| سرفصلها |
|
(4) - ملیکا و من
(2) - ارشیو وبلاگ قدیمی (34) - روزانه ها... (10) - سفرنامه مالزی |
| جستجو |
| تصاویر |
|
|
1- عرض به خدمت اون دوستاني كه از پست قبل چيزي سر در نياوردن ، بگم كه پست قبل به قول دوست خوبم نيمفادورا، يجور كاتارسيس بود شايد هم Self- disclosure! يعني چي؟ يعني يجورتخليه هيجاني و خود افشايي براي يك گيج منگولي بيچاره!
كه خودش هم تكليفش رو نميدونه كه بايد بره يا بمونه!اينه كه داره با همه اتفاقاي دور و برش فال مي گيره
2- فيلم به همين سادگي رو ببينيد نميدونم چرا اينقدر با زن قصه ،هم ذات پنداري دارم! شايد هم خودمم كه قصه ام رو يجور ديگه نوشتم .فقط اينو بگم حافظ بيچاره توي خونه ما از دست من عاجزه! بعد از يك امتحان و يا تا جواب يك آزمايشو بگيرم ، كتابشو برگ برگ مي كنم تا اون جوابي رو كه دلم مي خواد ازش بگيرم.
وگرنه طفلك تبعيد مي شه به زير تخت و تا اطلاع ثانوي نميره توي كتابخونه پيش بقيه كتابها
3- رانندگي توي جاده هاي ارديبهشتي فشنگترين چيزيه كه مي تونم تصورش رو بكنم. فقط يك قسمتش اون هفته خيلي بد گذشت. اونم وقتي كه لنت چرخ طرف خودم گير كردو چسبيد به ديسك و با اجازه تون تا برسم دانشگاه، ترمز خالي كردم!تا رسيدم دانشگاه ،سوئيچ رو دادم دست يكي از بچه هاي خدماتي و گفتم يا لنته يا رينگ ماشين ! برو چك كن ! 5 دقيقه بعد با چنان وحشتي در كلاس رو مي كوبيد كه همه بچه ها خنده شون گرفت. طفلك با ترس و
وحشت اومده ميگه تو چطور با اين ماشين40-50 كيلومتر اومدي ؟ مگه از جونت سيرشدي!
حالا نه! اما موضوع مربوط به بهمن ماه و اون باري بود كه با سرعت 120 تا رفتم توي گارد ريلهاي يكي از همين پلهاي شهر و چرخ جلو رفت توي نرده ها! چون فقط قالپاق پريده بود و ضايع بود رانندگي زنونه رو اونم بعد از اون سبقت از راست جانانه ، به سبيل كلفتهاي پشت كاميون نشين نشون بدم !
كمتر از 30 ثانيه پشت فرمون لرزيدم و بعدهم شارژ و توپ ، راه افتادم و سر راهم هم رينگو صاف كردم هم قالپاق خريدم! اما به عقلم هم نرسيد كه ممكنه سر لنتم بلايي اومده باشه كه نمي دونم چي شد كه حالا بعد از اين همه مدت و بعد از 200 كيلومتري كه پنج شنبه گذشته باهاش توي گرما رفتم ، خودشو نشون داد!
4-ميگن قانون جذب، بد چيزيه ، هر چيزي رو تصور كني بهش مي رسي! تمام پاييز و زمستون پارسال كه من توي تصميم موندن و رفتن و نگراني از نتيجه آزمايشهام بودم ، به يك تصادف فكر مي كردم اونم رو يا زير يك پل با سرعت بالا، براي درجا رفتن و توي يك لحظه تموم شدن ! اين بود كه بالاخره اين اتفاق افتاد و جز ضايع شدن هيچ نتيجه اي نداشت![]()
5-تولد پنج سالگي گيج منگولي هم در سكوت برگزار شد، نمي تونم نقشي رو كه در آروم كردن هيجانها و ، براورده كردن آرزوها و از بين بردن ترسهام داشته ، به اندازه كافي توصيف كنم. فقط اينو مي گم كه گرچه باهاش خيلي در يك سال گذشته دوست نبودم و دست محبت به سرش نكشيده ام، اما خيلي دوستش دارم و به عنوان يك رسانه دوست داشتني قدرش رو مي دونم. زير زميني كه گيج منگولي داخلش متولد شد حالا ديگه دفتر كار هيچ كس نيست. برادرم كه ايده ساختن وبلاگ رو بهم داد حالا كيلومترها ازم دوره . وميترايي كه اون روزها اونقدر شجاعانه وبلاگ مي نوشت مدتهاست توي همين سطرها گم شده. گيج منگولي امروز فقط يك سايه از اون گيج منگولي واقعيه كه ياد گرفته به شكستها عادت كنه اما چهر ه اش رو شاد نگه داره!
