هر کاری کردم که بتونم توی این مدت آپدیت کنم . نتونستم. اصلا دست و دلم به نوشتن نمی رفت. بیشتر به خاطر بیماری بابام . که از وقتی برای نامزدی برادرم به تهران اومده. بیمار و بستری شده! و احتمالا یک عمل جراحی در پیش داره! بابا، فقط شصت سالشه. اما سکته قلبی دو سال پیش، واقعا اذیتش کرده! اینه که این عمل جراحی هم احتمالا ریسک بالایی داره! خیلی دلم می خواست حالا پیش اون و مامان بودم. اما اینقدر درگیر کارهای امتحان دانشگاه هستم که فرصت نمی کنم حتی دو روز هم برم شیراز و بیام.همون دو روزی هم که توی تهران دیدمشون ! اولین دیدارمون بعد از ۱۱ ماه بود! کسی ندونه ، فکر می کنه هر کدوممون توی یک سر قطب زندگی می کنیم که اینقدر دیر به دیر همدیگه رو می بینیم. اما من واقعا خودم رو درگیر کار کرده ام. امیدوارم روزی از این همه فعالیت و کار وکشتن آرزوها توی دلم پشیمون نشم.
بارها با خودم فکر کرده ام چه فرقی می کنه. ایران یا یک نقطه دیگه دنیا! تو که سال تا سال پدر ومادرتو نمی بینی . پس برو یک جای دیگه که حداقل بهانه ای برای این همه دوری داشته باشی!
در مورد پدرم، واقعا فکر می کنم. جنگ و عوارضش خیلی پیرش کرده! آخه ،کم چیزی نیست. آدم این همه زحمت بکشه بعد ببیینه یک شبه تمام زندگیش از بین رفته و باید بره جایی که وطنش نیست. بچه هایی که پرشنبلاگ رو می خوندن می دونن که خانواده ما چقدر از جنگ صدمه دیده!
بگذریم. امروز سررسید سال ۱۳۸۳ رو که یادداشتهای کاریمو توش می نوشتم. ته کشو پیدا کردم. برگش که زدم. چشمم خورد به خط زیبای مامانم که ازش خواهش کرده بودم . در اولین برگ سررسیدی که خودش بهم داده برام یک یادگاری بنویسه! نمی دونم چرا ولی با خوندن این عبارت یک حال و انرژی دیگه ای گرفتم.
گر خسته ای بمان و گر خواستی بدان:
ما را تمام لذت هستی به جست و جوست .
پویندگی تمامی معنای زندگیست. هرگز:
نگرد! نیست،
سزاوار مرد نیست... (فریدون مشیری)
اونهایی که از پدرو مادرشون دورن ،می دونن که خوندن این جمله ها و دیدن خط پدر ومادر،چه بغضی توی دل آدم ایجاد می کنه.