صدای زنگ موبایلم که بلند شد.شماره ای را که بارها با خودم تکرار کرده بودم تا یادم نره روی ال سی دی دیدم. وقتی گوشی را برداشتم صدایم می لرزید. الو... صدای آشنایی که بارها بهم دلداری داده بود، با لهجه شیرین آمیخته با انگلیسی، بهم خوش آمد می گفت.
اونقدر هیجانزده بودم که نمی دونستم چی بگم- من توی هال ۱ هستم. تو کجایی؟! .. نگاهی به دور و برم کردم وجمعیت اطرافم که داشتن از خودشون پذیرایی می کردندو با انواع غذاها و اسنکهای خوشمزه مالایی حسابی از خجالت خودشون در می اومدند
:توی هال اصلی زیر مسیج برد ایستاده ام...
- همونجا بایست، من الان میام اونجا!
...و آمد. درست نمیدونم اون اول منو دید یا من اول اونو. اما با اون روسری قرمزش، اینقدر به نظرم قشنگ رسید که تا چند لحظه فقط نگاهش می کردم. هنوز گیج بودم نمی دونستم به فارسی بگم یا به انگلیسی...
: دلم براتون تنگ شده بود. ...
چقدر دلم می خواست همه حرفهامو همونجا براش بزنم. بگم توی این چند سال چقدر دلم براش تنگ شده و اینکه دیدنش توی اینجا تا همین لحظه فقط یک رویا بوده که تلخی شبهای بسیاری را برام شیرین کرده! بگم که چقدر از اون روزی که فهمیدم به مالزی رفته! توی نقشه ها دنبال این کشور شرقی دوردست گشته ام و مسافت زمینی و هوایی را با خودم حساب کرده ام و فقط آه کشیده ام. چقدر دلم می خواست بهش می گفتم که چه نقشی در بزرگ کردن دانشجوی آرزومندش داشته! ..
مثل همیشه برازنده و مهربون جلویم ایستاده بود و نمی دونست با گفتن اولین جمله همیشگیش: چه خبر ، خوبی؟! چه غوغایی توی دل من به پا می کنه!
از کنار دریاچه پتروناس می گذشتیم و آسمون با گشاده دستی روی سر استاد و دانشجوی قدیمی می بارید و اصلا هم اهمیت نمی داد که هیچکدام چتر نداریم.
وارد مرکز خرید سیریا شدیم و خانم دکتر به پارکینگ رفت تا ماشینش را از پارک در بیاره و من موندم تا با دستها و پاهای لرزان از باران غافل گیر کننده و دیدار با استاد دوست داشتنیم، به ویترین فروشگاههای پرزرق و برق یکی از بزرگترین مراکز خرید K.L. نگاه کنم و خودم را یخورده جمع وجور کنم.
![]()
انواع لباسها و کیف و لوازم آرایش در فروشگاههای مدرن سیریا به چشم می خورد و با وجود اینکه در تبلیغی که در کنگره ، بهمون داده بودند ، به شرکت کنندگان در کنگره مقداری تخفیف تعلق می گرفت، باز هم قیمتها نسبتا گرون بود.
![]()
مراکز خرید دیگری هم بودند که قیمتها ی مناسبتری داشتند، مثلا بی بی پلازا و آمپانگ پوینت که بعدا با خانم دکتر به آنجا هم رفتیم . در یکی از سوپرهای بزرگی که با هم رفته بودیم بلافاصله خانم دکتر یک سبد برداشت و بی سرو صدا شروع به پر کردن آن کرد، من که بیشتر دنبال خرید اسباب بازی برای ملیکا و سوغات بودم . تا بعد از اینکه با هم به هتل برگشتیم متوجه نشدم چی خریده!
تا اینکه خریدهاش رو که انواع میوه های گرمسیری بسته بندی شده بود روی میز گذاشت. و تازه نوبت امتحان کردن انواع مزه های جدید بود و صحبت در مورد تجربه های اولیه خودش در این مورد!
راستش من خیلی خوش خوراک نیستم( این هم باید جز’ اعترافات یلداییم می گفتم!) و یکی از بزرگترین زجرها برای صاحبخونه دیدن قیافه من موقع خوردن غذایی است که قبلا تجربه نکرده ام. بنابراین می تونید تصور کنید چقدر شرمنده خانم دکتر با این همه زحمتی که کشیده بود، شدم.
از بین این میوه ها من از ژاک فروت خیلی خوشم اومد که در واقع هسته های یک میوه بزرگ گرمسیریه که ما تا حالا ندیده ایم.![]()
انبه یا منگو رو هم که همه دیدین و می شناسین! من هم خیلی دوستش دارم. ![]()
میوه بعدی که هم برام جالب بود و هم رسیده اش خوشمزه است استار فروته که وقتی برشش می زنن دقیقا به شکل ستاره است ![]()
هندونه زرد هم دیدیم...![]()
پاپایا رو هم به عنوان صبحانه و در سالاد میوه می خوردیم![]()
اما میوه اصلی مالزی که در واقع پادشاه میوه های این سرزمین است. دوریان است که در نمایشگاه شکلات هم دیده بودم. و همونطور یک میوه عجیب دیگه به نام رامبوتان که خیلی خوشگله! ![]()
![]()
و دوکو! ![]()
اون شب علاوه بر انواع میوه ها در یک رستوران مالایی مهمون خانم دکتر بودم و یک غذای مالایی تند و شیرین را تجربه کردم که شبیه غذاهای هندی بود بخصوص با اون دال خوشمزه و نان مخصوص هندی - مالایی به نام روتی!
راستی یک جور کباب شیرین رو هم در کنگره خوردیم به نام ساتی که خیلی خوشمزه بود!
...وای این پست قرار بود در مورد من و استادم باشه، همه اش که شد غذا!