میرویم باغ بهشت... - June 6, 2006 11:37 AM

بابا بود که دستم را گرفت . دستش خیلی زبر بود اما گرم و بزرگ. فقط یک لحظه دستم را گرفت و فشار داد. داشتم شانه به شانه اش راه می رفتم. تازه از جشن فارغ التحصیلی برگشته بودیم. مامان و برادرهام جلوتر از ما می رفتند و من و بابا پشت سرشون
احساس سبکی می کردم . فکر می کردم حالا دیگه خیلی چیزها تموم شده و به خیر و خوبی گذشته امافردا چی...
صبح که از خواب بیدار شدم یکدفعه یک احساس خلا’ دلم را پر کرد دیگه نباید می رفتم دانشگاه. همه چیز تموم شده بود درسم تموم شده بود. دیگه دانشجو نبودم. دیگه لازم نبود اول صبح،صبحانه نخورده و یک دست به کیف و یکدست به لنگه کفش. از پله ها پایین بدوم وبرم تا به سرویس برسم.. دیگه ساعت ۷ بیست کم هیچ معنایی برام نداشت.. ساعت یک ونیم و سلف و غذا خوردن مثل اره برقی توی سلف و نوشابه خوردنهای دزدکی توی حیاط دانشکده وقتی سر ساعت ۲ ده کم از کلاس جیم می شدم و ...قیافه گرفتن برای بچه های سال اولی...
فکر می کردم خیلی چیزها تموم شده!
اما نه! یادم رفته بود که وقتی اولین بار پایم را توی دانشگاه گذاشتم از خدا خواستم اینجا خونه ام بشه و دیگه هیچ وقت از اینجا بیرون نرم. یادم رفته بود که یک نفر هست که خیلی از ارزوها را براورده می کنه!

اسم خودم را که از مجری برنامه می شنوم. انگار یک چیزداغی با فشار از ته قلبم بیرون میاد و توی رگهام پخش میشه. یک لحظه تردید می کنم. من باید برم ؟ یعنی من..
این همه استاد باتجربه هست و اونوقت من.. اگه من برم بالای سن ، به کسی برنخوره !...
اما نه، صدای بچه هاست خانم... و بازهم همه چیز تکرار میشه. متن سوگند نامه را می خونم و بچه ها با اشکهایی که روی کرم پودری که به صورتهاشون مالیده اند خط می اندازه.همراهیم میکنند.
ریمل و روز گونه و اشک قاطی میشه و گوشه لبها می لرزه تا شکل یک لبخند را بسازه و موفق نمیشه .صدای نفس هیچ کس در نمیاد . فقط صدای من هست و بچه ها که یکصدا پشت سرم می خونن: به خداوند منان، سوگند یاد می کنیم...
...سوگند که تموم میشه . بر می گردم و به بچه ها نگاه می کنم. قشنگترین تابلویی که تا حالا دیدم .. صدای خودم را می شنوم: چنین باد ...
و صدای تشویق پدرو مادرهایی که ایستاده اند و کف می زنند... چرا یادم رفته بود که یکی هست که صدای ما را می شنوه؟! چرا یادم رفته بودم که من هم می تونم اهلی بشم و اهلی کنم! ...
چرا یادم رفته بود که سهم من از زندگی شاید فقط یک خاطره یا یک عکس توی آلبوم بچه هایی است که یکروز جلوی کلاس ایستادم و براشون گفتم: مهم نیست چی می خونیم. دلم می خواد اینجا باهم یاد بگیریم چطوری همدیگه را اهلی کنیم!
وبعد اون فیل معروف انتوان دوسنت اگزوپری را براشون روی تخته کشیدم و گفیم بیاین یادمون باشه این یک مار بواست که یک فیل خورده نه یک کلاه!..

خدایا مرسی که هنوز آدم بزرگ نشده ام...


5060212.gif
..همینه