فرودگاه مدرنKL - December 2, 2006 12:50 AM

خورشید در آسمان می درخشید که هواپیما اوج گرفت. خوشبختانه کنار پنجره بودم و تمام مناظر را بخوبی می دیدم. اول همان تصویر آشنای دریاچه نمک و بعد کویرهای اطراف اصفهان و ... خروج از مرز شرقی و ورود به پاکستان!

از پاکستان که گذشتیم. هرچه بیشتر بسمت شرق می رفتیم ارتفاع پرواز بالاتر و هوا سردتر و منظره های بیرون رنگی تر می شد. درست مثل اینکه یک عکس سیاه و سفید کم کم جلوی چشمات جون می گیره و رنگارنگ میشه . یا مثل اینکه بعد از مدتها نگاه کردن به یک تلویزیون سیاه و سفید، به یک تلویزیون رنگی نگاه می کنی. آبی انبوه وسبزیهای پراکنده ای که هرچه به هند نزدیکتر می شدیم، متراکمتر می شد.

.. پارسال که بسمت هند پرواز کردم چون تمام مدت پرواز رفت و برگشت، شب بود. اصلا متوجه زیبایی مناظر زیر پامون نشدم اما حالا دیدن این همه منظره ، یک حال خاصی بهم می داد. من اصلا تا حالا جغرافی را اینجوری نخونده بودم . وقتی توی جغرافی کلاس چهارم می خوندیم که هند شبه قاره است، اصلا تصوری ازش نداشتم اما حالا یک خشکی بزرگ می دیدم که دورش را آب اقیانوس گرفته بود . حتی تصور اینکه یکروز از روی تمام نقشه های اون کتاب کذایی رد بشم و نگران نمره هم نباشم دلم رو خنک می کرد یادمه سال دوم دبیرستان تنها نمره ام که از ۱۸ کمتر بود و بدجوری توی ذوق می زد ، البته بهغیر از ورزش! نمره جغرافی بود که اجبارا باید همه رشته ها سال دوم می خوندنش!
اما انگار هیچکی به فکرش نرسیده بود، اینجوری با یک سفر ، اونهمه نقشه و جهت یابی رو توی کله بچه های مردم بکنه! ...مانیتوری که ارتفاع پرواز و دمای اطراف را اعلام می کرد ارتفاع هزاران پایی و دمای منهای ۳۰-۴۰ درجه بیرون را نشون می داد. پس بیخود نبود که همه سردشون شده بود و زیر پتوها فرو رفته بودند. مهرزاد، که بعد از عادی شدن پرواز ، کمربندش را باز کرده بود و بین صندلیها برای خودش راه می رفت و بقول خودش وقت می کشت. در صندلی خالی کنارم که مال کادر پرواز بود نشست و فرصتی کرد تا از برادرم برام بگه و از مالزی! -چون از شیراز میومدو تازه خانواده ام رو دیده بود.- اونجا بود که تشویقم کرد حتما سفری به چین داشته باشم که هم ارزونه و هم خیلی قشنگ! . کمی هم از مالزی و اوضاعش برام گفت: اینکه اینجا برای ادامه تحصیل، موقعیتهای خیلی خوبی هست و تا سال ۲۰۱۰ ،۳۰۰۰۰۰نفر نیروی کار جدید نیاز دارند چون اغلب جوانهاشون ادامه تحصیل میدن و به این ترتیب نیروی کار، کم میاد...

صدای یکی از مهماندارها که می خواست سرجاش بشینه و تاکید می کرد که همه سرجاشون بشینن و کمربندها را ببندن، باعث شد مهرزاد بلند بشه: الان از روی خلیج بنگال می گذریم! منظره را از دست نده!

.. راست می گفت. از آن ارتفاع بلند بین ابرها، دیدن آبی پر رنگ خلیج که از میان سفیدیها ، خودنمایی می کرد و پیوستن آن به رنگ سبز ساحل، نفس را توی سینه آدم حبس می کرد. حیف هیچ عکسی نگرفتم.وگرنه چیزی که دیدم اصلا قابل توصیف نیست...

بالاخره در فرودگاه کوالالامپور به زمین نشستیم .حالا باید ایران روز باشه ساعت ۲و نیم بعد از ظهر . اما ما بعد از ۸ ساعت پرواز باید ساعتهامون را ۴ ساعت و نیم جلو می کشیدیم.

تازه بارون باریده بود و زمین نمناک فرودگاه و روشنیها و ردیف چراغهای منظمی که تا دل شهر می رفت، نمای یک شهر مدرن و تمیز را در مقابل چشمهامون ظاهر می کرد. .. فرودگاه مدرن کوالالامپور که حدود ۵۵ دقیقه با شهر فاصله داشت و فری شاپهای شیک و تمیز فرودگاه، یادم آورد که فرودگاه گاندی دهلی بیشتر شبیه مهراباداست تا این فرودگاه تر و تمیز اروپایی!

تازه اونموقع قسمت سخت بار بردنها شروع شد . دست تنها ، این همه بار رو باید با چرخ دستی می بردم ! تازه راهنمایی اشتباهی که خانم هو، راهنمایی ریزه میزه چینی تور بهمون کرد، باعث شد بجای پایین رفتن با اسانسور از پله برقی استفاده کنم.

تصور کنید من رو در حالیکه یک پام روی بله برقیه و دارم با چرخ دستی و چمدونهای سنگین داخلش پایین کشیده می شم. اونهم با اون همه ترسی که من از پله برقی دارم... Image(059)1.JPG

Image(060)1.JPG

Image(061)1.JPG