6- درمورد دعوت دوست خوبم ،نويسنده وبلاگ نگاهي به جامعه كه پيش از عيد من رو به شركت در بازي ترانه ها دعوت كرده بود، بايد بگم ،قشنگ ترين ترانه اي كه من توي عمرم زمزمه كردم. ترانه كارتون اناستازياست! الان ندارم بزارمش اينجا. اما مي تونيد با ديدن كارتون ، ترانه رو هم كامل يادداشت كنيد! اين قسمتش معجزه مي كنه!
Someone holds me safe and warm, once upon A December…
از بقيه ترانه ها هم يكي از ترانه هاي قديمي گو-گو-ش رو دوست دارم: تو از راه مي رسي پر از گردو غبار، تمومه انتظار... مياد همرات بهار...
از قميشي و ابي هم بترتيب غروب و ستاره هاي سربي و مدادهاي رنگي رو !
ياد تو هر تنگ غروب تو قلب من مي كوبه،...
يك ترانه هم هست كه بدجوري حس نوستالژي رو توي من بيدار مي كنه ! توي صفحه اول داستانم هم آوردم( غروبها كه ميشه، روشن چراغها.. ميان از مدرسه ،خونه كلاغها...) منو ياد پل خرمشهر و مامان شاد و خودم با موهاي گو-گو-شي مي اندازه! چقدر حالا مليكا با موهاي كوتاه شبيه اون روزهاي خودم شده.
7- اين روزها بدجوري شبيه كلاريس كتاب چراغها را من خاموش مي كنم شدم! مدام خاطره هاي كوتاهم از جنوب زنده ميشه و چيزهايي كه ديگه نيست! ور شيرازيم خيلي غالبه! و با ور اصفهاني كه بالاخره بعد ازهشت سال به وجودش پي بردم در حال جنگه! و اغلب خوشبختانه ور شيرازيم
پيروز ميشه! مي ترسم نكنه يك روز اصفهانيه موفق بشه؟!در مورد مليكا كه انگار بدجوري توي تربيتش اثر گذاشته!
8- مليكا خانوم روز آخر عيد رو با يك سر شكسته و 7 تا بخيه توي پيشوني به دهن همه مون زهر كرد! با عمه اش رفته بود پارك و تاب سواري و اونجا دستش رو ول كرده بود و تالاپي خورده بود زمين! وبعدش هم بيمارستان و بخيه و .. بدتر از همه اش اين بود كه بعد از اين قضايا مادر شوهرم بدجوري فشارش رفت بالا و مجبور شديم اونو تا عصر توي بيمارستان نگه داريم!نميدونم شايد واقعا بعد از 8 سال منم دارم يك ور ترسناك براي خودم پيدا مي كنم كه باعث ميشه بعضيها از ترس ،فشارشون بالا بره
يا شايد هم هيچ ربطي به حساب بردن از من نداره!
9- يكي دو روز مونده به عيد،در و ديوار درمانگاهي رو كه توي دوتا پست قبل توصيف كرده بودم، رنگ زديم، و از بچه ها خواستم هر كاري كه مي دونن ميشه براي تغيير اونجا انجام بدن ، بگن! يك تعداد ايده جمع كرديم به اضافه يك تعداد جامدادي و قاب و گلدون براي زيبا سازي محيط! حالا حداقل قيافه اتاق مامايي اونجا شبيه خونه آدمهاشده! قرار شد بريم توي باغچه شون هم گل بكاريم كه وقتي يك سمندLX رو كه مال سرايدار درمانگاه بود
و 206 پارك شده توي باغچه رو كه مال خانم دكتر اجاره اي اونجا بود ديدم! يخورده از پيشنهادم پشيمون شدم! مدام دارم به اين فكر مي كنم كه چرا فرهنگ جامعه ما همچين ملغمه اي از نرم افزارهاي عقب افتاده! يا بخونيد فرهنگ عقب افتاده به اضافه سخت افزارها يا تجهيزات تازه به بازار آمده است! يعني ميشه ما هم يك روز مثل اروپاييها از كودكي بشريت در بياييم و يخورده قد بكشيم؟!
