این چند روز گذشته را یکخورده که نه. به مقدار زیادی مریض بودم . اونهم بعد از نوشتن اون پست کذایی ،در مورد شایعات پراکنده،( جای اون اسمایلی زبون در آوردن خالیه! )ولی به هر حال حالا اومدم و...

خوب بالاخره مجبور شدم اعتراف کنم. فکر می کردم می تونم بی خبر این کار را انجام بدم .اما چه میشه کرد، باهوشید، دیگه! فوری حدس زدید. یک خورده هم سخت بود ولی من به سختی عادت دارم. ملیکا هم...

بالاخره قالب به اون شکلی که دلم می خواست در اومد . این کار را مدیون دو تا داداش گلم و اون داداش سومی هستم که همیشه برای کمک به من حاضر بوده! از این به بعد بیشتر در اینجا...


انگار من هم از همون خم کوچه دارم حسن را با چشمهای مظلومش نگاه می کنم و از خودم خجالت می کشم! بارون مياد و روی شيشه های ماشين پخش ميشه. دانه ها اينقدر بزرگن! که ياد حرف بچگيهای خودم...