خوب بالاخره مجبور شدم این پستم رو هم بدون اسمایلی و اموشن بنویسم! مدتیه از نوشتن توی وبلاگی که جز با کلمات نمیشه احساس رو توش نشون داد دپرس شدم! چون واقعا اسمایلیها همیشه جزئی از سبک نوشتن من ، بوده و اصولا خودم هم توی حرفهام خلی از این اداها استفاده می کنم!اینه که عاجزانه از تمام دوستانی که با موبل تایپ آشنایی دارن می خوام که اگر یک پلاگین خوب اسمایلی دار می شناسن که میشه دانلودش کرد آدرسشو برام بفرستن و روش نصبش رو هم برام بنویسن تا این صفحه هم رنگ ورویی بگیره!
بگذریم امروز آخرین قسمت سفرنامه مالزی رو براتون اینجا میذارم وعکسهای باقیمانده رو هم...
یکی از جاهایی که معمولا برای خرید جاذبه خاصی برای افراد ارزون پسند داره چاینا تاون یا همون محله چینیها توی کوالالامپور است که من با دوستام ۲ بار رفتم اونجا و هر دوبار هم بارندگی شدید باعث شد خوب همه جا رو نبینم.
روز آخر که ساعت ۱۱ شب پرواز داشتیم بعد از دیدن موزه ملی با چند تا از دوستان به اونجا رفتیم. این محله سبک قدیمی داره و پاساژهاش آدمو یاد لاله زار و کوچه برلن می اندازه! ولی معمولا دکه هایی که از ساعت ۴ بعد از ظهر توی خیابون نصب می شن جنسهای ارزون و گاهی خوبی دارن!موقع خرید یکی از همین جنسهای ارزون یعنی یک کیف بود که من دیدم ای دل غافل، از دوستام جدا شدمو و شماره موبایل هیچکدومشون رو هم ندارم.اومدم سر پاساژو یک نگاهی به بیرون انداختم. انبوه میلها و داربستهایی که چینیها داشتن باهاشون دکه نصب می کردن، جلوی دیدم رو گرفته بود و اصلا نمی ذاشت اونطرف خیابونو ببینم. بارون هم همون موقع شروع به باریدن کردو فروشنده های چینی رو وادار کرد که پلاستیکها رو روی جنسها و سقف دکه هاشون بکشن و اینجوری حتی رد شدن از بین این همه میله ای که یا جلوی پات یا پشت سرت به زمین می خورد و تنه هایی که از آدمهای مشغول کار می خوردم، گیجم کرده بود.
مدام نگاه می کردم تا ببینم کسی از دوستام رو می بینم یا نه و البته همون وقت هم از نگاه کردن به جنسها غافل نبودم مثلا من قشنگترین سبد گلهای دنیا رو توی همون چاینا تاون دیدم. اینقدر قشنگ بودن که ناخودآگاه جلو رفتم و برگهای ارکیده های زیبا یی رو که فقط عکسشون رو تا حالا دیده بودم ناز کردم. البته در K.L.یک ارکید پارک فوق العاده قشنگ هم هست با ۸۰۰ نوع کمیاب از انواع ارکیدها و گل ملیشون هم یک گل از خانواده گیاه بامیه است که بهش میگنBunga raya!و گلبرگهاش برای سیاه کردن ابرو ومژه خانمها از قدیم استفاده می شده! تا یادم نرفته بگم که سال آینده هم یک جشنواره گل در کوالالامپور برقراره با انواع گلهای نایاب! که حتما به دیدنش می ارزه!چون بخاطر آب و هوای استوایی اونجا خیلی از گلها و درختهای گرمسیری رشد فوق العاده ای می کنن و رنگهای محشری دارن که تا حالا نظیرشون رو در گلهای پرورشی جاهای دیگه حتی محلات خودمون، هم ندیده بودم!![]()
فروشگاههای که اجناس مربوط به کریسمس رو می فروختند هم کم کم تزئیناتشون رو داشتن عرضه می کردن انواع لباسهای پاپا نوئل و تزدینات دیگه چینی که معمولا برای من خیلی جذابه!![]()
دیگه از پیدا کردن دوستام ناامید شده بودم و تصمیم داشتم خودم با تاکسی به هتل برگردم که یکدفعه مهرداد دوست برادرمو دیدم که برای گردش به چاینا تاون اومده بود و جنسهای رو که خریده بودم بهش نشون دادم که چشمهاش گرد شد. چون به نظرم خیلی روی من حساب می کرد و فکر می کرد فقط میرم از جاهای گرون چیز می خرم و برای همین هم روز قبلش کلی منو توی شیکترین بازارهای شهر گردونده بود!.. بالاخره با راهنمایی اون و یک گشت دیگه توی بازار چینها با اون بوی خاص غذاها و ادویه هاشون ، به هتل برگشتم.![]()
. صبح همون روز در پایان جلسه اختتامیه کنگره از خانم دکتر، دوست و استاد خیلی عزیزم جدا شدم. وقتی توی جلسه نشسته بودیم و مدال فیگو را پرفسور عبدالحمید به گردن یک خانم پرفسور از آفریقای جنوبی می انداخت. توی دلم آرزو کردم که یکروز خانم دکتر ، اون بالا روی سن باشه و این مدال ریاست دوره ای فیگو ، توی گردنش بدرخشه! من و استادم وسط کلی آدم با زبانها و رنگهای مختلف نشسته بودیم و با اینکه می دونستیم چند لحظه دیگه بیشتر با هم نیستیم، هر کدوم سعی می کردیم دلتنگیمون رو به روی اون یکی نیاریم. اما نمیدونم چرا چشمهام همش می سوخت و تصویر سخنرانها تار می شد..بالاخره اون لحظه رسید. دستم رو فشار داد و برام آرزوی موفقیت کردو گفت: برو دیرت میشه! امشب باید ۸ ساعت توی پرواز باشی!( همیشه از این سبک حرف زدن، که یک جور اقتدار توش هست خوشم میومده! ) و به صف افرادی پیوست که سوار آسانسور می شدن! دلم می خواست نگهش می داشتم تا با هم کلی حرف بزنیم همونطور که توی این چند روز کله اشو با حرفهام خورده بودم!دلم می خواست می تونستم حداقل چند قطره اشک بریزم.. اما اونجا نمی شد. سوار آسانسور که شد پشتش رو به من کردو دور شد شاید نمی خواست تصویر بغض رو توی چهره من ببینه! ومن با بغض سنگینی که توی اون هوای شرجی توی گلوم نشسته بود، انقدر اون آسانسور شیشه ای رو نگاه کردم تا از دیدم محوشد.
چقدر همیشه تحسینش کرده ام. چقدر همیشه آرزو داشتم مثل اون بشم... وقتی که به خاطراتی که بندرت از کارش در سالهای جنگ وزیر بمبارونهاو توی بیمارستان تعریف می کرد، فکر می کنم. مو به تنم سیخ میشه..می گفت توی اون شرایط بی برقی و کمبود امکانات در حالیکه خودش هم باردار بوده ، خودش و دوستش تنها کسانی بودن که به جای رفتن توی پناهگاه،توی بخش می موندن و به زنهایی که از ترس دردشون شروع شده بوده کمک می کردن...
نه هنوز، خیلی مونده تا من مثل اون بشم...
این هم یک عکس از مردم مالزی در یکی از ایستگاههای مترو!