10- دوباره بعد از دوازده سال دارم خاله مي شم. به نظرم كمي تا قسمتي هيجان انگيز اومد. يكي ديگه هم هست. موشي دوست خوبم و نويسنده وبلاگ پنير خامه اي بزودي كوچولوي دومش رو مياره!
11- اين روزها يك اصفهاني با مثانه پر به اندازه يك بشكه نفت خام برنت مي ارزه! به كوري چشم بعضيها . بعد از ام اس و كانسر ، چشممون بزودي به عوارض نفتي كولاهاي خورده شده توسط مردم اينجا روشن ميشه
هي مي خوام نگم ،نميشه: خلايق هر چه... .
12- بوي محبوبه ها اتاق رو پر كرده، شب كه از مطب بر مي گشتم، با چنان قدرتي اين بوي خوش رو توي ريه هام كشيدم كه خودم هم ذوق زده شدم. نگاهم كه به آسمون پر ابر افتاد، يادم افتاد يك روز آرزوهاي من هم به بلندي همين آسمون بود. اما حالا قد آرزوهام كوتاه شده...
13- بهار نارنج... اگر كسي داره، فقط يخورده به من برسونه.، بدجوري توي خماري موندم ، امسال توي سفر سه روزه به شيراز فقط از بوش كه حتي از پشت پنجره هاي بسته هم خودش را داخل مي كشيد ،سرمست شدم.![]()
اما نشد چيزي براي خودم بيارم .راستي چرا اينجا هيچ خبري از بهار نارنج نبوده و نيست؟!
به نظرم رسيد فرار كرده! اونم از اون همه مشكلاتي كه روي سرش ريخته بود! و فكر كردم بايد خيلي شجاع باشه! وقتي بهش گفتم فقط شونه ها شو بالا انداخت و خستگي رو بهانه كرد و افقهاي جديدي كه مي دونستم لااقل اينجا نميشه خيلي به دنبالش بود! و باز به نظرم رسيد بحران يك عدد رند زندگي توي شناسنامه، مجبورش كرده كه تصميم بگيره!اما من چي...
روي مبل نشسته ام!توي هال ، قرار بود بيام چراغها را خاموش كنم و برم پيش مليكا بخوابم و براش قصه بخونم! اما نمي دونم چي شد كه نشستم روي مبل و يك لحظه چشمهامو بستم:
صداي مهماندار مياد. از اينكه در اين سفر همراه ما هستيد، بسيار خوشحاليم . ارتفاع پرواز ما 40000 پا و از روي اقيانوس...و بعد همه چيز آبيه و سبز! از روي تمام زردها و خاكستريهاي جنگ و قحطي مي گذريم و هواپيما اوج مي گيره.هوا سرد مي شه و من لذت اين سرما رو بدون اينكه پتويي رو كه مهماندار بهم تعارف مي كنه، بپذيرم.، روي پوستم حس مي كنم و سرما مثل يك جريان الكتريكي ازسر تا پام مي لغزه. . درست مثل اون ميلك شيكي كه توي اون سرما ي آذر ماه ، با بابا توي اون تريا خوردم! انگار مي خواستم به بابا نشون بدم كه من هنوز هم به خوردن چيزهاي خوب عادت دارم، حتي اگر گونه هام توي تب بسوزه! گرچه جرعه هاي آخر ، طعم شوري داشتندو بغض نميذاشت ليوانم رو تموم كنم.
