خیلی خوبه که آدم ، دوستای خوبی داشته باشه که مرتب بهش سر بزنن و بهش امیدواری بدن. آدم کلی انرژی می گیره اونهم توی این قحطی انرژی! راستش من یکخورده بیشتر از یکخورده گرفتار بودم برای همین فرصت آپ کردن پیدا نمی کردم. این ترم یک درس جدید دارم که باید جزوه ها و مطالبش را آماده کنم. همین حالا مشغول تایپ مطالب اون هستم یک خط اونجا تایپ می کنم یک خط اینجا می نویسم..
سفر مالزی هم اگه خدا بخواد کارهاش داره جور میشه. منتظر خانم دکتر هستم که همین روزها قراره بیان ایران و بعد هم وقتی من رفتم اونجا باشن! کلی دلتنگم . بیشتر به خاطر ملیکا که نشد ببرمش. چون هزینه ها واقعا زیاده! دانشگاه که فعلا به دلیل کمبود بودجه ، چیزی بهم نداده . البته وقتی قراره که یک پوستر از حضرات در اسپانیا ارائه بشه یکدفعه فقط ۱۲۰۰ هزار تومن پول بلیط ناقابل از کیسه شون سرازیر میشه! دیگه هزینه های سفر که بماند . اما وقتی ما آدمهای درجه ۳ می خوایم بریم فقط آرزوی ارائه ای خوب برامون می کنن و بحث اعتلای علمی پیش میاد و تعداد مقالات آی اس ا! که البته نباید در این زمینه از قطر عقب باشیم. از امارات و ترکیه که دیگه نگو! ...
البته امتحان پی اچ دی هم فراموش نشه . اونهم بعد از سفرم البته باز هم انشالله. ! اگه شما بودین با این همه استرس چکار می کردین! درس می خوندین ؟ درس می دادین! یا مطلب آماده می کردین! وبلاگ می نوشتین و یا.. من سیاست آرامش طلبی را در پیش گرفتم. کم سر و صداترین عضو دانشکده شده ام مرتب به روی رئیس لبخند می زنم حتی وقتی نظرات چپ اندر قیچی میده و منتظره دیگران براش کف بزنن! به خانم بیابانی اصلا کار ندارم و آخرین فردی هستم که معمولا از دانشکده خارج می شم و کارت می زنم. بلکه اینجوری دست از سرم بردارن و مثل همیشه اذیتم نکنند . چون وقتی با موفقیتی روبرو می شم یا کار خاصی دارم که نیاز به وقت بیشتری داره !بلافاصله خانم بیابانی و جناب رئیس یاد نظرات سازنده و ایده های قبلی من می افتند و اونوقت هیچ کاری بدون وجود من انجام نمیشه .نتیجه اش اینکه تا آخرین لحظه برای کارهای خودم وقتی باقی نمی مونه! مثلا پارسال تا آخرین لحظه رفتنم باید مقالات ۲ گروه از بچه ها را به پوستر تبدیل می کردم تا به هفته پژوهش برسه. چون من ۱ هفته قرار بود نباشم و اونوقت بقول خانم بیابانی ـ بچه ها طفلی سر گردونند! بگذریم از اینکه وقتی مقاله اونها در جشنواره جایزه اول را گرفت . اولین کسی که به اونها اعتراض کرد که چرا اسم من را به عنوان استاد راهنما نوشته اند . خود خانم بیابانی بود! و بعدش خر بیار و باقالی بار کن...
خلاصه اش اینکه تورو خدا برام دعا کنید. اینقدر قاطیم که دارم هذیان می گم...راستی اگر انشالله برم و امتحانم هم خوب بشه اینجا مهمون یک سفرنامه عالی و کامل هستید چون امسال دی وی دی کم دارم! هورا!..
این عکس را هم ببیینید جالبه . من که عاشق قورباغه هام اونهم از نوع متفکرشون!
