خیالباف شجاع!!! - June 24, 2006 11:12 AM

نميدونم چطور شد که از توپخونه سر در آوردم چتر قرضی دوستم هنوز توی دستهام بود و شيشه ها از بخار نفسم کدر شده بود که يکدفعه شنيدم راننده با يکی از مسافرها داره از توپخانه حرف ميزنه و اين بود که تازه فهميدم اونجايی که بايد، پياده نشده ام : آقا تو رو خدا ، نگه دارين!من راه را عوضی اومدم . من بايد هفت تير پياده می شدم .

راننده که پير مرد بود غرغری کردو مسافرها هم هر کدوم حرفی زدند. می دونستم کار اشتباهی کرده ام يا شايد هم نه! درست اما بی پروا بودم. نيم ساعت از دوستام وقت گرفته بودم تا برم .. و برگردم .می خواستم برم دفتر مجله ای را که تمام نوجوانيم خبرنگار افتخاريش بودم ببينم اونهم حالا که با نوجوانی خداحافظی کرده بودم و جوان شده بودم يک چتر از فيروزه قرض کردم و راه افتادم توی تهران نا آشنايی که بعدا اشنا شد و خيلی دوست داشتنی!

وقتی از پله ها بالا می رفتم می لرزيدم . به اتاق انتهای راهرو که رسيدم آنچنان محکم دسته چتر خيس را که از قضا خيلی پيرمردی بود! چسبيده بودم که انگار يک دوست خوبه که در لحظات درد دارم دستهاش را فشار ميدم. وقتی رفتم داخل اتاق همه از ديدنم تعجب کردند. نگاههاشون می گفت: اينجا چی می خواد؟ برای چی اومده! و وقتی همونطور لرزان روی لبه صندلی کنار دست سردبير نشستم. خودم هم نمی دونستم چی می خوام. فقط اين به زبونم اومد که از خواننده هاتونم. خبرنگار افتخاری مجله و...

بعد، از قصه ای که فرستاده بودم گفتم. و پرسيدم. که سردبيری که اونهم بعدها آشنا شد و دوست.گفت اگر قصه تون اونطور که خودتون می گيد تلخه!چاپ نميشه و... و بعد تمام مسير برگشت را اشتباهی اومدم تا توپخانه و بعد تازه متوجه شدم که کارتم را پيش نگهبانی جا گذاشته ام و بايد برگردم....

سال بعد همونجا دانشجو بودم. توی خوابگاهی که فقط يک خيابون با دفتر مجله محبوبم فاصله داشت. شبها از بالاترين نقطه خوابگاه دخترانه! يعنی در طبقه دوم آخرين تخت اتاق ۱ در طبقه ۷ می نشستم و به چراغهای روشن بزرگراه نگاه می کردم که شهر را دور می زدند و می رسيدند به خانه ای که دوستش داشتم.

توی خيالهام می نوشتم و بزرگ می شدم و چاپ می کردم . می سپردم به همين دفتر مجله ای که حالا اينقدر نزديک بود و نياز به تمبر و نامه هم نداشت...

اما نه، باز هم فقط خيال کرده بودم. رمانم دست نخورده، گم شد . افتاد گوشه همون دفتر شلوغ مجله و هيچ کس هم نخوندش يا اگر خوند چاپش نکرد. وقتی رفتم تحويلش بگيرم. يک دختر لاغر و خيلی سفيد به طرف يک قفسه شلوغ راهنماييم کردکه يک عالمه جزوه و نامه توش روی هم تلنبار شده بود: اگه می تونی برو خودت بگرد پيداش کن! .

و تمام آرزوهای نويسنده بر باد رفت. حتی خيالبافهای شجاع هم شکست می خورند.

اما نه، وقتی يک ماه بعد از تولد مليکا اون بسته پستی را باز کردم و بوی کاغذ های نو نفسم را پر کرد. يادم افتاد خيالبافها بايد شجاع باشند . وگرنه زير دست و پای زندگی له می شن و می پوسند.

فقط عيبش اين بود که کتابم رمان نبود. يک کتاب علمی بود و يک کار مشترک با استاد خوبم. کتاب بعدی هم همينطور..

اما هيچ وقت اون رمان محبوبم چاپ نشد. نميدونم شايد چون به اندازه کافی شجاع نبودم شايد چون جسارت خيالبافی را از دست دادم شايد چون اين روزها خيلی خودم را درگير واقعيتها کرده ام!....

... نميدونم چرا اما انگار دوباره بايد اون مسير را بر گردم باز هم بشم يک دانشجوی ترسان لرزان که وقتی وارد اون دفتر ميشه به هم سلام می کنه و بعد با قدمهای لرزان ميره ميشينه کنار سردبير و احوال قصه اش را می پرسه! نميدونم شايد شجاعتم را از دست داده ام...

spirit-thumb.jpg