جایی که دیوارها تمام می شوند... - February 11, 2007 06:52 PM

وقتی رفتم تا پاور پوینت مقاله ام رو توی سالن مجهزی که برای این کار در نظر گرفته شده بود آماده و چک کنم. یکدفعه توی یکی از مانیتورهایی که یک نفر داشت باهاش سخنرانیش رو تمرین می کرد. یک تصویر آشنا رو دیدم. میدونین چی بود؟ تصویر علی بن عباس مجوسی اهوازی پزشک ایرانی در حال انجام عمل رستم زاد روی یک زن با پستانهای آویزان! ( که قبلا توی کتاب علم در اسلام استاد احمد آرام دیده بودم!)
نمیدونین آدم وقتی یک تصویر آشنا و نشونه ای از تمدن خودش رو توی یک کشور دور می بینه ، چه حالی می شه؟!
...تند دویدم جلو و زدم روی شونه خانمی که با استرس داشت سخنرانیشو تمرین می کرد.و گفتم اینو از کجا آوردین؟!بیچاره چنان وحشتزده برگشت و نگاهم کرد که خودم هم خجالت کشیدم. یک خانم مالایی بود به اسم آیزورا که قرار بود در مورد زایمان سزارین و طبیعی و مزایا و معایب هر کردومش صحبت کنه!و من هم که گوش مفت گیر آورده بودم نشستم کل قصه تولد رستم رو از شاهنامه براش تعریف کردم و گفتم ابتکار انجام این عمل مال ما ایرانیهاست! نمونه اش هم همین خانم و کتیبه ای است که این خانم رو بیهوش زیر دست جراح مرد نشون میده! ببینید چقدر پزشکی ما پیشرفته بوده و...
طفلی کلی با دهن باز اولش نگاهم کرد و بعد هم گفت زیر این تصویر نوشته بود که یک پزشک عربه! که من پریدم توی حرفهاش : نه اسمش مجوسی اهوازیه! مجوس یعتی زرتشتی! عربها که زرتشتی نبودنکه ! تازه اهواز هم از شهرهای ایرانه! و.. خلاصه اینقدر براش گفتم که فکر کنم طفلکی!! کله اش باد کرد! .. بعد هم ازش قول گرفتم که اول سخنرانیش حتما بگه که این تصویر یک پزشک ایرانیه!
گاهی آدم فکر می کنه مرزها چقدر قراردادین! و چقدر ما آدمها گذشته از رنگ پوست و نژاد و زبان و ملیتمون به هم نزدیکیم. راستی این همه اصرار روی تفاوتها برای چی؟! چرا گاهی زبان که خودش بهترین وسیله ارتباط و همدلیه باعث دوری و جدایی میشه؟! ..وقتی مقاله ام رو ارائه می کردم. از اضطراب اینکه نتونم بعضی سوالات شنونده ها رو جواب بدم ته دلم خالی بود. مدام یاد اون خانم جراح ژاپنی ظریف و خوشگل می افتادم که وقتی ازش دوتا سوال انگلیسی کردن. هزار بار به خودش پیچید تا بتونه جوابها رو بده و آخرش هم با لپهای گل انداخته ،گفت :Sorry!
از خانم دکتر شنیده بودم که خیلی از ژاپنیها زبان انگلیسیشون خوب نیست و توی مکالمه کم میارن! پس با این حساب ما ایرانیها دیگه کجای کاریم!
بعضی از ایرانیهایی که توی سخنرانیهاشون شرکت کرده بودم با وجود اینکه خیلی برای کارشون زحمت کشیده بودند. نمی تونستن درست منظورشون رو برسونن و خیلی از شنونده ها رو خسته می کردن! و حالا من هم.. .. یک نفس راحت کشیدم و یک لحظه به جمعیت نگاه کردم. و نگاهم با نگاه معلم خوبم گره خورد! همین کافی بود . من موفق شده بودم. اونم فقط بخاطر دلگرمیهاو راهنماییهای اون!
.. حالا نوبت بقیه بود که سخنرانیشون ارائه کنن و بعد نوبت عکس گرفتن وتبادل آدرس و ای میل و... آخر جلسه رئیس جلسه که یک خانم پزشک مسن سنگاپوری بود و در عربستان کار میکرد. دستش رو روی شونه ام گذاشت و با مهربونی گفت که خیلی دلش می خواسته که با خانمهای ایرانی از نزدیک آشنا بشه! و باورش نمیشده که زنهای جوان ایرانی اینقدر به کارشون مسلط باشن و ازم خواست که با هم یک عکس یادگاری بگیریم حالا که اون عکسو نگاه می کنم. می بینم چقدر دلهای آدمها به هم نزدیکه و ما با چه چیزهایی برای خودمون دیوار درست می کنیم!
بعد از ظهر توی لابی یکی از هتلها مهمون یکی از استادای دوران تحصیل خانم دکتر بودیم که از استرالیا اومده بودو از تجربه های سالهای کار و تحقیقش صحبت می کردو ازخاطراتش می گفت .
نمی دونم چرا ولی همونطور که اونجا نشسته بودم و به حرفهای پرفسور گوش می دادم. ناخوداگاه یاد شعر سهراب افتادم: مرا سفر به کجا خواهد برد؟!... من در انتهای خطی بلند ایستاده بودم که از استرالیا به مالزی و بعد به ایران کشیده می شد. زمانی خانم دکتر، دانشجوی پرفسور بود و زمانی من دانشجوی او.و حالا همه دور یک میز نشسته بودیم و گپ می زدیم. راستی کی گفته بود که دنیا خیلی کوچیکه! اگر قدمهات رو بلند برداری؟!
( وای من چقدر از خودم توی این پست تعریف کردم! توروخدا ببخشید فکر کنم دوزم بالا رفته!(چشمک!!)
اینم چند تا عکس برای اون دوستانی که از قسمت تصویری وبلاگ بیشتر لذت می برند.از ساختمان سلطان عبدالصمد و میدان استقلال( مردکا اسکورمالزی)Image(069)1.JPG

sultanabdulsamad.jpg

KUL_Sultan_Abdul_Samad_Building_folcloristic_parade_s.jpg

Image(070)1.JPG

به سبک معماری عربی-اسلامی و ترکیبش با معماری غربی توجه دارین؟!جالبه که اغلب بافت قدیمی شهر خلوته و زیاد از اون قسمتها استفاده نمیشه!بیشتر جنبه توریستی داره!
Image(071)1.JPG

Image(072)1.JPG

KUL_Kuala_Lumpur_Sultan_Abdul_Samad_Building_1.JPG