یک گیج منگولی تازه.. - April 29, 2006 12:51 AM

اسباب کشی به یک خونه جدید ، همیشه جالبه بخصوص اینکه این خونه جدید مال خود آدم هم باشه !یعنی اجاره ای هم در کار نباشه. یک خونه مستقل و جدید. همه چیز نو. به هر چیزی که دست می زنی . برای اولین بار بسته بندیش را باز می کنی و بوی تازگی میده. کلی آشغال و جعبه و کارتون جمع میشه که باید بذاری دم در تا رفتگر محل ببره و .. همه اش خوبه اما یک چیبزیش بده . دل کندن از خونه قدیمی. وقتی اولین خونه ای را که در اون زندگی کرده بودم ترک می کردم. چیز زیادی توی ذهنم نموند . اما خونه دوم را خوب به خاطر دارم . خیلی وقتها خوابش را دیدم و برای دوباره دیدنش دلم تنگ شد. و وقتی دوباره دیدمش ، کوچکتر از اونی بود که تصور می کردم و .. بعد از ازدواج هم یکبار خونه عوض کردم . وقتی تمام اسبابهام رو بردم. اومدم و یک نگاهی به اتاق خالی کردم . اتاق بدون فرش و اثاث خیلی بزرگتر از قبل بود اما یک چیزی کم داشت. من را با تمام لحظه هایی که در اون گذرونده بودم . اونوقت بود که صدای هق هقم بلند شد. نمی خواهم این پست، با غصه شروع بشه اما باید برای گیج منگولی قدیمی یکخورده اشک بریزم تا دلم باز بشه! خیلی زود بر می گردم.