مهر و دلتنگیهاش.. - September 23, 2006 11:58 AM

تابستون هم مثل برق و باد گذشت. هیچ جا نرفتم. حتی شیراز! گاهی از خودم تعجب می کنم که چطور طاقت میارم درست ۶ ماهه که هیچ کدام از اعضای خانواده ام را ندیدم. گذشته از تنبیهاتی که معمولا برای خودم در نظر می گیرم و رفتن به غار تنهایی که بیش از ۱۰-۲۰ روز طول نمی کشه بیشتر تراکم کارهابوده که باعث شده نتونم برم خونه پدری! یا شاید هم بی برنامگی ! که توی تابستون بیشتر بود. دیشب که فیلم بچه ها را می دیدم . یکدفعه دلم برای دیدن برادرهام پر کشید. و از خودم تعجب کردم که چرا این همه مدت،هیچ برنامه سفری را برای خودم جور نکردم. هر وقت یادشون می افتم که البته کم هم اتفاق نمی افته، به خودم می گم: میترا، بعدا. حالا وقتش نیست. حالا وقتی برای دلتنگی نداری.
اما امروز که داشتم می آمدم دانشگاه. یکدفعه دلتنگی اول مهر و غصه های دوری با هم اومد سراغم. اینقدر بهم ریخته بودم که تر جیح دادم با آژانس بیام دانشگاه! کی حوصله رانندگی داره اونهم توی این شلوغی و ترافیک! بعد یکدفعه یاد درس جدیدی که باید بدم افتادم و تمام دلهره ها اومد توی دلم. یاد ملیکا افتادم که باید تا ساعت ۴ مهد باشه و بعدش هم توی خونه با خاله اش تا من برم مطب... و یکدفعه بغضم ترکید.
شیشه را کشیدم پایین تا هوایی بخورم اما تا حالا هم حالم بهتر نشده. نتیجه اش اینکه یک جمع و تفریق ساده سه رقمی را اشتباه روی تخته ، حل کردم و صدای بچه های ترم دویی در اومد..
شاید تا عصر بهتر بشم...نمیدونم انگار من تا آخر عمرم باید اول مهر دیر برسم مدرسه وبغضم بترکه.. .