....حالا توي رستورانم. توي هتل نيكو!كنار اوني كه دوستش دارم . دستم رو زير چونه ام زدم و فقط نگاهش مي كنم. هر از چند لحظه سنگيني نگاهم مجبورش مي كنه كه برگرده و نگاهم كنه و من فقط دل سپرده ام به لهجه شيرينش و حروفي كه با ظرافت تلفظ مي كنه و حركات آروم دستهاش!كاش مي شد هميشه پيشش بمونم...
...حالا توي خوابگاهم! توي پانسيون دانشگاه! دارم با دختري كه لباس خدمه ها رو پوشيده و چهره آسيايي داره در مورد فن اتاق حرف مي زنم.گوشي رو بر مي دارم به دوستم ، كه قبل از من اومده ، زنگ مي زنم: ميشه بياي بالا، كارت دارم! و اون مياد چاقتر از قبل و سرحالتر از اونوقتهايي كه با هم همدوره بوديم! ميشينه روي لبه تخت و لبه فنجون قهوه رو به لبهاش نزديك مي كنه!و سيگارشو توي جا سيگاري له مي كنه! سيگارله شده از توي جاسيگاري، دود مي كنه ومن دود رو دنبال مي كنم و به موهاي صاف ويكدست رنگ شده اش نگاه مي كنم! لخت و بلند.
ميگم: خفه مون كردي با اين دودت! از كي تا حالا...خنده اي مي كنه وميگه: چي؟ اينو مي گي؟!و شونه بالا مي اندازه...
ميپرسم : پسرت كجاست؟شوهرت- علي ...اونم درس مي خونه؟شونه بالا مي اندازه! فنجون رو روي ميز ميذاره!و دستهاشو به هم گره مي كنه و زير لب ميگه:تو كه از همه مون بيشتر مشتاق به اومدن بودي! تو چرا مي پرسي؟!يك لحظه ، دهنم باز مي مونه، نميدونم چي بگم.لبهام مي لرزه: من...
......
صداي زنگ موبايلم مياد.يك لحظه سرم رو از زير دوش بيرون ميارم و گوش مي خوابونم: آره، خودشه ! از خونه زنگ مي زنن!تا از توي وان در بيام و دمپايي هاو حوله روبپوشم ، چند بار سر مي خورم.كاش صداي زنگ قطع نشه! چقدر دلم براي شنيدن صداش تنگ شده!گوشي رو به گوشم مي چسبونم و تلخي كلماتش رو ذره ذره مثل يك زهرفرو مي دم:مليكا باهات قهره! نمي خواد باهات حرف بزنه! مامانم، امروز...گوشي از حرارت كلمات بخار گرفته يا از حرارت موهاي خيس من...رد پاهاي خيسم روي موكت كف اتاق مونده!ردپاهايي كه هي رفتن و برگشتن! هي رفتن و برگشت.....
■از بيرون صداي ترقه مياد! هر از چند لحظه ساختمون با يك صداي انفجار مي لرزه! آستينمو بالا ميزنم و منتظر آماده شدن سرنگ مي مونم. دكتر، سوزنو كه توي دستم فرو مي كنه، عذرخواهي مي كنه . ببخشيد امشب همه تكنسينهامونو فرستادم مرخصي! شب عيده! خودم هم فقط اومده بودم...و تورنيكت رو باز مي كنه: خودم هم فقط اومده بودم براي دادن جواب آزمايشها... كه حرفهاشو قطع مي كنم: كه من مزاحم شدم ، ببخشيد ميخواستم دارومو شروع كنم! گفتم اول آزمايش بدم.يكدفعه پلاكتم پايين نباشه!..
جواب آزمايش توي دستمه! خوشبختانه نه كم خونم. نه پلاكتم پايينه!پس امشب دارومو شروع مي كنم.نه، امشب نه! بذار از اول فروردين! و بعد مي خندم: سالي كه با بيماري شروع بشه، لابد با... يك نفر از كنارم رد ميشه و بهم متلك مي گه: چه خوشحاله...!
لابد خيلي توي قيافه ام مشخص بوده! كي بود مي گفت تو با چهره ات حرف مي زني!شونه بالا مي اندازم: خوش بيني يعني اينكه اگه يك روز يك گنجشك روي سرت ر... ، خوشحال باشي كه لااقل گاوها پرواز نمي كنن!...خوش بيني يعني همينكه از يك عمل بزرگ جون سالم بدر بردي ، به خوردن دارويي كه !به نظر خيلي ها جيززززززه... هم راضي باشي!
