همیشه قرار بوده دختر خوب بابا باشم که این بار به نظرم ،نبودم...
اینو وقتی که توی هواپیما کنار ملیکا نشسته بودم و به چراغهای زیر پامون که دیگه کم نور میشدن، نگاه می کردم ،با خودم می گفتم و بعد یادم می اومد که پارسال هم موقع برگشتن از شیراز همین حسو داشتم و سالهای قبلش هم...و یاد اون پست قدیمی توی اون وبلاگم می افتادم . در مورد میترای داخل آیینه که با میترای دختر مامان و بابا فرق می کنه!... و دوباره حرفهای مامان یادم می افتاد : یه جایی هم توی زندگیت برای زندگی کردن خالی کن! ...و حرفهای برادرم رو با خودم مرور می کردم: انگار به مبارزه با غربت عادت کرده ای!مثل سربازی شدی که با اسلحه و لباس رزم می خوابه! شیوه ات تکراری شده! عوضش کن! اینقدر با غول غربت جنگیدی که اینجام خودتو رها نمی کنی! شیراز هم که هستی انگار اونجایی ! همون مشغله ها. همون نگرانیها....
ومن مات و متفکر به خیابونهای تاریک و آسفالت سیاه نگاه می کردم و می گفتم: بعد از سفر، یک خلا’ بزرگ توی وجودم ایجاد شده! شاید یک چاله که با هیچ چیز پر نمیشه ! احساس می کنم دارم فرصتها رو از دست میدم!
- پس برو!
: نمی دونم شاید باید برم. و به رویاهای نیمه تمام و آرزوهایی که کم کم دارن رنگ فراموشی می گیرن فکر می کنم:پس بقیه چی؟! اونایی که دوستم دارن؟!
- اونام عادت می کنن! مثل اونروزی که به سال تا سال ندیدنت عادت کردن.به راه دورهم عادت می کنن.به فاصله های دورتر..
اما نه! هنوز وقتش نشده.. هنوز هم چیزهایی هست که منو اینجا نگه میداره!هنوز هم... چشم که باز می کنم بابا رو می بینم که داره داروهای روزانه اش رو توی جعبه داروییش میذاره . صدام می کنه: میترا ،بابا بیا این آزمایشو بخون! می گم بیارش اینجا و یدفعه خودم خجالت می کشم! بلند می شم میرم می شینم کنارش و براش جواب رو می خونم و نمی گم که نگرانشم و بابا فرصت پیدا می کنه که دستشو بندازه دور کمرم و بغلم کنه!میترا جون چته؟! امسال یجور دیگه ای!.. ومن نمیدونم چی بهش بگم. چون خودم هم نمیدونم چرا اینجوریم. مامان از توی آشپزخونه صدام میزنه: میترا جون، بیا بشقابها رو ببر سر میز. ومن نگاهم می افته به ظرف سالاد روی میز! پس بالاخره مامان هم پذیرفت که فقط خانه دار باشه!!-گرچه هیچ وقت در تمام اون سالها هم نمیذاشت ما توی کارهای خانه داریش دخالت کنیم-اما حالا هم انگار از اینکه نذاره ما توی آشپزخونه اش به چیزی دست بزنیم،کلی لذت می بره.
... نگاهم می افته به کارتهای تلفن روی میز و دفترچه باز شده و عینکش که کنار گلدونه. به غربت اون یکی بچه اش هم عادت کرد! پس به رفتن من هم عادت می کنه. به راه های دورتر و به فاصله های بیشتر...ملیکا میدوه توی آشپزخونه و در عرض چند ثانیه ماکارونیهای داخل بشقاب را از توی یخچال چنگ میزنه و میدوه دوباره پای کامپیوتر و بازیش! و صدای مامان دوباره در میاد که اگر یخورده برای این بچه وقت گذاشته بودی!اینجوری نمی شد. ببین توی مهد چی از آب در اومده. حالا تو برو هی مدرک بگیر..
ومن میرم تا فقط میز رو بچینم.میترای شیراز ، همین چند روز تموم میشه و جا می مونه برای خانواده ام تا پشت سرش کاسه آب خالی کنن و قرانی رو که بوسیده و جای روژ لبش روش مونده پشت سرش بذارن توی طاقچه و دوباره منتظر تلفنهاش باشن.
: الو مامان ،سلام..