دستهام شبیه دستهای خاله امه. چانه ام شبیه مادر بزرگ پدریم که قدش بلند بود و جوونیهاش بهش می گفتندکلانتر. موهام به مادر بزرگ مادریم رفته. هوشم به مامانم. مهربونیهام به ... چند تاویژگی خاص دارم که احتمالا به هفت نسل قبلم برده اما سر نوشتم چی؟
سر نوشتم شبیه کدومشونه؟ من یک زن امروزیم . اسمم میتراست و قراره در تمام زندگی روزمره ام چندین قدم از همه زنان نسل قبلم پیشتر باشم. اما اینجوری نیست. من در خیلی از لحظات هنوز هم مثل خاله ناتنی ام هستم با ۸ تا بچه ریز و درشت سر که بلند می کنم می بینم توی اون حیاط بزرگ نشسته ام و بچه هام دورم هستند و یک دیگ کله پاچه سر بار دارم و باید به خرده فرمایشهای آقامون جواب بدهم پسر کوچیکه ام توپ کم بادش را که یکطرفش فرو رفته میاره و میگه مامان درستش کن و من دستم را از توی تشت در میارم و کفهاشو زیر شیر آب می شورم وبعد با شستهای پهن و کار کرده ام شروع می کنم به لمس توپ لهیده پسرم.
...۲-دیشب چادر را را توی خیابون از سرم کشیدن یک پاسبون قلدر بود که سر کوچه ایستاده بود می خواستم برم زیارت حرم حضرت. وای خدا مرگم بده تمام نامحرمها دیدنم. دارم از تب می سوزم حسن و حاجی و معصومه دور تشکم نشسته اند. و گریه می کنند . فکر نمی کنم این غصه هیچوقت از یادم بره . هی بغض میاد تا بالا می خوام حرف بزنم اما نمی تونم . دلم برای معصومه می سوزه با اون گیسهای مشکی بافته اش فقط ۹ سالشه. همین روزها باباش دستشو میذاره تو دست شاگرد دکونش حیف که نیستم براش مادر ی کنم....
... ۳-دیشب آوردنم اینجا. جامو توی زیر پله پهن کرده اند . وقتی می ایستم سرم می خوره به سقف کوتاه زیر پله . یک عمر بچه بزرگ کن. بد کردم؟ تمام اموالم را بینشون تقسیم کردم؟ حالا سر پیری قسمتم همین زیر پله است و بس. باز هم صدای دعوامیاد ...
...۴- توی کلاس نشسته ام . استاد داره سولفژ درس میده . بچه توی دلم حرکت می کنه و من هی مجبورم سیخ بشینم . از صبح تا حالا هیچ چی نخوردم. و مدام بالا آوردم . فکر کنم این ترم را از دست بدم. استاد تکرار میکنه . دورمی فا سل لا سی سیلا سل فا می ره دو. فکر کنم این بچه موسیقی دان بشه می گم و برای خودم می خندم...
۵-... کمرم را که روی تخت میذارم. تازه می فهمم چقدر خسته ام . ملیکا غلتی میزنه ودستش را میذاره توی دستم. مامان برام قصه بگو .وقتی بچه بودی با خاله مژگان.و من شروع می کنم: وقتی قد تو بودم مامان من و خاله مژگان را می برد میذاشت خونه مامان بزرگ. اونهم تا می دید ما اومدیم خونه شون. هوارش بلند می شدکه وای صبح شد باز هم جنها اومدن. ..
می خنده: چی چی اومده؟ هیچی. مامان بخواب. فردا دیر بلند می شیم باید زود بریم سر کار.
عروسکش ستاره را بغل می کنه و میگه : خوب. - چقدر این خوب گفتنش را دوست دارم - صدای نفسهاش که اروم میشه بر می گردم که بخوابم . که یکدفعه صدام می کنه .دستم را می گیره : مامان فردا روز مادره؟ می گم اره مامان بخواب . پس یرای مادر کادو بخریم. ( مادر شوهرم را میگه) که مادر صداش میکنه.. باشه مامان می خریم...
....من همه اینها هستم و نیستم . هم مادر بزرگمم ،هم خاله ام، هم مامانم که به خاطر ما تحصیلش را نا تمام گذاشت و هم خودمم . انگار هیچ چیز عوض نمیشه . همه دلتنگیهای مادرانه اونها را من دارم همه غصه هاشونو و شاید همه شادیهاشونو . فکر می کنم ملیکا هم تکرارشون می کنه. نمی دونم کی بهم گفت باید از مادرت یک قدم جلوتر باشی. ولی نگفت این قدم چقدر باید بزرگ باشه!