یک گیج منگولی دلتنگ! - January 19, 2007 08:48 AM

گاهی آدم حال نوشتن سفرنامه رو هم نداره! همونطور که حال انجام کارهای روزانه رو!
یک همکار دارم که کلی ادعای انرزی درمانیش میشه!و در مورد هاله و انرژی دیگران خیلی نظر میده! فکر کنم از نظر اون من دیگه مثل یک شمع رو به خاموشیم با انبوهی از انرژی منفی! بگذریم از اینکه اون همیشه منو منبع انرژی منفی می بینه! دیروز دیدم کلی از همکاران رو دور خودش جمع کرده و داره در مورد یوگا و انرژی درمانی صحبت میکنه! جالب اینکه اغلب کلمات فنی رو اشتباه تلفظ می کرد!و جالبتر اینکه در مورد نگذاشتن عکس یکی دیگه از همکاران در صفحه اول نشریه پژوهشی به دلیل اینکه اون بیچاره انرژی منفی داره ،داشت بقیه رو متقاعد می کرد !( جای اسمایلی تعجب خالیه!)
نمیدونم چطور در یک محیط بظاهر علمی اینقدر این حرفها جواب میده، شاید بخاطر اینکه تصمیم رئیس و روسا اینقدر برمبنای خودخواهی و پیش بینی نشده است که مردم کم کم برای حفظ شغلشون مجبور به استفاده از رمل و اسطرلاب و استفاده از انواع تکنیکهای فالگیری نوین هستند!اونهم با یک رنگ ولعاب جدید بظاهر علمی!
از وقتی اومدم حالم کلی گرفته است. چون دانشگاه بجای همکاری در سفر و ارائه مقاله ام ۱۰ روز برام مرخصی رد کردن و بعدش هم کسر حقوق! تا همه رئیس و روسای محترم رو شیر فهم کنم که بابا، من برای ارائه مقاله در یکی از معتبرترین کنفرانسهای علمی رفته ام! کلی طول کشید! جالب اینکه دو تا جمعه قبل و بعد از رفتنم رو هم جز’ مرخصی بدون حقوق حساب کرده بودند!هیچ توجیه عاقلانه ای هم نداشتن! تا آخرش مجبور شدم از روسای بالاتر موضوع رو پیگیری کنم که تازه دادشون در اومد که چرا موضوع رو به اونجا کشیدی! خودمون حلش می کردیم!
بعد هم وقتی رفتم پیش جناب رئیس تا نامه ام رو امضا کنه: با یک لحن عجیب گفت. راستی توی این فصل مالزی خیلی خوش آب و هواست! به هر حال خودمونیما بهتون خوش هم گذشته .با تور رفتین نه! ؟تنهایی؟!
یکی نیست به این آقا بگه وقتی در اوج گرمای تابستون دست زن و بچه ات رو می گیربی و با بودجه دانشگاه می بری گلاسکو اسکی بکنن! به تو که بیشتر خوش میگذره!
به هر حال اینم از وضع پژوهشگر بیچاره!
ادامه سفرنامه رو بعدا می نویسم! هروقت حالم جا اومد اما چند تا موضوع هست که باید در موردش صحبت کنم.
۱-خیلی دیره اما دلم می خواد درگذشت آرین کوچولو رو به خانواده اش تسلیت بگم. خیلی باعث تاسفه که یک بچه اونهم توی ناف پایتخت ، به دلیل یک بیماری کاملا قابل پیشگیری از دست میره! یک اسهال و استفراغ ساده به همین راحتی تیستوی کوچولوی وبلاگستان را برای همیشه از ما گرفت! خدا بهشون صبر بده! وامیدوارم دیگه هیچ زن جوانی از خونریزی های قابل پیشگیری و هیچ بچه ای از اسهال و استفراغ نمیره!
۲- همین یک هفته پیش ، تازگی یک عشق رو از نزدیک حس کردم که واقعا برام خوشایند بود! وقتی دستهاشونرو توی دست هم می دیدم و نگاههای عاشقونه شون رو! نمیدونین چه قندی توی دلم آب می شد! به برادرم و نامزدش این پیوند رو تبریک می گم و برای هردوشون آرزوی شادی وموفقیت می کنم.
باید بگم خودم هم هنوز از شوک جور شدن همه کارها اونهم به این سرعت در نیومدم! میدونین بیشتر از اینکه در رسیدن این دوتا بهم یک نقش اساسی ایفا کردم خوشحالم! گرچه خواهر شوهر شدن رو هنوز تجربه نکردم توی ایران خیلی عنوان خوشایندی نیست! خدا کنه از اون خوباش باشم!
۳- با شایای عزیزم در هتل آسمان ملاقات کردم. و چون ملیکا خانوم در همون گل فروشی هم از جیش بخودش می پیچید. تا رسیدیم و به شایای مهربون و خوشگلم سلام کردم. دوتایی با ملیکا دویدیم تا اولین توالتی رو که در هتل در دسترسمون بود افتتاح کنیم! بعد هم رفتیم رستوران گردون ! شایا می گفت من خیلی جوونتر از اونی که فکر می کرده به نظر میرسم! شایا جون هم خیلی نازتر از اونی بود که من فکر می کردم! و اما در دفاع از خودم باید بگم یوقت فکر نکنین با این همه فعالیت علمی- پژوهشی من سنم بالاست! نه بابا ما جوونیم دانشگاه پیرمون کرده!!!گرچه در مراسم نامزدی برادرم هم هرچی زور زدم که به فامیلهای جدید بفهمونم که بابا من ۱سال و نه ماه دقیقا از خواهرم کوچکترم! تو کت هیچدومشون نرفتکه نرفت! همه هر وقت بهم می رسیدند می گفتن همین الان خواهر کوچکتون هم گفتن.....
خلاصه اش این که تابستون سال آینده هم من و هم همسرم برای ظاهرمون باید یک فکر درست و حسابی بکنیم! هم اصفهان نشینی و هم خستگیهای روزمره روی ظاهر هر دومون اثر گذاشته! اینقدر که دیگه هیچ شباهتی به شیرازیهای گل و گلاب ندارم!( اسمایلی بغض)
اینم دو تا عکس از عروس و دامادهای مالایی! ( ربطش هم نامزدی براردرمه!)
batik3.jpg
bride1.jpg
این دومی هم عروس دامادن اما به نظرم اونا ساقدوشاشونن!؟؟؟؟؟
این لینک لونلی پلانت رو هم در مورد مالزی ببینین تا بعد که سفرنامه رو بنویسم!