای رو از هم نپاشه و هیچ کودکی رو از زندگی محروم نکنه!هنوز هم چهره اون پسر بچه هندی بیچاره ای رو که توی ایستگاه راه آهن حضرت نظام الدین در جنوب دهلی دیدم از یادم نمیره ! کاش می شد معنی شیرین زندگی رو برای یک روز هم که شده بچشه!
آرزوی وطنی: کاش بچه هامون هم به اندازه خود ما این سرزمین رو دوست داشته باشن!
آرزوی مادرونه: هیچ مادری تولد یک نوزاد ناهنجار و ناقص و بیمار را تجربه نکنه! یک نمونه اش توی هفته گذشته برای یک خانم ۲۳ ساله اتفاق افتاد و حال منو بدجوری گرفت.
آرزوی زنونه: زنان یاد بگیرن چطوری از زندگی و عمرشون استفاده کنن!و باری رو اضافه بر آنچه طبیعت و جامعه به شون تحمیل کرده به خودشون و هم جنسهاشون تحمیل نکنن!
آرزوی شخصی: یکروز یک کار موندنی توی تاریخ ادبیات کشورم بکنم.که برای بچه ها به یادگار بمونه!
.. در مورد بازی ترس هم که بهش دعوت شدم . باید بگم. ترس خیلی موقعیتیه و وابسته به شرایط! همیشه از تاریکی می ترسیدم هنوز هم می ترسم. مثلا اولین کاری که موقع قطع برق می کنم اینه که یک نفر روی صدا می کنم می خواد ملیکا باشه یا منشیم توی مطب! و همیشه هم ترس دارم که یکی از اون موجودات ساینس- فیکشنی که توی فیلمها دیدم به جای اونها جوابمو بدن!
ولی بزرگترین ترسم اینه که به یک موجود بدون رویا پروری تبدیل بشم!
حالا من هم دوستان خوبم لین، ندا، فریبا ،نیمفادورا و شبناز رو به این بازی دعوت می کنم.