کودک درون... - July 8, 2006 01:12 AM

من هم یکیش رو دارم که البته خیلی هم فعال و پرکار است و در عین حال ولخرج.. اغلب به جای من تصمیم می گیره و می نویسه . والبته خیلی هم پر حرفه. خیلیها را هم دلتنگ می کنه! خیلی وقتها با گفتن غم و غصه هاش. نمونه اش همین پست قبلی.
همیشه به وجودش اعتقاد داشته ام حتی قبل از اینکه کتاب کودک درون اثر توکویو کوماتا رو بخونم یا کلاسهای یونگ و انتالوژی را بگذرونم. یا هر دوره روانشناسی دیگه رو. مال من توی همون پنج سالگی موند.
توی جنگ کشته نشد ،اما جاموند . تا با عروسکهاش بازی کنه.بعدش هم هی من بزرگتر شدم و زشت تر و اون همونطور خوشگل و ظریف باقی موند. و البته خودش را قایم کرد تا فقط وقتی یکی باهام خیلی دوست بشه ببیندش. توی سایبر یک دفعه رشد کردو قد کشید اما هنوز هم پنج سالشه!
بعضی وقتها خیلی ناراحتتون می کنه یا شاید هم نگران. اما مهم اینه که بدونید زنده است حتی اگر صاحبش کاملا زیر دست و پای زندگی بمونه و له بشه.
فقط اومدم بگم من زنده ام و فکر کنم سرحال. یکخورده به خاطر ولخرجیهای( احساسی- اقتصادی) اون میترا کوچیکه به دردسر افتاده بودم که البته با گذشت زمان حل شد. موش خانگی عزیزم گفته بود یاس فلسفی یا افسردگی یا خستگیه . من میگم همه اش با هم .
اما حالا اینجام و دوباره می نویسم.
( این هم یک عکس دزدی فکر کنم از قطار دات کام)

baby2.JPG