مليكا از توي اتاق صدام مي كنه: مامان بيا من مي ترسم!چشمهامو باز مي كنم دوباره روي همون مبلم توي هال!هيچ معجزه اي اتفاق نيفتاده!نتونستم فرار كنم. نه از بيماري و نه از...
چراغها را خاموش مي كنم و ميرم توي تخت تازه مليكا كه براش بزرگه مي خوابم. تخت براي من كوتاهه! پاهام به لبه پاييني تخت مي خوره!مليكا غلتي ميزنه و دستش رو دور گردنم حلقه مي كنه: مامان، برام بخون. من مي خوانم:
......شازده كوچولو روي سنگي نشست و به آسمان نگاه كرد: به خودم مي گويم ستاره ها براي اين روشنند كه هر كسي بتوانديك روز مال خودش را پيدا كند! .. سياره مرا نگاه! درست بالاي سرمان است.. اما چقدر دور است!
.
مار گفت: قشنگ است. اينجا آمده اي چكار؟
شازده كوچولو گفت: با يك گل بگومگويم شده.
مار گفت: عجب! وهردوشان خاموش ماندند. دست آخر شازده كوچولو در امد كه: آدمها كجاند؟ آدم تو كوير يك خرده احساس تنهايي مي كند.
مار گفت: پيش آدمها هم احساس تنهايي مي كني!......مار دور مچ پاي شازده كوچولو پيچيد. عين يك خلخال طلا.و باز گفت: هر كس را لمس كنم به خاكي كه از ش در آمده برش مي گردانم ... تو رو زمين اينقدر ضعيفي كه به حالت رحمم مي آيد.روزي روزگاري اگر دلت خيلي هواي اختركت را كرد بيا من كمكت مي كنم. من مي توانم...حلال همه معماهام من.
و هر دوشان خاموش ماندند
...مليكا دوباره غلتي مي زند.شازده كوچولو چي شد؟دستم رو توي موهاي نرم و لختش فرو مي كنم . رفت پيش گلش توي سياره اش!
چرا مكه نمي خواست دوست پيدا كنه ؟ چرا! اما گلش زودتر اهليش كرده بود. درست مثل تو كه منو اهلي كردي!با تعجب نگاهم مي كنه: من؟ - آره، تو!گل مني و آدم تا زنده است نسبت به آني كه اهلي كرده، مسووله! اينو روباه گفت مگه يادت نيست؟....
... وچشمهام رو مي بندم و توي خيالم تمام چراغها را خاموش مي كنم.....
اين عكس رو از گلي كه با مليكا كاشتيم گرفتم و و اين هم سفره هفت سين پارساله كه امسال هم تكرارش كرديم . اميدوارم براي همه سالي پر از شادي وسلامتي باشه!
خواب بود يا بيداري! خواب بود اما مثل بيداري.. يك لاك پشت بود كه يك مرغابي رو خورد.. از ديدن پرهاي مرغابي كه از توي دهن لاك پشت بيرون زده بود چندشم شد!
انگار معده ام اومد توي دهنم.. انگار لاك پشت خود من بودم. داد زدم : اه. نمي خوام! چه مزه بدي ميده...كه از خواب پريدم! مزه پرها انگار هنوز هم توي دهنم بود .زود خودم رو رسوندم به دستشويي و معده ام رو اونجا سبك كردم. توي آيينه كه نگاه كردم يك ادم درمونده خوابزده ديدم و ديگه هيچ! فقط همين!يك آدم درمونده كه مزه پر وخون روي معده اش سنگيني مي كنه.. ![]()
صبح كه از خواب بيدار شدم انگار هنوز هم توي گيجي خواب شب قبل بودم.يك كاست تكراري گذاشتم و راه افتادم توي بزرگراه.صداي خواننده توي ماشين پيچيد. پرواز كن.. پرواز كن..
