بوی عطر توی فضا پیچیده، انواع عطرها و اودکلنها توی ویترین فروشگاه چیده شده و هر لحظه کلی خانم خوش تیپ وارد فروشگاه می شن. با ملیکا رو ی کاناپه نشسته ایم و خانم فروشنده هر از چند لحظه ، سری بلند می کنه و به نشانه معذرت خواهی نگاهی می کند: تو رو خدا ببخشید. الان براتون میارم. می بینین که ماشالله امون نمی دن. لبخندی می زنم و میگم باشه من عجله ای ندارم.و ناخوداگاه گوشم تیز می شه! تا حرفهای خانم خوش لباسی رو که تازه وارد فروشگاه شده و فروشنده همه رو ول کرده تا به اون برسه ،بشنوم.. - وای، امان از این کارگرهای تنبل، کار نمی کنن که جون آدم در میاد تا بهشون بگه چکار کنن و چکار نکن.بسکه با شون سر و کله زدم، سر درد گرفتم... پارسال کارگر خوبی داشتم.اما امسال زنگ زدم خونه شون ، گفتن تصادف کرده!- خانم فروشنده سری تکون میده و دل میده به دل خریدار، آخ راست گفتیا ، اما عوضش من یک کارگر دارم مثل فرفره ...
... زن آنقدر قیافه اش نزار است که تا وارد میشه همه نگاهها به طرفش بر می گرده ، زن دیگه ای که زیر بغلش را گرفته ، بالاخره خودش را از زیر سنگینی زن خلاص می کند و چادرش را می کشه توی صورتش. داشت غش می کرد پشت این در، حامله هم هست... و سری تکون میده، نمیدونم چرا با این وضع تنها راه میافتن توی خیابون.نمی کنن بالاخره با مادری، خواهری، کسی بیان تا... . زن را روی تخت دراز می کنیم و گوشی را روی شکمش میذارم. صدای قلب جنین میاد اما نامرتب و خسته! و هر چند لحظه یکبار گم میشه... با نگرانی نگاهم می کنه: بچه ام خوبه؟ دلم می خواد بگم خوبه! اما نمی تونم.. نگاهم به زیر ابروهای در آمده اش میافته و به دندانهای جرم گرفته اش... پرونده اش میگه ۲۷ سالشه . اما خودش حداقل ۳۵-۶ ساله میزنه. یکی از دانشجوها دستش را روی پای زن می ذاره تا ورمش رو چک کنه که یکدفعه داد میزنه : خانم این لکها چیه! کنجکاو می شم. کلی لک قهوه ای و قرمز و رنگهای دیگه روی پاهاش هست که همه البته پاک میشن. ، آروم توی گوشش می گم: کاش قبل از آمدن پاهاتو می شستی .که خجالتزده چشمهای پر از اشکشو روی هم میذاره و سرشو بر می گردونه.. از خودم بدم میاد که دردشو یادش آوردم.خانم این لکها چیه؟! ...
برگه بستری را به دستش میدم. کسی داری؟ همراهی که ببرتت بیمارستان! ...
لکه های روی پاهاش جلوی چشمهام می رقصن ! زبری دستهاش رو هنوز روی پوستم حس می کنم.چراغ قرمز میشه .. وقتی شنید نیاز داره سزارین بشه یکدفعه صداش بلند شد. چنان هق هقی کرد که همه نگاهش کردن... صدای گوینده زن رادیو میاد . امروز ۸ مارس برابر با.. به من چه که امروز چه روزیه ! به من چه که برای دانشجوهام بگم که این لکه ها را با هیچ پدیده علمی نمیشه توجیه کرد. چه اهمیتی داره اگر یک زن داره فقط برای قصه تکراری حفظ آبرو! بچه اش رو از دست میده!به من چه که...
حالا چراغ سبزه . ماشین سرعت می گیره و من رد می شم . می تونم رد بشم.اما نمی تونم بگم. چون وقتش گذشته.. چقدر دلم می خواست بهشون می گفتم که این لکها ،لک شستشوی فرشه روی دست و پای یک زن کارگر درمونده که شکم پرش رو از صاحبخونه مخفی کرده و. رفته بالای نردبون تا دیوارها رو مثل برف تمیز کنه.. چقدر دلم می خواست به مسوول بخش می گفتم بستریش کنین من پولشو می دم . چقدر دلم می خواست... بارون نم نم میاد و بوی خاک بلند میشه . توی این شهر زرد و خاکستری باز هم داره عیدمیاد! باز هم داره همه چیز نو میشه. باز هم...
اینم لینک وبلاگ نوه جهان پهلوان تختی ! من که دوستش دارم. ..