خدا را شکر بالاخره روز چهارشنبه ملیکای گلم ۵ ساله شد. خیلی از دوستان وبلاگی می دونند که بزرگ کردن ملیکای ۱ کیلو و هشتصد گرمی( وزنش کمتر از یک جوجه بود) چقدر سخت بوده. اونهم با اون شرایط سر...

منو کسی دعوت نکرده! یعنی قرار بوده دعوت کنن اما ترسیده که چون اون بلا سر وبلاگ پرشنبلاگم اومد، دلم نخواد اینجا هم افشا بشه! اما واقعیت اینه که من باید کارم رو ادامه بدم. چون فکر می کنم که...

مراسم افتتاحیه کنگره،هیجان انگیزتر از اونی بود که تصورش را می کردیم. کلی از هنرمندان مالزیایی زن و مرد با لباسهای رنگارنگی که پوشیده بودند، دم در هالهای اصلی مرکز همایشهای کوالالامپور ایستاده بودند. این محل همایشها که بنا به...

صبح که بیدار شدیم، آفتاب صبحگاهی و زمینهای بارون خورده، یادمون آورد که در کشوری هستیم که چهار پنجم مساحتش را جنگلهای بارانی تشکیل میده! دیدن اونهمه ساختمان بلند و نوساز در میان درختهای بلند استوایی، سر راه رفتنمون برای...

خورشید در آسمان می درخشید که هواپیما اوج گرفت. خوشبختانه کنار پنجره بودم و تمام مناظر را بخوبی می دیدم. اول همان تصویر آشنای دریاچه نمک و بعد کویرهای اطراف اصفهان و ... خروج از مرز شرقی و ورود به...