آخ چرا تا حالا يادم نبود! من اون لاك پشت بودم! لاك پشت محبوب مامان كه بهش مي گفت لاكي و هر وقت از دست ما خسته مي شد مي گفت : همين لاكي از همه شما بهتره! همون لاكي كه بالاخره نمي دونم كي در حياط رو باز گذاشت و فراريش داد و ديگه هيچ لاك پشتي نموند تا ما بدونيم از همه بچه هاي مامان بهتره! ![]()
اون پرنده چي بود!شايد مرغابي هاي كلاس دوم! كه بيچاره لاك پشت روبا ندونم كاريشون ، از اون بالا انداختند پايين و خرد و خمير كردن يا..
نه اون نبود، ياد اون كبوتري افتادم كه اون شب سرد زمستون به لاكي پناه آورده بود و گوشه حياط كنار اون خوابيده بود اما صبح جسد يخ زده اش رو كنار لاكي از همه جا بي خبر پيدا كردم! بي معرفت حتي سرش رو هم در نياورده بود ببينه كي ازش چي مي خوادو براي خودش راحت توي لونه گرم و نرمش خوابيده بود! صداي مامانم مي آمد: ميترا در موردشون يك قصه بنويس! قصه كبوتري كه به يك لاك پشت پناه آورد و كنارش جون داد!..
ومن نوشتم. گرچه هيچ جا چاپش نكردم و به هيچ كس هم نشونش ندادم. اما از اون به بعد خودم شدم اون كبوترو تصميم گرفتم به هيچ لاك پشتي اعتماد نكنم....![]()
اما اين خواب چي.. حالا كه لاك پشت بودم..
وارد پايگاه بهداشتي كه مي شم. بوي گند چرك و عرق زمستون مونده، مي زنه زير دماغم.صداي گريه بچه ها مياد و زنهاي حامله زرد و نزار با چادرهايي كه توي صورتشون كشيدن، دست بچه ها رو مي كشن.تا اونها رو روي لبه صندليهاي كهنه سالن بنشونن! يك نگاهي به تابلوهاي كهنه رنگ و رو رفته اتاقها مي كنم و در يكي از اتاقها رو باز مي كنم. باز هم بوي تند عرق زنونه مي زنه توي صورتم.يك لحظه به بوي خودم فكر مي كنم و عطري كه صبح به خودم زدم.يادم مي افته به دانشجوهام كه از بوي عطرم مي شناسنم و مي دونن من از كجا رد شده ام!و بعد يك لحظه از بودنم توي اينجا حالم بهم مي خوره! خانمي كه خودش هم ريختش بهتر از مراجعه كننده ها نيست. بالاخره سر بلند مي كنه و منو مي بينه: خانوم، به نوبت! خانوم رو خيلي كشدار مي گه! انگار يكجور تلافي هست توش و يجور تمسخر! انگار مي خواد به ظاهرم اعتراض كنه يا.![]()
.. با بچه ها ايستاديم توي همون اتاق.صورتهاي آرايش كرده بچه ها گل انداخته! ذره ذره روژ لبهاشونو مي خورن وخودشونو جمع و جور مي كنن! از تماس با ديوارهايي كه پر از چرك و اشغال دماغه، منم حالم به هم مي خوره! از بوي سنگيني كه اتاق هست . از..
يكي از پرسنل وارد اتاق ميشه و كيفش رو روي ميزو كنار كلاه بچه زن لاغر و زردنبويي ميذاره كه برجستگي شكمش از زير چادر زده بيرون! و دندونهاي زردو چهره نزارش بهش چهره فقر ابدي رو داده!
زن بهداشت يار،نگاهي به دور و برش مي كنه و به نظرم ما رو براي صحبت به رسميت مي شناسه!و دماغشو جمع مي كنه و با دستش به كلاه اشاره مي كنه:... همين حالا از اين مدرسه و شپش كشي و جستن سربچه ها شون اومديم:خانوم، كلاه بچتو از اينجابردار ما هم آدميم والا بخدا! بچه داريم.. ! نميدونم چه گناهي كرديم .افتاديم اينجا..
شپش اومده! توي محله تون پر شده! شبها سربچه تو بجور، ببين رشك توي سرش....
