فردا ... - July 3, 2006 11:19 AM

گاهي پيش مياد... گاهی خیلی طول می کشه .. گاهي فردا خيلي دير ميرسه .
براي من كه خيلي وقتها اينجور بوده .وقتي پاهام را توي چكمه هاي پلاستيكي قرمز زايشگاه از فرط ورم و درد نمي تونستم تكون بدم و شب طولاني زايشگاه را با اون همه صداي جيغ و فرياد دنبال مي كردم. يا اون شبي كه بالاي سر بابا تو سي سي يو بودم و زجرش را با اون لوله توي گلويش مي ديدم . بايد تحمل مي كرد م و فقط می دیدم تا فردا دكتر كه اتفاقا دو ست و همكلاسي خودم بود بياد و اجازه بده كه اون لوله را از توي نايش بيرون بيارن! و اون فقط با چشمهاش حرف مي زد با اون نرده هاي بالا كشيده كنار تخت و دستهاش كه بسته شده بود تا خودش لوله را بيرون نكشه!
ياد مسيح باز مصلوب مي افتادم كه به چهار ميخ كشيده بودنش ! و من هم كاري نمي تونستم براش بكنم حتي اگر دانشش را داشتم.
يا وقتي اون شب سخت را تا صبح ،بدون مليكا ,منتظر نشستم و از پنجره مسير ماه را توي اسمون دنبال كردم و هي خدا خدا كردم كه بچه 6 روزه ام از دستم نره !
يا وقتي اولين بار مرگ را ديدم و تمام اون راهروي تاريك و طولاني بيمارستان را طي كردم .نه, دويدم تا به يك جاي روشن برسم.
نميدونم كي مي گفت كه شبها درد شديدتره !شبها درد خصوصيتره! وبراي همين هم هست كه خيلي از چيزهاي جديد در شب متولد مي شن !شب هميشه در حال زايش است! شايد يك قصه خوب در دل يك نويسنده! شايد يك كودك معجزه گر شايد..
4976527.gif