جغرافی را تا حالا اینجوری نخونده بودم... - November 25, 2006 11:36 AM

wg-malaysia-.gif
باز هم جا موندم. این بار از پروازاصفهان - تهران.کلی حالگیری بود. اونهم با اونهمه بار و اون پوستری که توی دستم بود .تا رسیدم به کانتر! خانمی که مسوول بود . داد زد خانم جا موندی برو زود بلیط پرواز بعدی را بگیر.. و معلومه که پریدن با اونهمه اسباب و وسیله که از سر و کولم اویزون بود ، اصلا کار آسونی نبود!
خلاصه بعد از کلی حرص و جوش بالاخره سوار پرواز ساعت ۱۱ شدم.و تازه فرصت پیدا کردم که بترسم. از تنهایی و اینکه نکنه به پرواز مالزی هم نرسم ..تازه اونموقع بود که توی آیینه نگاه کردم و یک دماغ قرمز دیدم با کلی رد اشک روی صورت هول هولکی آرایش شده ام..ملیکا قبل از رفتن ، حسابی دلم رو سوزوند. انگار بچه ها هر چی بزرگتر می شن، بیشتر توی دل آدم نفوذ می کنن.اونهم ملیکا با اون شیرین زبونیهاش: مامان بهت خشک بگذره بدون من داری میری! !!
تا رسیدم مهر اباد بارهام رو سپردم به امانت بار و رفتم ترمینال پروازهای خارجی . حالا ۶ ساعت وقت اضافه داشتم و یک سردردتنشی! که چاره هر دوتاش خواب بود اما کجا می شد خوابید توی اون ترمینال شلوغ که مثل روز روشن بود و پر از ادمهای گل بدستی که منتظر مسافرهاشون بودند. یک لحظه آرزو کردم کاش امسال هم از فرودگاه امام پرواز می کردم چون اونجا اینقدر خلوته که آدم ، احساس می کنه اصلا قرار نیست کسی از اینجا پرواز کنه!
بالاخره با کلی توضیح به مدیر فرودگاه که من ساعت ۱۱ اومده ام و تا ساعت ۶ صبح علافم و پروازم ۸ ساعته و گفتن علت سفر و شغل و اینکه چرا میرم و چرا بلیط چارتر گرفتم و.. تونستم مجوز ورود به نماز خونه را بگیرم و اونجا مهمون یک استکان چای خانم مهربونی شدم که مسوول نماز خونه بود و از قصه های تنهایی اش و بزرگ کردن تنها پسرش بدون همسر و زن دادنش و اینکه حالا عروس و پسرش بی معرفتندمی گفت..و قبل از خواب نتیجه گرفتم که تا حمایت اجتماعی از زنان تنها وجود نداره این چرخه مادر فداکار وانتظارات براورده نشده هی تکرار میشه و مدام آسیبش را به چند تا نسل می زنه و..
ساعت ۳ بود که بعد از یک چرت پا شدم رفتم اسبابهامو گرفتم و هن و هن کنان رفتم ترمینال ۱ که از دور مهرزاد دوست داداشم را با همون مشخصاتی که گفته بود از دور شناختم و براش دست تکون دادم و اونهم نمیدونم از کجا منو شناخت و به طرفم اومد. هورا بالاخره یک اشنا پیدا کردم اونهم چه جورش! مهرزاد دانشجوی دانشگاه مالزی است و ۳ ساله که اونجاست. به همه جا هم وارده ..
خوشبختانه توی پرواز با یکی از دوستان خوبم بودم یکی از دوستان هم دانشکده ای! که البته تازگیها عاشق هم شده بودو کلی از حال و هوای این روزهاش برام می گفت. خیلی خوبه که آدم موقع جدا شدن از کشورش یا خودش یک عشقی داشته باشه که باعث بشه مدام به پشت سرش نگاه کنه و بگه به خاطر تو برمی گردم و یا اینکه اینقدر دوستش داشته باشند ، که تا آخرین لحظه بدرقه اش کنندو بهش بگن که منتظرش هستند
امسال موقع طی کردن تونل پرواز و وارد شدن به هواپیما . همش به ابیاتی از شاهنامه فکر می کردم که سیاوش موقع رفتنش از ایران می خونه. اونهم توی اون نور صبحگاهی و خورشید تازه در آمده شهری که عاشقانه دوستش دارم..
.. بالاخره هواپیما بلند شد. دل من هم از کجا کنده شد. می دونستم دارم به جایی می رم که در این چند سال، حداقل روزی چند ثانیه بهش فکر کرده ام. بیشتر برای اینکه یک دوست خوب اونجا دارم که مدتهاست جزئی از وجودم شده..