زن متولد 68 است ." بچه اي در بغل و بچه اي در شكم.. تصوير ابدي يك زن ايراني".. راستي كي بود مي گفت؟، استاد تنظيم خانواده مون يا استاد بيماريهاي زنان...همون روزهايي كه قرار بود ما اينجوري نباشيم .همون روزهايي كه قرار بود ما زن ايراني رو درست كنيم. همون روزهايي كه بي كله زدم، رفتم توي اون شهر فراموش شده حاشيه زاگرس! تا دنيا رو بسازم. همون روزهايي كه وقتي براي اولين بار بوي گوشت سوخته زني كه خودسوزي كرده بود توي مشامم پيچيد! گفتم: من درستش مي كنم..نه! ديگه هرگز اينجوري نمي مونه! ديگه هيچ وقت منظره پاها و گردن سوخته هيچ زن بدبختي رو نمي بينم. ديگه هيچ وقت مرگ هيچ زني رو روي تخت زايمان نمي بينم . ديگه .. ..
بوي پر مياد بوي مرغ! بوي پشم سوخته! بوي گوشت سوخته! بوي يك زن بدبخت كه مدتهاست آب به تنش نخورده! بوي چرك مونده لباس بچه هايي كه دارن توي شپش مي لولن!دستم از حرارت شكم حامله زن مي سوزه! دستهاي يخ كرده دانشجوم رو مي ذارم روي شكمش! ببين اين سر بچه است. اينم پاهاش! صداي قلب جنين مي پيچه! لبخند كمرنگي روي صورت زن ظاهر ميشه! مي پرسه:تند مي زنه! خانم، پسره؟!
چشمهامو مي بندم و تاييدش مي كنم.
باز هم مزه پر مياد توي دهنم.من يك لاك پشتم همون لاك پشت مامان كه يك كبوتر رو كشت يا نه! يك كبوتررو خورد!
بوي بطالت مياد ! بوي عادت!ظهر كه ميام زنگ مي زنم به مدير گروهمون! صدام از بغض دورگه شده! من حاضر نيستم يك ترم برم توي اون درمانگاه لعنتي! اصلا مجبورم نكنيد .براي سلامتيم ضرر داره!براي خودم برا ي بچه ام.
..
...آسمون آبي ابيه!اما من سبك نيستم. داره عيد مياد اما من ديگه حال پرواز ندارم.دوباره صداي تكراري خواننده مي پيچه : پرواز كن! پرواز كن! اما من شكمم پره! خيلي پر ! يك كبوتر خوردم با يك عالمه پر![]()
! كاش مي شد توي لاكم راحت و آسوده بخوابم! كاش..
راستش وقتي 3 سال پيش مقاله اي رو در مورد رحم اجاره اي مي نوشتم. اين موضوع و مسائل حقوقيش براي خودم هم جديد بود. البته من بيشتر به مشكلات مادر اجار ه اي و و عوارض اون توجه كرده بودم آن هم با اون قانون ناقصي كه در اين مورد تصويب شده بود كه تازه همون هم خيلي بود! خيلي از كشورها تا همين حد هم موضوع رحم اجار ه اي رو تاييد نكرد ه اند! و اصولا اگر زني بخواهد چنين درماني رو انجام بده بايد به كشورهاي ديگر بره كه اين كار رو انجام ميدن و منع قانوني ندارن!
اما خوشبختانه كشور ما هم از نظر درمانهاي نازايي خيلي پيشرفت كرده و هم از نظر علوم بيولوژيك ! حتما خيلي از شما هم مثل من اين روزها ديدين كه موضوع پيشرفت دانشمندان ايراني در مورد روشهاي جديد كلونينيگ و.. موضوع روز اخبار خيلي از شبكه هاي دنياست. خوب تا اينجاش هم من خيلي خوشحالم كه بالاخره مي تونيم سرمون رو بلند كنيم.
اما ( بخونيدآما)مشكل اينه كه هنوز مثل خيلي چيزهاي ديگه سخت افزار رو داريم اما نرم افزارش رو نه! درست مثل تمام پيشرفتهايي كه همه دنيا مي كنه و بالاخره بويي ازش به ما هم مي خوره! اينقدر كه مثلا ما هم ميتونيمMMS وSMSبزنيم اما به جاي استفاده از اين تكنولوژي براي كاربردهاي مفيد! شورش رو در مياريم و...
