روزی خواهم آمد... - May 6, 2006 06:07 PM

انگار من هم از همون خم کوچه دارم حسن را با چشمهای مظلومش نگاه می کنم و از خودم خجالت می کشم!

بارون مياد و روی شيشه های ماشين پخش ميشه. دانه ها اينقدر بزرگن! که ياد حرف بچگيهای خودم می افتم: فرشته ها دارن از بالا رومون تف می کنن!

به فکر خودم می خندم و دل می سپارم به شنيدن يک ترانه تاجيکی که از راديو پخش ميشه. زيادی احساساتی شده ام خودم هم می دونم. اثر کتاب بادبادک بازه. که تازه خوندم. نميدونم چرا اينقدر احساس گناه می کنم شايد به خاطر نوشته های کتاب که سرشار از حس گناه نويسنده است! اين هم نسخه افغانی جنگ.. قبلا يک نسخه ايرانی ـ آمريکاييش را خونده بودم. خانه شن ومه را می گم! که يک فيلم از روش ساخته شد.

و حالا بايد منتظر باشيم نسخه عراقيش هم بياد. بزودی دنيا ی کتابخونها پر ميشه از حسهای تکراری که دوباره تجربه ميشن. نسخه های جديدی از حس مردم اين ور دنيا که بالاخره ياد می گيرن خودشون را آنقدر جدی بگيرن که از زندگيشون ، بنويسن!و وقتی نوشتند، کلی تحسين ميشن و جايزه می گيرن!!!

ته دلم خوشحالم. اين خبر خوبيه که ما هم چيزی برای گفتن داريم. يعنی داريم ياد می گيريم حرفهامون را بنويسيم. اما.. خيلی چيزها هنوز کمه...

...دو تا کتاب ديگه هم در دست دارم يکيش شوهر آهو خانم و يکی ديگه اش بينايی از ژوزه ساراماگو که به دنبال کتاب کوری نوشته.. اما خيلی جذبم نکرد . راز داوينچی را تازه خريدم اما هنوز لای کتاب را هم باز نکرده ام.

نکته۱: از کامنتهای خوب همه ممنونم . من می نويسم .بادبادک باز، يادم آورد که بايد حتما بنويسم.گرنه می ميرم و فراموش می شم . يادم آمد که به گفته جورج اورول نويسنده ۱۹۸۴. همه نويسنده ها خودخواهند و.. من هم نبايد از خودخواهيم خجالت بکشم. راستی آقای درويش سعی می کنم کيا رستمی بشم اما خيلی راه موندهّ من هميشه گيج منگولی می مونم شايد يکروز هم يکی دلش بخواد مثل من بشه!

اما به پيشنهاد شما دو خط آخر را حذف کردم.. .

نکته۲: بيشتر اسبابهام را از خونه قديمم برده ام اما جرات نمی کنم خونه را جارو کنم. بذار خونه قديمی همينطوری بمونه! هميشه دلم براش تنگ ميشه!!