تو سر راه بایست زیر سپیدار بلند.. - September 9, 2006 10:00 PM

صدایش همون صداست. اما خودش میگه پیر شده ام. توی این فکرم که چند تا بچه ، بعد از من عاشقش شدندو حالا فراموشش کرده اند. چند نفر را نویسنده کرده.چند تا دختر ،دفتر خاطراتشون را به ۴۰۵ ـ اسمش به ابجد ـ هدیه کردندو بعد بزرگ شده اندو رفتندو دفترشون را هم گم کرده اند. توی اسباب کشی به خانه شوهرو به خارج و خانه جدید، یکبار ورقش زده اندو برگه های کهنه را لمس کرده اندو بعد دلتنگ تمام لحظه ها ، آهی کشیده اند و کنارش گذاشتند .
می گه از خودت بگو: صدات که همون صداست ، می گم یادتون یک دختر سبزه و عینکی بود که نمی گذاشت زنگ تفریحها ، نفس بکشید. می خنده: باید بچه ها را تحمل کرد تا بزرگ بشن! اما تو انگار نه انگار که بزرگ شدی و مادر یک بچه ای.
- ولی پیر شده ام.
: پس من چی بگم...

فکر می کردم یک جایی توی گذشته هام جا مونده. هر وقت یادش می افتادم احساس می کردم، بهش بدهکارم. باید می دیدمش و بهش می گفتم که چه نقشی در بزرگ شدنم داشته. روزهایی که سرشار از موفقیت بودم اغلب به یادش می افتادم. اوائل یک حس دیگه داشتم . حسی که بعدا جاش رو به حسرت داد. اون روزهای اولی که تازه داشتم بزرگ شدن را تجربه می کردم، همش فکر می کردم . اون اگه بود چی می گفت. اگه من رو اینجا می دید چقدر بهم افتخار می کرد. چقدر ذوق می کرد. اوائل همه جا حضور داشت، هر جایی که من می رفتم و به به و چه چه می شنیدم، یا هر وقت شکست را تجربه می کردم و زمین می خوردم.می آمد و همون ژست خاصش را می گرفت، دستها ش را بهم قلاب می کردو به در تکیه می داد و می گفت: شکست خوردی ، نه؟!
زود نا امید شدی. ولی بهت یکخورده امیدوارم. بالاخره یک خورده قلب توی اون سینه هست و یکخورده مغز که همون یکخوده اش هم کلیه! خیلیها آرزوی همین یکخورده اش رو دارن! و بعد می خندید.
او نروزها دلمون می خواست ، هیچ وقت ازدواج نکنه تا همیشه معلم محبوب من و معصومه ، باقی بمونه. اما حالا از آرزوم پشیمونم. اینقدر عاشقش بودیم که همه جا دنبالش راه می افتادیم. یادمه اینقدر دوستش داشتیم که باورمون نمی شد اون هم آدمه و گاهی می تونه بی حوصله بشه! یا حتی عصبانی! یکبار که از اون آکواریوم شیشه ای ـ دفتر مدرسه مون از ۴ طرف شیشه ای بود- نگاهش می کردیم و دیدیم که داره یک لقمه نون را گاز می زنه، صدای من و معصومه با هم در اومد که یعنی مگه اونهم آدمه!
نمیدونم بیچاره چطور تحملمون می کرد.تمام نوشته های بد خطم را براش می بردم و اون با حوصله تمام برام ادیتش می کردو من جای کلماتی را که زیرشون خط کشیده بود و درستش را بالاش نوشته بود. می بوسیدم...
قرار بود نویسنده ای بشم که نشدم. اما همون موقع هم دو سه تا مطلبم در مجله محبوبم چاپ شد و براش بردم. یک مصاحبه هم بود که اولین بار به اون نشونش دادم .
وقتی دانشگاه قبول شدم ، اومد خونه مون ـ نهایت آرزوم براورده شده بود ـ مژگان، خواهرم، موهایی را که سال تا سال سشوار به خودش نمی دید، سشوار کشید، قشنگترین لباسم رو پوشیدم و با لپهای گل انداخته، رفتم جلوش. دلم می خواست خودم تنها بودم و اون فقط با من حرف می زد، اما مامانم و خواهرم هم بودندو او از همه چیز گفت از شهر قدیمی خودش و مامان! از دوستیهای قدیمشون و..
کتاب ریشه هارا بهم داد از آلکس هیلی که اولش برام نوشته بود :"امیدوارم در تمام مراحل زندگی ، شاهد موفقیتهایت باشم ".... و همیشه حضور داشت و شاهد بود .
توی اون شبهای سخت دامنه زاگرس . توی اون روزهای قشنگ تهران و خوابگاه ! تا نامه اش را می دیدم. خودم را به یک جای خلوت می رسوندم تا تنهایی بخونمش. می نوشت و می نوشتم.
خیلی وقتها می گفت مز خرف می نویسی! که درست می گفت . یا تشویقم می کردم که باز هم معنیش این بود که هنوز نپخته می نویسم. یا...
اما بعد گم شد. رفت توی یکی از هزار تا جیب قلبم و برای خودش جا خوش کرد.و وقتی دیگه هیچ دفتر خاطراتی را ورق نزدم. رفت به اعماق تاریخ. حتی اسم کوچیکش را هم انگارفراموش کرده بودم. اونهم حتما با اون همه شاگرد. من رو فراموش کرد.
....

: میدونین ؟حالا که مبتلا شده ام می فهمم یعنی چی؟!
می خنده: قدرش را هم میدونی یانه؟!
: سعی می کنم. اما سخته. خیلی حرف می شنوم. توی این ...
توی حرفهام میدوه- بهانه نیار.قرار شدبه کسی کاری نداشته باشی . تو راه خودتو برو!
...باشه، ولی...
....از کنارش که می گذرم. حواسم به هد بندش است که توی این گرمازیر مقنعه پوشیده و جای زخمهای روی دستهاش. و چهره پف کرده اش.به حلقه ازدواج ظریفی که توی دستشه نگاه می کنم.و میگم خیلی قشنگه. درش میاره:"پیشکش" اخم می کنم: مگه کسی حلقه اش رو تعارف می کنه.
و فرصت می کنم ببینم سرطان و شیمی درمانی، چه بلایی سر اون ابروهای قشنگ پیوسته آورده. نمیدونم، میدونه که من راز بیماریش را میدونم یا... چشم می اندازم و الهام را می بینم که یک لحظه سرش را از روی برگه امتحانیش بلند می کنه و ابروهاش از ترس بالا میره: یعنی نگو!
ومن نمی گم.به هیچکس. حتی به خودش که آخر جلسه ، می ایسته و می خواد چیزی بگه که نمیدونه چیه! یا چطور بگه! می گم : فقط اینو بدون که هر وقت دلتنگ شدی . یک گوش هست که حرفهاتو بشنوه. و سری که برای شنیدن حرفهات، درد می کنه!. . اون فقط بغض می کنه. اونهم حالا که دیگه میره تا برای همیشه از دانشگاهمون بره...
یک درد عجیب از ته دلم بالا میاد. تیر می کشه و خودش را می رسونه به گلوم. از روی صندلی بلند میشم و می رم کنار پنجره:از پشت می بینمش که تنهاداره میره.. با اون هد بند زیر مقنعه. توی چله تابستون...

foot.jpg