اينه كه موضوع رحم اجاره اي هم اين جوري كه سريال ساعت شني مطرحش كرد و نتونست به مقصد برسونه ! بزودي به يك فحش خار دارتبديل ميشه!فقط تصورش رو بكنيد تعداد زنهايي كه بعد از ديدن اين سريال حاضر به اجاره دادن رحمشون مي شن با اون آخرو عاقبتي كه براي مهشيد توي اين قصه مطرح شد چقدر كاهش پيدا مي كنه!
توي هيچ جاي دنيا رسم نيست كه زني به دلايل اقتصادي رحمش رو در اختيار كسي قرار بده! كه البته توي كشور ما هم نيست! اما تصورش رو بكنيد تعداد كليه هايي كه با مدل پيوند كليه ايراني ( فروختن كليه) پيوند و پس زده شده و يا پولهايي كه اين وسط رد و بدل مي شه ،سر به اسمون مي زنه. اينقدر كه نشريه بريتيش مديكال ژورنال، پارسال درمقاله اي در شماره اسفند ماهش به اين موضوع واكنش نشون داد و..
.در مورد رحم اجاره اي هم گذشته از موضوع عاطفي قضيه كه كسي نمي تونه روش قيمت بذاره! بايد حق و حقوق نه ماه بارداري زن محاسبه و پرداخت بشه كه نرخ 5/2 ميليون تومان به عنوان قيمت پايه در نظر گرفته شده و بقيه اش به توافق زن و صاحبان ژنتيكي طفل بستگي داره! اما صدمات رواني و پزشكي ناشي از اين عمل هيچ جا محاسبه نشده و قانوني هم براش وجود نداره!
از همه مسائل افتصادي و انسانيش كه بگذريم. بعد از مدتها منتظر ديدن يك سريال خوب با اين همه هنرپيشه برگزيده بوديم كه نمي دونم چرا يك دفعه طومارش توي هم پيچيده شد! و. به گفته عوامل فيلم 800-900 دقيقه از سريالي كه اين همه با زحمت و هزينه ساخته شده بود ، سانسور شد و يك دفعه از اون قسمت قتل معين توي پاساژ پربدبم به 10 قسمت بعد و يكدفعه سر و ته سريال هم اومد!
نميدونم چرا هر زني توي اين قصه يك مشكلي داشت همه زنها يا هيستري داشتند يا سابقه هيستري! از خانم دكتر گرفته تا مهشيد فداكاري كه بالاخره نفهميديم چرا اينقدر مفت و مجاني رفت بهشت!تا ثابت كنه بهشت قطعا زير پاي مادران است و هيچ مادري خودش توي بهشت زندگي نمي كنه! و اصولا هيچ زني مجوز ورود به بهشت رو نمي گيره مگر اينكه جونشو سر بچه و بچه داري از دست بده--يعني همون قالب زنهاي ايراني كه به عنوان همسر هيچ ارزشي ندارن اما به عنوان مادر كاملا قابل ستايشند-
مش دريا رو تصور كنيد با اون بازي درخشان آزيتا حاجيان كه از دست اين جامعه لعنتي مجبور به مبدل پوشي بود و مينا راضي كه نمي دونم چرا كارگردان اون بچه عقب مونده رومثل زنجير، به پاش بسته بود ! شايد مي ترسيد اگه بذاره يك زن آزاد و رها از نوع زنهاي زرنگ و عاقل معمول ايراني بدون پوشش مورد پسند سيما ! زيادي جولان بده ديگه كسي حرف امثال زهره خانمهاي همه كاره رونخونه!
يا خانم دكتري كه با وجود اينكه به بالاترين نقطه علمي رسيده بود. بازهم نيازمند سرپرستي يك مرد بود! سرپرستي برادر هميشه گريانش امير علي و يا شوهر نالانش حامد!و يا پدر لمپن و مشتي مابش!
و شمسي جون هيچ كاره جيغ جيغوي قصه كه...
براي خوندن بقيه اش روي ادامه دارد كليك كنيد))